X
تبلیغات
رایتل

پرنده

سه‌شنبه 14 شهریور‌ماه سال 1396 ساعت 08:09

تمام زن بودن را اگر به موهای بلند بدانی،

من دیگر موی بلندی ندارم.

وقتی جرات بکنی که خودت را به دست قیچی آرایشگر بسپری، یعنی خودت را می سپری به روزگار که گاهی با داس می افتد به زندگیت و تا همه چیز را هرس نکند، ول کن ماجرا نیست.

باید پارو نزد،وا داد، باید دل رو به دریا داد.

وا دادم و خودم را رها کردم.

و موها را دادم به دست قیچی. 

قبل از اینکه دیگران بگویند، عیب کرده ام، خواستم خودم وارد عمل بشوم و اصلاح شوم.

سختترین کار دنیا همین است که بخواهی دست از قبلیها برداری و دل به جدیدیها ببندی.

من می خواهم 

به داد خودم برسم.

می خواهم که حواسم به خودم باشد.



وقتی چیده شدند، سبک شدم، و از همیشه رهاتر.

وقتی فکرهای تازه و نو داشته باشی، رها می شوی و سبک. مثل پر.

مثل پرهایی برای پرواز.


del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

تجربه

پنج‌شنبه 9 شهریور‌ماه سال 1396 ساعت 09:35

امروز با سلما به موزه معاصر رفتیم، آخرین بار روز موزه بود و این بار مجموعه ای از مجسمه ها و طرحها و نقاشی های شیر تناولی و کلا آثاری که مربوط به شیر می شد و در ایران وجود دارد. 

مثلا در آن اتاقکی که همیشه فیلم، نمایش داده می شود مستندی از هومن جوکار درباره زندگی شیر و یوزپلنگهای  ایرانی در حال انقراض به مدت کوتاهی پخش می شد که واقعا جالب و تماشایی بود.





من آدم خرافاتی نیستم اما امسال وقتی برای دومین بار واقعیتی تلخ مثل آوار بر سرم خراب شد، خیلی ناراحت شدم. در اولین برخورد عصبانی شدم و خودم را مقصر دانستم. بعد باور اینکه من عرضه کاری را ندارم، خودنمایی کرد. دیروز عصر به خانه برگشتم، خانه را تمیز کردم، لباسشویی را روشن کردم، ظرفشویی را پر کردم، جارو زدم، لباسهای شسته را سرجایش گذاشتم. در حین کار خوشحال نبودم، در خودم بودم و کمتر به سلما توجه می کردم تا زمانی که لازم بود. غذا پختم و همچنان غصه دار بودم که بعد از چهار سال منتظر اتفاقی بودم و حالا همه اش سراب و آرزویی بیش نبوده و حالا دیگر جز افسوس چیزی نیست. 

شب، کتابی که در دستم بود باز کردم و چند خط از آن را خواندم، نماز خواندم و بعد مقداری از کتاب را. جملات کتاب با من حرف زدند و همان لحظه من را توصیف می کردند.

"آزمون یا به تعبیر قرآن و اهل بیت : بلا ، سبب می شود قلب انسان فشرده شود. حس کند که هیچ است و به این نتیجه می رسد که تسلیم شود و حتی اگر مدتهاست سری به خدا و آسمان نزده، وضویی بگیرد (یا نگیرد) و یک گوشه بنشیند. دستش را مقابل چهره اش بگیرد و خواستن از خدا را تجربه کند.

می فهمم...کمی زور دارد!

آدمهایی که قهرند، باید غرورشان را بشکنند تا به سراغ خدا بیایند.

آدمهایی هم که رفیق همیشه خدایند، زورشان می آید به جای عبادت عاشقانه، برای مشکلشان خدا را صدا کنند!

تند نرویم!

یادمان باشد که همه اینها در دایره توجه الهی است.

گاهی برخی ملاحظه کاری ها ، بی آنکه حواسمان باشد بوی شرک می دهند.

او می سوزاند تا قلبمان بشکند و دو چیز را تجربه کنیم:

طراوت رقیق شدن

شکوه گریستن..."

بعد من بودم که نرم شدم، کمی از عصبانیتم رفت.

شاید ماجرا را تعریف کنم برایتان بی اهمیت جلوه کند اما برای من مهم و شاید حیاتی بود و کمک بزرگی برای زندگیم محسوب می شد اما خوب چه می توانستم بکنم، نشده بود و تمام.

صبح بیدار شدم و دوش گرفتم، چای درست کردم و با سلما صبحانه خوردم و به موزه رفتم.

می توانستم تمام روز را در خانه قنبرک بزنم و به ادامه باورهای بیهوده ام دامن بزنم و تا عصر که ماجرا به طور کامل واضح شد و دلیل ناموفق بودن این امر روشن شد، خودخوری کنم.

