مرد پیچیده بود به زندگیش ، مثل دستبندی تنگ که دور مچ دست لاغرش بسته باشد و قفلش خراب باشد و به این زودی ها از دستش رها نمی شود ،نه اینکه بد باشد ، دستبند مچ دست استخوانیش را زینت داده بود ، اما گاهی بعضی از مهره هایش آزارش می داد یا به لباسش گیر می کرد ،
مرد پیچیده بود به زندگیش ، مثل درخت پیچکی سبز که رونده باشد و به دور همه چیز می پیچد و بالا می رود ، دیوار یا هر چیز دیگر را زیبا می کند اما می بندد ، بسته می کند ، دیدی برایش نمی گذارد ،گاهی احساس خفگی می کرد ،
می توانست تبری بردارد و ریشه اش را بزند یا با چیزی برنده قفل دستبند را ببرد ،
اما سکوت کرد،



