X
تبلیغات
رایتل

شنبه 12 مهر‌ماه سال 1382 ساعت 16:34
مرا بگذار
به خویشتن بگذار
من و تلاطم دریا
تو و صلابت سنگ
من و شکوه تو
ای پرشکوه خشم آهنگ
من و سکوت و صبور ی؟
من و تحمل دوری ؟
مگر چه بود محبت
که سنگ سنگش را به سر زدم با شوق ؟
من از هجوم هجاهای عشق می ترسم
امید بی ثمری خانه در دلم کرده ست
به دشت و باغ و بیابان
به برگ بر گ درختان
و روح سبز گیاهان
گر از کمند تو دل رست
دوباره آورم ایمان
که عشق بیهوده ست
مرا به خود بگذار
مرابه خاک سپار
کسی ؟
نه هیچ کسی را دگر نمی خواهم
خوشا صفای صبوحی
صدای نوشانوش
ز جمله می خواران
خوشا شرار شراب و ترنم باران
گلی برای کبوتر
گلی برای بهاران
گلی برای کسی که مرا به خود می خواند ز پشت نیزاران
حمید مصدق
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

جمعه 11 مهر‌ماه سال 1382 ساعت 19:58
از اصفهان بهت تلفن می زنم .صدات توی گوشی می پیچه!دلم برات یه ذره شده .تا حالتو می پرسم بهم می گی باهاش حرف زدی.و من نفسم توی سینه ام حبس می شه .تند تند حرفهایی که بهت زده رو برام تعریف می کنی .هیچ اتفاقی برام نمی افته . نه دوباره عاشقش می شم . نه دلم می خواد براش توضیحی بدم که چرا بقول خودش تحویلش نمی گیرم .من فقط عاشق بودن بلد بودم .من بلد بودم دوست داشته باشم .حالا این یه کار رو هم فراموش می کنم . گاهی این طوری سنگدل می شم و گاهی اونقدر حساس که با هر سیگاری که بابا می کشه اشک می ریزم .شاید داشتم داغون می شدم ولی دوستام نذاشتند.دیگه دلم می خواد برم دانشگاه .دلم می خواد کار کنم .حالا همه اون کارهایی که دلم می خواست انجام ندم رو انجام می دم .انرژی پیدا کردم برای بدون او زیستن .اصلا وجود نداشت .از اول هم نبود.فقط گاهی دلم برای خنده هاش تنگ می شه .دلم می خواد مدتی آروم باشم .آروم آروم !
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

چهارشنبه 9 مهر‌ماه سال 1382 ساعت 17:51
به باغ همسفران


صدا کن مرا.
صدای تو خوب است.
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن می روید.

در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم.
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است.
و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد.
و خاصیت عشق این است.

کسی نیست.
بیا تا زندگی را بدزدیم ، آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم.
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم.
بیا زودتر چیزها را ببینیم.
ببین ، عقربک های فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردی بدل می کنند.
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام.
بیا ذوب کن در کفدست من جرم نورانی عشق را.

مرا گرم کن
(و یک بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد
و باران تندی گرفت
و سردم شد ، آن وقت در پشت یک سنگ ،
اجاق شقایق مرا گرم کرد.)

در این کوچه هایی که تاریک هستند
من از حاصل ضرب تردید و کبریت می ترسم.
من از سطح سیمانی قرن می ترسم.
بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه
جرثقیل است.
مرا بازکن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر
معراج پولاد.
مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات.
اگر کاشف معدن صبح آمد، صدا کن مرا.
و من ، در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو ، بیدار خواهم شد.
و آن وقت
حکایت کن از بمب هایی که من خواب بودم، و افتاد.
حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم، و تر شد.
بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند.
در آن گیروداری که چرخ زره پوش از روی رویای کودک گذر داشت
قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست.
بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد.
چه علمی به موسیقی مثت بوی باروت پی برد.
چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید.