اما از خانه زدم بیرون و با سلما به دل خیابانها و میدان انقلاب و موزه و مغازه ها و آش نیکو صفت و ... زدیم و نگذاشتم که غم بر من غلبه کند.

و آرام بودم،

و خودم را بخشیدم و به خودم قول دادم دقتم را بالا ببرم و اگر دیگری هم مقصر بود بخشیدم و تمام شد.

از دیشب تا امشب من کمی به سی و شش ساله بودنم افتخار می کنم. با اینکه هنوز اشتباهات فراوانی می کنم 

فکر می کنم قوی هستم و خودم را پیدا می کنم.

نوشتم که بخوانید و بدانید شاد بودن بهای سنگینی دارد.

#مامانِ_سِلما

ششم شهریور

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

باغ کتاب

پنج‌شنبه 9 شهریور‌ماه سال 1396 ساعت 09:33

باغ کتاب مثل رویایی است که دلت نمی خواهد تمام شود.

هوایی مطبوع که قطعا مثل بهشت باید باشد، نه گرم و نه سرد. دیوارها پر از گلدانهای سبز و سقف های بلند، دیوارهای شیشه ای که در قابش درختان سبز می بینی. 

اینجا قطعا بهشت است.

بهشتی که هم سرسبز باشد و پر از کتاب، دیگر چه می خواهی؟

قدم بر می داری و کتابها زنده می شوند.

همه داستان های کودکی و نوجوانی جان گرفته اند. برای دخترکی که تازه به دنیای قصه ها پا گذاشته، مامان شنگول و منگول آشناست. و می داند سبدش پر از سبزیجات تازه است. 

شادی هایمان چند برابر می شود با دیدن نوستالژی های بچگی.

جودی ابوت با سایه بابالنگ دراز، شازده کوچولو بر روی سیاره با گل سرخش، چوپان دروغگو با گوسفندان، ژان وارژان و کوزتِ قصه بینوایان، 

، رابین هود، ویلی فاک، سندباد، زورو، پینوکیو، کلاه قرمزی و پسرخاله...

این مجسمه های زیبا و خیلی شبیه به واقعیت همان کتابهایی هستند که زنده شده اند و به ما لبخند می زنند.

باغ کتاب تهران در کنار کتابخانه ملی نزدیک مترو حقانی است که تا متروی حقانی ده دقیقه راه است و ماشینها آماده هستند تا شما را به مترو برسانند و بالعکس. ما با ماشین رفتیم و جلوی در ورودی باغ کتاب پارک کردیم.

باغ شامل دو قسمت کودک و نوجوان و بزرگسالان است. در هر دو قسمت قفسه های بزرگ پر از کتاب با دسته بندی وجود دارد که برای فروش قرار دارد. در همه قسمتهای مبلهایی برای نشستن و کتاب خواندن چیده شده با رنگهایی جذاب و قشنگ. میز و صندلی هایی تاشو برای خوردن هم وجود دارد.

وقتی از قسمت بزرگسال به بخش کودکان می روی از یک راهروی تاریک بر روی نقاله ها عبور می کنی که تصاویر جالب و هیجان انگیز پخش می شود که حس خوب و قشنگی دارد. تصاویر تغییر می کند همین که به آن طرف می رسی.

قسمت فروش کتاب کودک اسباب بازی های فکری زیادی دارد که ما امروز فرصت دیدنش را پیدا نکردیم.

طبقه بالا باغ علم کودک و نوجوان قرار دارد که شنبه ها تعطیل است اما در روزهای دیگر هر نیم ساعت یکبار با خرید بلیط می شود از برنامه های هیجان انگیزش استفاده کرد.

بخش روباتیک باز بود و بچه ها مشغول بودند.

کافه کودک یک کافه خوشگل و دنج است با میز و صندلی های عجیب و غریب با پایه هایی از جنس لوله های آب و سینی های فلزی و پذیرایی با خوراکی سالم و خوشمزه. فوتبال دستی برای بازی، میزهای مخصوص نقاشی دارد. 

بخش جالبی در پشت کافه قرار داشت که مراحل آفرینش جهان، کهکشان و سیارات، حیوانات، موجودات ماقبل تاریخ، جانوران و بالاخره انسان را به تصویر کشیده بودند که خیلی دیدنی است.

باغ کتاب قسمتهای زیادی دارد که هنوز بخشهایی از آن راه نیفتاده است.

دیدنش بارها و بارها می تواند جذاب و قشنگ باشد.

حتما جزء برنامه هایتان اضافه اش کنید.

#باغ_کتاب

#مامانِ_سِلما

چهارم شهریور

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

سه‌شنبه 31 مرداد‌ماه سال 1396 ساعت 06:40

وقتی عکسم را نگاه کردی خیالم راحت شد که هنوز هستی، میای و می روی بی صدا، 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

دوشنبه 30 مرداد‌ماه سال 1396 ساعت 22:52

نمی دانم از کجا بحث به اینجا کشید که لباس پوشیدن و نپوشیدن چه فرقی دارد؟ بیایید بهتر بگویم عکسهای برهنه دیدنش حظ دارد یا لذت؟ یا دیدن عکسهایی با لباسهایی زیبا در هیکلهای خوش فرم زیباترند؟

داشتم چونه می زدم که نمی توانم لذت ببرم اگر هیکلها زیبا نباشند، و نظرش هم با من یکی بود تقریبا.

دیدن عکسهای هنری از لحاظ بصری زیبا هستند نه هر عکسی.

بعد رسیدیم به عکسهای گلشیفته و مقایسه آن. کاری که گلشیفته انجام داده بود مهم نبود، 

و او خاطره ای از ده ، دوازده سالگی گلشیفته داشت، چه خانواده محترم، مامان نقاش متین و پدری بی مثال دارد.

و خودش که در آن سن شادی و دختری سرزنده بوده.

به اینجا که رسید فقط سکوت بود و سکوت.


del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

عروسی پسرت

یکشنبه 29 مرداد‌ماه سال 1396 ساعت 19:57

در آغوشش می کشم، بهش می گویم عشقم

و امشب بهترین فرصت است.

امشب در نظرم زیباترین مامان دنیا شده که پسرش را داماد کرده.

امشب دلم می خواهد شادترین مامان دنیا باشد.

وقتی می رقصد اشک توی چشمانم جمع می شود و دلم برای دل کوچکش که اندازه اقیانوسهاست می لرزد.

مامانی است که دغدغه راحتی و شادی پسرانش را همیشه داشته و دارد.

به یاد دارم همیشه آنها را می بوسد و در آغوش می کشد، وقتی بهم می رسند و من همیشه دلم خواسته مثل او باشم. مامانی با فکرهای روشن، با روحیه ای خستگی ناپذیر در برابر شرایط سخت. 

کتابخوان، فعال و با سلیقه، کسی که وقتش را بیهوده نمی گذراند. باغبانی اش حرف ندارد و همیشه مهربان است.

دوست داشتنی ترین دوست دنیا همیشه شاد باشی. و در کنار عزیزانت خوشبختی را هر لحظه بغل کنی.

دوستدارت

تماما مخصوص تو


del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

پنج‌شنبه 26 مرداد‌ماه سال 1396 ساعت 00:48

دل آشوبم. ناراحتم. طوری که نمی توانم کاری انجام بدهم. دراز کشیدم روی مبل و موسیقی را توی گوشم چپاندم و هی پیامهای بیهوده را بالا و پایین کردم. حالم بد است و دل سیر گریه می خواهم. کمی هم گریه کردم. نمی توانم تمرکز کنم. باید حرف بزنم. باید خودم را خالی کنم. باید فحش بدهم و به همه چیز لعنت بفرستم.

دلم گرفته. 

دلتنگم و فشرده.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

عروسی برادرم

دوشنبه 23 مرداد‌ماه سال 1396 ساعت 23:52

امشب دلم می خواست شادترین خواهر دنیا باشم،

بخندم،

برقصم،

زیباتر باشم،

امشب خاطره انگیزترین شب زندگیم شد.

هست.

امشب خندیدم

رقصیدم.

اما تا می آمدم به آدمهای اطرافم نگاه کنم و فکر کنم، گریه ام  می گرفت.

مادربزرگم که رقصید گریه ام گرفت. 

دم در که عمویم روی صندلی نشسته بود توی بغلش گریه ام گرفت.

نتوانستم در چشمانش زل بزنم.

نمی دانم چرا در اوج خوشحالی گریه ام می گیرد؟

اما هنوز دلم می خواهد گریه کنم

و باز هم گریه کنم.


del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

برای عروسی مریمم

چهارشنبه 18 مرداد‌ماه سال 1396 ساعت 06:20

خوشبختی همین خوشحالی توست،



ما از همه خیابانهای شهر با هم رد شدیم و هیچ وقت از آینده نترسیدیم، انگار آینده برای ما پر از عشق و نور بود.

من وقتی کنارت بودم احساس عشق می کردم و می دانستم که مثل تو عاشق خواهم شد. 

ما قرار نبود از هم جدا شویم، در روزهای پیش رویمان شاد بودیم و سرخوش و امیدوار.

وقتی جدا افتادیم هم همینطور بودیم، انرژی های مثبتمان را هیچ وقت از دست ندادیم. تو لبخندت هیچ وقت کمرنگ نشد. و من امیدوار به دیدارت.



و فردا روز دیگری است.

و فرداهای بهتر در راهند.

تو دیگر تنها نیستی و تمام قد خوشحالم.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

مریمم

شنبه 14 مرداد‌ماه سال 1396 ساعت 23:56

مریم عزیزم 

عزیزترین مریمم

عزیزم

مریمی

عروسیت مبارک.


del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
<<    1       2       3       4       5       ...       123    >>