X
تبلیغات
رایتل

به امیددیدار

دوشنبه 22 خرداد‌ماه سال 1396 ساعت 16:37

صبح چشمانم را بزور باز می کنم،

سلما دستشویی دارد. 

می رویم به سمت حمام، و بعد دوباره ولو می شوم روی مبل. می خواهم کتاب بخوانم. نور آنقدر زیاد است که خواب از چشمانم می پرد و بسمت گلدانهایم می روم، بسوی ارکیده ای که بین برگهایش یک گل سفید باز شده دارد و بعد سعی کرده جهت رویش ساقه گلهایش را تغییرر بدهد و از طرف دیگر غنچه داده. اسپری آب را می پاشم روی برگهای سبزش.

سلما می گوید بیا مامان کتاب رو برام بخون.

قایم باشک، و برای هزارمین بار با هم آدمهای گمشده را پیدا می کنیم. و من گم می شوم در رنگ آبی دیوار و فاصله ای که بین ماست. بعد از ٢٢خرداد٨٨دیگر ندیدمت ولی هر روز نزدیکتر و نزدیکترم می شوی.

و بعد با پیام تو شعله ای بزرگ از امید درونم روشن می شود که حالا حالا خاموشی ندارد.



فائزه عزیزم سلام.  دیروز بچه ها تماس گرفتن و دیدم شون. هدیه هات رو دریافت کردم. به قدرى خوشحال شدم که توضیح دادنش سخته، از هر جزء از چیزهایى که فرستادى عشق و گرما مى تابید، یک گرماى خوب نه گرماى روز آفتابِ تندِ داغ. دلم پر کشیده بود تا تهران. ژرمى اما به همین لحظه و الان فکر مى کرد و پرسید امکانى نیست که فائزه رو ببینیم؟ شروع کردم به امکان هاى پیش رو فکر کردن... کاش ببینمت عزیزم، تو و سلما رو که هر روز با عشقى که بهش مى دى داره بیشتر ماه مى شه. مى بوسمت و ممنونم عزیز دلم. به امید دیدار تو و دختر جون.




اشکهایم را پاک می کنم و سرمست از دوست داشتنت به دیدار فکر می کنم.

به امیددیدار

چه جمله قشنگی و چه پر امید است.

هزاربار با خودم تکرار می کنم.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo