X
تبلیغات
رایتل

موازی

شنبه 20 شهریور‌ماه سال 1395 ساعت 17:01

صبح نمازم را که خواندم، خوابم نبرد. بقیه کتاب فریدون سه پسر داشت را خواندم تا چشمهایم خسته شوند اما نشد و نخوابیدم. نسیم خنکی از لای پنچره می وزید و بالای سرم را نگاه کردم. آسمان آبی بود و ابرهای پراکنده می آمدند و می رفتند. ملافه را رویم کشیدم و فکرها مثل همان ابرها می آمدند و می رفتند. نمی دانم چه شد یاد زلزله افتادم. گفتم همین ملافه را می پیچم دور خودم و سلما را بغل می زنم و می روم توی حیاط. خنده ام گرفت از آن لحظه ای که با این قیافه و لباس خواب جلوی همسایه ها ظاهر شوم و گذشت و از خواب گذشتم و بیدار شدم و به بقیه کارها رسیدم و بعد از دو سه ساعت فهمیدم گرگان زلزله آمده و با خودم گفتم عجب...

برای تو راه ها و نیم راهها که بیکار می کشوم کتاب بنی آدم جناب دولت آبادی را شروع کرده ام.

و از الان به فکر آخر هفته ام.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo