X
تبلیغات
رایتل

سه‌شنبه 25 مهر‌ماه سال 1396 ساعت 20:29

من زیر آوارم...

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

در چهارده سالگی وبلاگم

یکشنبه 9 مهر‌ماه سال 1396 ساعت 17:08

بعد از دو سال

کانال بدون امضا را نوشتم.

شاید باید امروز می نوشتم.

و شروعی هزارباره برای نوشتنم.

https://t.me/bedoneemzaa

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

سه سالگی عجیب

شنبه 8 مهر‌ماه سال 1396 ساعت 06:42


تو خیلی چیزها را بدون اینکه بپرسی می فهمی، فقط بادیدن و شنیدن.

تو عین رفتاری که من می کنم را می روی گوشه خانه با عروسکت بازی می کنی. می روی خرید، بیرون و عروسکت را نمی بری. می گذاری پیش مادربزرگش. گاهی هم مهمانی می روی خانه مادربزرگ بچه ات.

به تازگی به دست بابا پی برده ای. بابام وقتی در کارخانه ای کار می کرده، در جوانی، دو انگشت وسطش را از دست داده. من یادم نیست در چند سالگی به این انگشتها پی بردم، اما یادم هست که در دوره دبستانم برای انگشتهای پدرم که قطع شده غصه خوردم.

اما تو الان در سه سالگی با انگشتهایت بازی می کنی و می گویی باباشی انگشتهایش را اینطوری می کند. هنوز نمی دانی نصف انگشتها نیست، آنها را خم می کنی و فکر می کنی بابا هم همیشه انگشتانش خم است.

خلاصه اینکه باید ریز به ریز بیایم از سه ساالگیت و از مفهومهای بزرگ زندگی که می فهمی بنویسم که بعدها که می خوانی کیف کنی. من که اگر کسی سه سالگیم را می نوشت بسیار خوشبخت می شدم.

مثلا دیشب که از خانه ددی -آن یکی پدربزرگت-برمی گشتیم تمام وسایلهایی که ددی برایت خریده بود را در کوله ات و کوله ات را سنگین به دوشت انداختی. از صبح کلی با پدرام-پسردایی فرهاد-هم بازی کرده بودی که برای همه عجیب بود. وقتی خواست بغلت کند نگذاشتی و همان حالت تدافعی همیشگیت را گرفتی. ددی گفت پس رفاقتهایمان کو؟ تو هم سرت پایین بود و داشتی با موبایل نقاشی می کشیدی ، گفتی توی کیفمه! همه از خنده روده بر شدیم.

فکر کنم بعدها که بزرگ شوی این خاطره باعث شادی باشد وقتی کسی آن را بشنود.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

پیوندتان مبارک

شنبه 1 مهر‌ماه سال 1396 ساعت 15:53

اول پائیز

یعنی اولین روز عاشقی تو

یعنی تو بله گفتی 

به صداهای قدمهایت که دیگر تنهایی برگهای پاییزی را له نکنند

یعنی تو خواستی که فردا اولین روز را به نام خودت تنهایی ثبت نکنی

و از فردا بهت بگویم عاشقیت مستتدام و جاویدان

پائیز لعنتی تو را از من گرفت

ولی به تو اضافه کرد.

من خوشحالم که پائیز اینگونه آغاز شد.

با "به نام عشق تو " کلید خورد.

حالا دیگر غروبهای پائیزی دلگیرت نمی کنند

و نورهای نارنجی اش آزارت نمی دهند.

از فردا باید از "دونفره هایت "برایم بگویی

وگرنه

پائیزم

پائیز نمی شد.



ابتدای پائیزان و آغاز عاشقیت 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

پارک

سه‌شنبه 28 شهریور‌ماه سال 1396 ساعت 23:23

سر شهرکمان اینطوری نبود، یک باغ کوچک نه خیلی مخوف بود با یک سوپرمارکت مثل مغازه داستانهای دیکنز(تاریک و نمور)،دری که با کش بسته می شد و فروشنده ای که خیلی مهربان بود و همه را می شناخت. یک موتوری که تند تند سفارشها را می آورد. یعنی این باغ کوچک و سوپر مارکت مال پانزده سال پیش است.

بالاخره این باغ که متعلق به همه ساکنان شهرک بود تبدیل به فضای سبز شده. فضای سبزی که برای بچه های کوچک وسایل چندانی برای بازی ندارد. یک زمین والیبال دارد که بعضی وقتها شلوغ می شود. 

