X
تبلیغات
رایتل

جمعه 8 مرداد‌ماه سال 1395 ساعت 23:49

نشستیم توی پیاده روی جلوی فلافل فروشی به دخترک لبخند زدم که داشت به مامانش که در حال فلافل زدن بود. غر می زد که بابا نون اضافه نده. الان نون باگت تموم می شه ، باز دوباره من باید برم نون باگت بخرم. بهش گفتم میشه برای من و دخترم یه فلافل و سیب زمینی بیاری؟ و پول را بهش دادم. شلوغی خیابان ، حواسم را پرت می کرد و دلم بیخیالی خانواده اش را خواست. خواهر کوچکترش تند تند ظرفها را می شست و گوجه و خیارشورها را خرد می کرد. خودش میزها را تمیز می کرد. پدرش پول ساندویچها را می گرفت و مامانش فلافل می زد. دلم همین بی فکری را می خواهد. همین شلوغی که فرصت نکنی به چیزی دیگر فکر کنی. دلم خواست که اینجا بودم . میان این مردم و از همین ها.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo