X
تبلیغات
رایتل

نفس

سه‌شنبه 16 خرداد‌ماه سال 1396 ساعت 01:05

می دونستی وقتی اشک جمع می شود توی چشمهایم بالای بینی ام تیر می کشد و دانه دانه قطره ها سرازیر می شوند؟ هنوز هم با دیدن سریال های عاشقانه گریه ام می گیرد مخصوصا وقتی شخصیت مرد نمی خواهد عشقش را بروز دهد اما مواظب است، توجه می کند و حواسش به همه چیز هست، به خندیدنت، به طرز حرف زدنت و به بودنت اما وقتی موقعش می رسد که بخواهدت چیزی هست، گیر و گوری هست. حالا شخصیت فیلم باید انتخاب کند عشق یا سیاست را و وقتی دختر را دوست دارد حرف پدرش را گوش می کند و پایش را از زندگی زن می کشد بیرون.

اینجا که می رسد دقیقا آهنگ فرهاد شروع می شود، همان آهنگی که سال ٨٨ هزاران بار گوشش دادم، شنبه روز بدی بود، روز بی حوصلگی.... 

و مرد رفت، رفت که تا ابد دوست داشته باشد...

همه اینها را نوشتم بگویم تو هم از این دسته مردها بودی. رفتی و من را گذاشتی. تنها گذاشتی. برای همین هنوز گریه ام می گیرد و بالای بینی ام تیر می کشد. هنوز عاشقم و هنوز تنها. و تو رهایم کردی  و غیر از این نیست.

تازه قسمت دهم بود. اشکم بند نمی آید.

ما هم زود به نتیجه رسیدیم.


del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

دل من سنگ شده

دوشنبه 15 خرداد‌ماه سال 1396 ساعت 00:31

می خواهم که سنگدل باشم، می خواهم که پا بگذارم روی انسانیت مثل بقیه آدمها . مثل آب خوردن. نتوانستم. نمی توانم. من آزار می بینم از همه و باید چشمم را ببندم. دلیلش را نمی دانم که همه سرم را کلاه می گذارند و فکر می کنند خیلی زرنگ هستند.

از صبح آنقدر شستم که دستانم خشک خشک شده. هزار دست لباس عوض کردم و شستم. برای اینکه این دختر بتواند مستقل شود و بتواند خودش دستشویی کند. برای اینکه این مرحله از زندگیش را طی کند مثل بقیه. مثل دندان درآوردنش. مثل راه رفتنش، مثل حرف زدن و غذا خوردنش، مثل شیرنخوردنش، مثل ... مثل هزاران کار دیگر که الان انجام می دهد یا دیگر انجام نمی دهد.

من مامان سنگدلیم. برای اینکه مجبورش می کنم که به خودش مسلط شود.

من خواهر سنگدلیم که جواب منفی می دهم به خواسته اش.

من دختر سنگدلیم که عصبانی می شوم و زیر بار نمی روم . 

من زن سنگدلیم که حرف گوش نمی دهم و دلم می خواهد این زندگی پیشرفتی کند.

بگذار همه فکر کنند من سنگدل و بی رحمم. 

چه اهمیتی دارد؟!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

یکشنبه 14 خرداد‌ماه سال 1396 ساعت 01:02

وقتی که همیشه هستی هیچ کس قدر بودنت را نمی داند. حتی الان هم که نیستی باز هم کسی نمی فهمد.

زندگی من همیشه دستخوش دوست داشتنهای دیگران بوده، خواسته ها و تمایلات و زورگویی های آنها. خسته شدم و پناهم همین نوشتن و گریستن شبانه است. 

اگر همان سالهای پیش جلویشان ایستاده بودم اینطور نمی شد. 

من فقط برای بودن و گذاشتن و برداشتن باشم و خودشان هر جای دیگر.

خسته شدم...

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

ای جبران کننده دل شکستگان

شنبه 13 خرداد‌ماه سال 1396 ساعت 11:14

دیشب خوابت را دیدم.

دیشب تا صبح نخوابیدم و تایپ می کردم. دلم می خواست چیزی که تایپ می کنم داستان باشد. داستانی که توی ذهنم است و نیست. اما مجبور بودم که پروپوزال تایپ کنم . نصفش را تا دم سحر تایپ کردم.

بعد از سحری خوابیدم و آن وقت بود وقتی که با دل شکسته و آه می خوابیدم ، خواب تو را می دیدم .

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

شنبه 13 خرداد‌ماه سال 1396 ساعت 00:07

دلم گرفته

دلم عجیب گرفته.

فقط من هستم که همه کار باید بکنم و هیچ نگویم. سکوت کنم و هر کس هر چه گفت ساکت باشم. هر چه می گردم همان ده پانزده سال پیش است. همه زور می گویند. دلم می خواهد دور شوم از هر چه آدمیزاد یا هر که اسمش را گذاشته آدم. 

چقدر خسته ام از هر که فکر می کند درست می گوید و می کند و فقط من هستم که غلط هستم.

خدایا من غلط را پاک کن و ببر تا فراموش شوم.

خسته شدم.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

جمعه 12 خرداد‌ماه سال 1396 ساعت 01:12

 وبلاگ زنان رقصنده را می خواندم با موضوع پدوفیل، کسی که کودکان را مورد آزار قرار می دهد.

مثل کتاب لولیتا...

بخوانیدش

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

افطاری خاطره انگیز

پنج‌شنبه 11 خرداد‌ماه سال 1396 ساعت 01:24

امشب عجیب و غریب بود، همه آشنا بودند و همه یک نقطه مشترک داشتیم،

یک جا درس خواندن، یک مدرسه رفتن، از یک دبیرستان فارغ التحصیل شدن. همه اینها دلایلی است که حتی وقتی کسی را هم نمی نمی شناسی ، باز هم بهش لبخند بزنی و بدانی که او هم روزی روزگاری پشت نیمکت هایی نشسته که تو نشسته بودی و معلمهایی داشته که تو داشتی. 

وقتی ماه رمضان می شد هر سال یک روز را در مدرسه می ماندیم، خوش می گذراندیم و در کنار هم افطار می کردیم. و حالا این رسم دانش آموزی تبدیل شده به آیین. آیینی که هر ساله ما را این همه راه بکشاند به همان آدرسی قدیمی. به همان خیابان ایران تنگ و باریک با مغازه های قدیمی و مغازه هایی که جدید و به سبک امروزی شده بودند.ولی هنوز دفتر پستی و مغازه کتابفروشی نشر میترا سرجایش بود. از خاطرات قدیم هنوز چیزهایی می توانستم پیدا کنم. و با خودم ظهرهای گرم خیابان قدیمی این محله را به یاد بیاورم. 

امسال بیست و دومین بار بود که فارغ التحصیلان کنار هم جمع می شدند. چقدر همه چیز تغییر کرده بود، جای مدرسه عوض شده بود. و حتی کادر مدرسه که من اصلا نمی شناختمشان.

وقتی وارد شدم گفتم من هفتاد و هشت فارغ التحصیل شدم و هیچ کس را به یاد ندارم، اما همه لبخند می زدند انگار که هزار سال من را می شناسند. یکهو خانمی آشنا دیدم رفتم جلو و احوالپرسی کردم گفتم شما؟ و با لبخند گفت من در کتابخانه بودم و من الان هرچه فکر می کنم که کتابخانه کجا بود چیزی یادم نیامد اما به خانم توضیح دادم وقتی دانشجوی سوره بودم چند وقتی در کتابخانه اش کار کردم. حس خوبی بود. فقط برای اینکه بگویم بالاخره یک نفر را شناختم.

بچه های سال بالایی خودم و سال پایینی ها چندتایی را شناختم. حتی باریزترین شیطنتها و رفتارهایشان. هیچ چیزی تغییر نکرده بود. چهارچوبشان همان بود حالا با کمی ابروی نازک و موی رنگ کرده و بچه ای به بغل. بعضی ها حتی همان حجب و حیایشان را حفظ کرده بودن که آدم نمی توانست برود اسمشان را بپرسد یا آشنایی بدهد.

انگار جایی غریب پر آشنا افتاده بودم. احساس خوبی داشتم و یکی دو ساعت از خودم بیرون زدم و شدم همان شاگرد قدیمی.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

آسانسور

چهارشنبه 10 خرداد‌ماه سال 1396 ساعت 00:21

هی می خواهم بنویسم، این چند روز اما چیزی نداشتم برای نوشتن.

این چند روز تعطیلات، سر و کله زدن با سلما که وقتی هر دو در خانه هستیم، خیلی سخت است.

کم می خوابم، سحر بیدار باشم و دوباره نه صبح سلما بیدارم می کند. تا شب. وقتی ظهر بخوابد فرصت کنم که فیلمی ببینم یا دو صفحه کتاب بخوانم، آشپزی کنم، به گلدانهایم برسم.

از شنبه تب داشت تا بالاخره امروز خوب شد.

خسته نیستم اما سکوت کردم. به تماشای خودم نشستم. از صبح به کارم. تمیزکاری و جمع کردن ریخت و پاشهای دخترک. دیروز دار کوچکم را در آوردم تا چله ای که مدتها پیش کشیدم را ببافم با کامواهای رنگی زمستان. امروز سر کلاس مادر و کودک سلما فهمیدم کمک مربی کلاس سلما هم مثل خودم صنایع دستی خوانده، آن هم دانشگاه هنر. استاد رنگرزی الیافش هم همکلاسی ام بوده، استاد شیشه اش آقای قلی زاده، و حتی پایان نامه اش هم مثل من بافت ارائه داده.

امروز کارهای عقب افتاده ای که مدتها باید انجامش می دادم، را انجام دادم. عکس مراسم عقد برادرم از خودم و سلما را انتخاب کردم و بند ساعتم را عوض کردم چون پاره شده بود.

چند تا تکلیف از دوره آموزشی مجازی که در حال طی کردنش بودم را کامل نکرده ام.

الان دارم داستان گوش می دهم.

چقدر می شود کار انجام داد و وقت پر کرد.

به آسانسور فکر می کنم.

در کتاب سر کلاس با کیارستمی به صفحه صد که رسیدم تمرینی داده به هنرجویانش در مورد آسانسور.

فکر کنید فیلمی در آسانسور بخواهید بسازید چگونه می سازید؟

به آن آسانسور فیلم اینسپشن فکر می کنم انگار که ماشین زمان باشد و مرد شخصیت اول فیلم خانواده اش را می بیند..

می خواهم به زمان جوانی ام برگردم و در آسانسور دهه بیست بالا و پایین می رفتم و اتفاقات را از نو می ساختم...



#خرداد_خوش

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

شنبه مریض

شنبه 6 خرداد‌ماه سال 1396 ساعت 23:05

از صبح به کار بودم، دخترک تب کرده بود، از باد کولر ماشین بابا یا خنکی باغ خاله سوری که دیروز از دم افطار تا ده آنجا بودیم و تا یک نیمه شب در راه با گشت خرد و خمیر شدیم از ترافیک. گلدانها را آب دادم و گلهایی که دیشب چیده بودم توی شیشه های آب چپاندم و به دخترک لم داده روی مبل نگاه می کردم. دیشب تا صبح دلشوره تبش را داشتم . دوا نمی خورد. بالاخره راضی شد کمی توی وان آبش بنشیند شاید دمای بدنش پایین بیاید.

برایش سوپ پختم. هیچی نخورد. هی خوابید. تا ساعت یک و نیم که کمی از سوپ را خورد.

من فیلم دیدم. دخترک خوابید. کتاب خواندم. باز خواب بود. دلم هری می ریخت وقتی دست می کشیدم به صورت تبدارش.

تا عصر که کمی سرحال شد و شروع کرد به خوردن. به خندیدن. به حرف زدن. و غر زدن. دوباره پاشویه و آب بازی به بهانه تب.

افطار کردیم و باز هم خورد و خندید. بهتر شد. اما هنوز سرش داغ بود تا خوابید.

من ماندم و بی خوابی و شب. امروز عجیب دلم گرفته بود. مثل حالا که در غربت خودم می نویسم.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

به امید دیدار

شنبه 6 خرداد‌ماه سال 1396 ساعت 12:36
همه خوابند، از خانواده سه نفری ما، فقط من بیدارم و دارم به اولین قسمت رادیو صداخونه گوش می دهم و پاهایم خستگی در می کنند. به امروز فکر می کنم و هیجانی که هنوز دارم. به ای کاش خودم، ای کاش قبلتر. برایت نوشته بودم با دستهایم، نه با نوشته های تایپ شده،
همین طور که تو نشسته بودی در کافه ای در شهر دوست داشتنی بدون حرف "ر" ، و به صدای من از دل ترافیک تونل نیایش تهران ( که فکر کنم تا به حال ندیده ایش) برایت صدایم را می فرستم. بدانی که حواسم هست، همه چیز را آماده کرده ام، فقط نامه ای ننوشتم. حیف شد. دفعه دیگر حتما لابه لای کاغذها و بسته ها دست خطم را خواهم گذاشت. 
آه دفعه دیگر 
شاید امیدم به دیدارت باشد و نوشته هایم دیگر می شود نگاه کردنهایم و آغوشت و ...
و دلتنگی این هشت سال.

آه باورم نمی شود که هشت سال است 
ندیدمت.
ندیدمت
مگر می شود؟
باور نمی کنم.
تو دوری اما اینجایی
خورشید تابانم
هر روز صبح که بیدار می شوم خوشحالم که زنده ام و امید دارم به دیدنت.
بالاخره یک روز خوب دیدار من و تو می آید.
مگر نه؟
به امید آن روز.

#خرداد_خوش
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
<<    1       2       3       4       5       ...       121    >>