امروز بعد از مدتها با سلما رد می شدیم و یک سر هم به پارک زدیم.

زمانی که سلما هنوز در کالسکه می نشست، روزهای خوبی بود چون راحت راه می رفتم که پیاده روی روزانه ام را انجام داده باشم و هم سلما هواخورده باشد.

اما از وقتی راه افتاد و خودش دوست داشت که قدم بردارد، من نتوانستم در پارک پیاده روی کنم.

بعد از مدتی هم که گذشت سلما دوست داشت با وسایل ورزشی که مخصوص بزرگترهاست بازی کند که فقط پای دستگاه می ایستادم و مواظبش بودم.

امروز محو بازی بقیه دخترها بود که روی چمنها زیرانداز انداخته بودند و خاله بازی می کردند.

در همه مامانها و خانمها که مشغول حرف زدن بودند زنی جوان توجه ام را جلب کرد.

بلوز و شلوار با شالی قرمز، دفترچه سیمی داشت با نوشته هایی کمرنگ که همه جا دنبالش بود.

اول نشسته بود جلوی حوض ته پارک روی یکی از نیمکتها، بعد نشست روی دوچرخه بدن سازی و بعد هم داشت تند تند راه می رفت و دفترش را می خواند.

یک لحظه رهاییش را خواستم، یک لحظه دلم خواست بخوانم و تند راه بروم. یک لحظه دلم خواست جای او باشم.

جای کسی که نمی شناسمش اما خیلی شبیه م بود.


سه روز مانده به پائیز


del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

مرور

سه‌شنبه 21 شهریور‌ماه سال 1396 ساعت 23:23

چه خوب که خاطراتی هستند که ته قلبت احساس می کنی که لحظه هایی داشته ای که از خود خود واقعی ات لبریز می شدی. لحظاتی که گاهی فقط با یک کلمه،  موزیک یا حتی عطر تو را به یاد خودت می اندازد. خود ده سال پیش، خود سیزده سال پیش. خود عاشقی که برای داشتن همه چیز می جنگید و نمی دانست که زندگی همین جنگیدنها و ایستادن است.

ایستادن بر سر چیزهایی که شاید برای دیگران خنده دار و بی ارزش بود. و اکنون دخترک قصه های دور که مبارزه جزء جدایی ناپذیر روزها و شبهایش بود زنی شده که باز هم می جنگد. مادری شده که برای دخترکش می خواهد. برای او می خواهد هر چه شادی و عشق و مهربانی است. و انگار مبارزه هایش شکل دیگری گرفته است.

وقتی لحظه ای متوقف می شوم، ده سال پیش رویا می شود، سیزده سال پیش کمرنگ و بیجان است اما آدمی از آن روزها ساخته شده که هنوز عاشقانه زندگی می خواهد و دنبال رویاهایش است.

بیست و یک شهریور اسرارآمیزترین روز شهریور بود که هنوز هیجانش ادامه دارد. 

بنشینی و در پیچ و تاب موهای سیاهش خیره شوی، کسی که عاشق بود و حالا در زندگی جدیدش می خواهد باز هم عاشق باشد و من او را خوب می فهمم. او اول راه است و من انگار هزار سال است که در خانه ای زندگی می کنم با ریسه های رنگی آویزان و عکسهای آدمهای دوست داشتنی زندگیم. 

بیست و یک شهریور تمام شدنی نیست.

و من هراسان از غروب دلگیر بدون دخترک مو مشکی چراغها را تند تند روشن کردم. 

بهش گفتم دلم نمی خواهد شهریور امسال تمام شود. دلم می خواهد این ده روز کش بیاید. انگار که از شنبه اول پائیز رویابافی ام تمام می شود و می ترسم که خیالم مثل بخار شیشه بپرد. او هم موافق بود. او هم دوست نداشت تابستان برود.

چرا امسال حتی خیال پائیز هم اینهمه آشوب در دلم می کند؟

برای بیست و یکم شهریور که برای خود هزار روز بود.


del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

اژدهاک

سه‌شنبه 21 شهریور‌ماه سال 1396 ساعت 01:41

اژدهاک در خود فرو رفت و پیچید، و با همه ی توان ِ خود از درون ِ استخوان ها بلندترین غریوِ دردش را برآورد: من که نخواسته بودم دیو باشم! من که نخواسته بودم دیو باشم!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

شهریور

سه‌شنبه 21 شهریور‌ماه سال 1396 ساعت 01:39

دلم نمی خواهد شهریور تمام شود

و تابستان برود.