و آن وقت من ، مثل ایمانی از تابش "استوا" گرم،
ترا در سر آغاز یک باغ خواهم نشانید.
سپهری
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

سه‌شنبه 8 مهر‌ماه سال 1382 ساعت 14:04
کاش امروز پامو از خونه بیرون نمی ذاشتم ! تا صدای پدرتو شنیدم که از پنجره ماشین به بابام سلام کرد دلم هری ریخت! سریع به پدرت سلام کردم و رومو کردم اون طرف. می ترسیدم برگردم . نمی خواستم توی چشمهات نگاه کنم.نمی خواستم ببینی اشکهام سر می خورن می ان پایین! نمی خواستم ببینی هنوز اینقدر ضعیفم که نمی تونم خودمو نگه دارم . اون چند لحظه وحشتناک بود .خیلی.دلم می خواست یه جوری تموم می شد .نمی دونم چی شد که بابا اسم منو اورد توی حرفهاش.تو برگشتی که منو ببینی و من رومو برگردوندم .نمی دونم اون لحظه پر از ترس بودم یا نفرت ؟ چم شده بود .مثل احمقها گریه می کردم .آخه دیشب هم خوابتو دیده بودم .باورم نمی شد. از ماشین که پیاده شدم همین طور اشکهام می ریخت پایین. اخه چرا از این همه آدم من باید عاشق تو می شدم؟ خدا اون روزو نیاره که برات دعا کنم عاشق بشی و بعد هم ....باورم نمی شه یعنی پدرت عاشق مامانت شده . به خودم گفتم بسه دیگه احمق جون . اینقدر آبغوره نگیر. بالاخره این زخم هم خوب می شه . کهنه می شه و فراموش می شه. یعنی می شه از یادم بری؟
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

دوشنبه 7 مهر‌ماه سال 1382 ساعت 10:35
I speak out of the deep of night
out of the deep of darkness
and out of the deep of night I speak.

if you come to my house, friend
bring me a lamp and a window I can look through
at the crowd in the happy alley.

Forugh Farrokhzad
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

یکشنبه 6 مهر‌ماه سال 1382 ساعت 16:18
سطل رو بر می دارم .پر از آبش می کنم .بعد کف درست می کنم .یکی یکی پله ها رو تمیز می کنم .انگار دارم پله پله لایه های مغزمو تمیز می کنم . یکهو همه خاطرات می اد جلوی چشمم .اون روز که رفتیم نمایشگاه .بهم می گه باهاش حرف نمی زنی یا قهری؟می گم خیلی وقته حرف نزدم .چیزی شبیه قهره .بهت تلفن می زنم .خونه نیستی .هنوز نرسیدی و من هنوز شعری برای کارت دعوت داییم پیدا نکردم .با مامانت حرف می زنم .فکر کنم سرما خورده .می گه تو سر کاری و وقتی به محل کارت زنگ می زنم تو دیگه رفتی .خسته ام .از صبح دارم یه چیزهایی رو باز نویسی می کنم .دلم می خواد زودتر تموم شه .همین این پله ها . هم این باز نویسی .می رم سراغ سیب زمینیها .هوس سمبوسه می کنم .یکی از سیب زمینیها رو که پوست می کنم یه کرم ازش می افته توی بشقاب .یاد مردهایی می افتم که بعد ازدواج معلوم می شن چه آدمهایی هستند .بهم می گی احمق برا چی نمی خوای بری دانشگاه .از آدمهای ضعیف حالم بهم می خوره .فکر کردی مثلا داری ادای اونهایی رو در می اری که تصمیم می گیرند!سرم گیج می ره .چرا پله ها تمومی ندارن کمرم خشک شد .دلم نمی خواد با کسی در مورد دانشگاه حرف بزنم .بعد می شینم و هی اهنگ وب لاگتو گوش می دم .به زبان فرانسه است .یادم می افته باید یه جوری بابا رو راضی کنم تا بذاره فرانسه بخونم .هی اهنگو گوش می دم و متن فارسیشو که جلومه باهاش زمزمه میکنم.می خواستم در آغوشت بگیرم !تو اومدی اینجا پیغام گذاشتی که باید خودمونو دوباره تربیت کنیم .یعنی می تونم تغییر کنم و بهتر بشم ؟
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

یکشنبه 6 مهر‌ماه سال 1382 ساعت 11:45
برای دیدن ستاره ها به آسمون خیره می شم .همین طور برای یافتن ماه .شاید ماه زودتر غروب کرده است .از مزارع گذر کردم و به کویر رسیدم . کویر .بی انتها و ساکت .بی سخن و صبور .اونقدر بزرگه که دلم می خواد توی تنهایی اش پنهان شوم .و تمام حرفهای نگفته ام را برایش باز گو کنم .برایش بگویم که این خودش نیست که تنهاست .اگر انسان بود می فهمید که تنهایی انسانها از هر تنهایی بزرگتر است .
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

شنبه 5 مهر‌ماه سال 1382 ساعت 17:38

پیغام ماهی ها


رفته بودم سر حوض
تا ببینم شاید ، عکس تنهایی خود را در آب ،
آب در حوض نبود .
ماهیان می گفتند:
"هیچ تقصیر درختان نیست."
ظهر دم کرده تابستان بود ،
پسر روشن آب ، لب پاشویه نشست
و عقاب خورشید ، آمد او را به هوا برد که برد.

به درک راه نبردیم به اکسیژن آب.
برق از پولک ما رفت که رفت.
ولی آن نور درشت ،
عکس آن میخک قرمز در آب
که اگر باد می آمد دل او ، پشت چین های تغافل می زد،
چشم ما بود.
روزنی بود به اقرار بهشت.

تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی ، همت کن
و بگو ماهی ها ، حوضشان بی آب است.

باد می رفت به سر وقت چنار.
من به سر وقت خدا می رفتم.

سپهری
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

شنبه 5 مهر‌ماه سال 1382 ساعت 10:27
سرش رو بالا آورد.آسمون بلند اونقدر آبی بود که دلش خواست پرواز کنه.دیگه برای همیشه آسمون مال خودش بود و زمین زیر پاش خونه اش .قدم زد و تمام خیابون دراز شهر رو روی لبه جدول پیاده رفت.اونقدر وقت داشت که می تونست تمام شهر رو پیاده بره .و فکر کنه.فکر کنه که دیگه آرامش و سکوت رو بدست آورده .
صدای بلند کسی به اسم پدر همیشه او رو می ترسوند .دعواها و داد و بیدادها تمومی نداشت .مامان یا غر می زد یا جوابشو نمی داد .و بابا هم که اخبار می دید و سیگار دود می کرد.برادرش هم با دوستاش بیرون بود.خونه براش معنی نداشت .خونه برای او یعنی آرامش سکوت و مهربونی که هیچ کدوم وجود نداشت!
برای همین از خونه ای که براش جهنم بود رفت .رفت و دیگه هرگز برنگشت.
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

یکشنبه 30 شهریور‌ماه سال 1382 ساعت 10:19
نگاهم می کنی.من رو مو بر می گردونم .دیگه نمی تونم بهت نگاه کنم .دیگه اشعه های نگاهم جز نفرت بسمت تو چیزی نمی فرستد .و نگاه تو !نگاه تو از اول هم نیرویی نداشت .هر چه من با محبت به تو نگاه می کردم تو همه را بر می گرداندی.نمی دونم .هنوز نمی دونم که حالا با گذشت این همه زمان این همه اتفاق چگونه بهم نگاه می کنی و دیگه اهمیتی هم نخواهد داشت .من دارم می رم سفر.سفر رو دوست دارم چون بهم نیرویی می ده تا فراموش کنم چند روز چند ماه نگاهت کردم و تو ساکت هیچ نگفتی!
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
<<    1       ...       117       118       119       120       121    >>