این اولین بار است که

نمی خواهم غروبهای دلگیر پائیزی از راه برسند

شبهای بلند بیایند و ما را ببلعند.

دلم نمی خواهد صبح سرد بیدار شوم و 

بزنم به خیابان.


می خواهم همچنان در تعطیلاتی نصفه نیمه باشم

تا در پائیزی تمام وقت با برگهای زرد و خشک شده

پائیز بدون باران را دوست ندارم.


شهریور باید بیشتر طول بکشد.

این یک دستور است.



del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

نگار+ تابستان داغ

سه‌شنبه 21 شهریور‌ماه سال 1396 ساعت 01:38

نگار:


اینکه فیلم ضعفهای بسیاری دارد را قبول دارم و نقدهایش را با یک سرچ ساده می توان خواند.

شاید به خاطر اینکه فیلمهایی که می بینیم خیلی کم است و برای همین وقتی جلوه های عجیب و غریب سینمایی را می بینیم، جذاب است. وگرنه در هالیود اینگونه فیلمها فراوان است.


اما سکانسهایی در فیلم نگار ساخته رامبد جوان است که من از قدرتش و تاثیری که بر بیننده می گذارد، لذت می برم.

لحظه هایی عجیب و باور نکردنی مخصوصا وقتی برای اولین بار در فیلم اتفاق می افتد و بعد تکرار این ارتباط با ماورا یا اینکه لحظات یک نفر دیگر را بتوانی ببینی و درک کنی.

چیزی که همیشه ذهن من را مشغول می کند.

لحظاتی که نگار و پدرش در هم آمیخته می شوند من را میخکوب می کرد و تکرارشان حس قدرت انسان را در من بیشتر می کرد. کاری که می شود انجامش داد: طی الارض(شاید)

مثلا وقتی که من اینجا در تاریکی دراز کشیده ام، دوستم چه می کند؟ 

دیدن این لحظات عجیب را در فیلم نگار دوست داشتم و بقیه لحظات واقعیتهای تخیلی بودند که منطقی نداشتند. و همانها فیلم را ضعیف می کند.


تابستان داغ :

بعد از نیم ساعت در خود مچاله می شوم. خوب شد که سالن سینما خلوت بود وگرنه بغل دستی ام می دید که از درد به خود پیچیدم یک آن.

ماجرا یکهو تلخ و بسیار شوک آور ادامه پیدا می کند و موضوع برای منی که مربی هستم بسیار دردآور است و می توانم همذات پنداری کنم.

و یک آن به این نتیجه می رسم که چه کار سختی دارم.

قبول مسئولیت کودکان بسیار سنگین است.

یادم هست یکبار سرکلاسم دندان یکی از بچه ها افتاد و من اصلا نفهمیدم.

و پسری که دندانش افتاده بود، شاگردی بود که اصلا حرف نمی زد.

ولی وقتی به خانه رفته بود گفته بود که یکی از بچه ها زده به دهانش و دندانش افتاده و من هر چه فکر می کردم یادم نمی آمد.

محکم ایستادم و گفتم دوربینها را چک کنند.و

بعد کسی ماجرا را دنبال نکرد.

فیلم به شدت مرا ترساند. 

فقط می توانم بگویم رفتارهای اشتباه ما باعث ترس کودکان می شود.

باعث دروغگویی آنها می شود. آنها تقصیری ندارند.

و یک لحظه وسط سینما دلم برای سلما تنگ تنگ شد.

و بعد بهش زنگ زدم.

تابستان داغ ساخته ایرج ابراهیم زاد بسیار سوزنده و تلخ است.


del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

غدیر

جمعه 17 شهریور‌ماه سال 1396 ساعت 23:54

فردا می نشینی خانه ات که بیایند دیدنت؟

دلم میخواهد منم می توانستم بیایم و ببینمت و بعد از اینهمه سال بگویم عیدت مبارک و ازت عیدی بگیرم و اشکم بند نیاید و این همه دلتنگیم را بریزم توی اشکهایم.

آه

مثل یک خواب می ماند.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
<<    1       2       3       4       5       ...       124    >>