X
تبلیغات
رایتل

پل مدیریت

چهارشنبه 3 خرداد‌ماه سال 1396 ساعت 23:52

مرد وارد اتوبوس شد و کیفش را باز کرد روی زمین، 

شال دارم، شالهای رنگی دوازده تومنه مغازه رو میدم پنج تومن، هیج جا این قیمت نمیدن.

رنگهای مورد علاقه ام را روی سر دختر جوانی دیدم و از دوستانش پرسید بهم می آید؟

فیروزه ای و سرخابی

خردلی و صورتی

آبی و قهوه ای

سبز و نارنجی

و همین طور دختران جوان و زنها دورش را گرفتند و رنگ به رنگ امتحان کردند، باد می زد و شالها که در بسته بندی کاغذی رول شده بودند، خنکشان می شد.

من امروز بعد از مدتها به کارگاه چوب سر زدم،

سوار بی آر تی شدم و با سلما و صاحب کارگاه که دوست نزدیکم است به سمت کارگاه روانه شدیم.

شاید برای دیگران سخت باشد که بچه نزدیک به سه سال توی بغل و کوله روی دوش این طرف و آن طرف شهر بگردند اما من در حال تمرینم.

کارگاه بوی چوب می داد، بوی کتاب سمفونی مردگان، فقط نجارش یک دختر جوان بود و پنجره هایش بلند بودند که پر بود از الوار، تنه های درخت وتکه های چوب،

کارگاه، جوانی من بود که سپری کرده بودمش، و با چوب دو سالی سر و کله زدم اما چوب متریال من نبود، نمی دانم ، اما هر چه صاحب کارگاه بسازد و بوی چوب بدهد دوستش می دارم مثل هدیه تولدم که سورپرایزم کرد اما هنوز فرصت نصبش نرسیده.

تا پل مدیریت سلما خوابید و مرد چندتایی شال فروخت، دلم می خواست از همه رنگهاش داشتم و برای پنجره ام پرده ای می ساختم از شالهای رنگی.

شاید روزی درستش کردم بزودی.

زن روبه روی مرد فروشنده دوره گرد ناخنهایش را به دوستانش نشان می داد و مرد جوان انگار خجالت بکشد سرش را پایین انداخت.

پیاده شدم، پل مدیریت.

پل مدیریت هم قصه خودش را دارد، شاید روزی نوشتم.

و مرد هم با کیف پر از شالهای رنگی دوید بسمت اتوبوسی رو به جنوب 

و من دلم همه رنگها را می خواست.

سلما هنوز خواب است و من نزدیک خانه ام.

امروز اردی بهشت تمام می شود، یک روز نیمه ابری خنک، با باد و آفتاب.

حیف که تمام می شود اما برای من اردی بهشت خوبی بود.

به امید دیدار دوباره ات اردی بهشت دلبرم

#آخرین_روز_اردیبهشت٩٦

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

Lion

چهارشنبه 3 خرداد‌ماه سال 1396 ساعت 16:47

دلم می خواست که وقتی سلما خواب است یک فیلم را بدون دغدغه، کامل و راحت ببینم اما باز هم تکه تکه شد.

به هر حال فیلم قشنگی بود که بعد از مدتها به هیجانم آورد.داستان پسرکی هندی که در پنج سالگی گم می شود و سر از استرالیا در می آورد.

این فیلم داستان واقعی از زندگی این پسرک بود.

لحظات جالب فیلم جایی بود که وقتی مرد بعد از سالها دنبال مادر واقعیش می گردد،ثانیه های ناب کودکی اش به طور واضح زنده می شود و او در آن لحظه که به دنبال خانه اش در گوگل ارت می گردد، تمام خاطرات کودکی را به یاد می آورد.

کودکی رنگی و زیبایش را فریم به فریم دنبال می کنیم و بالاخره تا آخرین لحظات همان تصاویر او را از سردرگمی بیست و پنج ساله می رهاند.

و اسم فیلم باز هم در انتها مثل شوک دلپذیری برایم باقی ماند.

در طول فیلم صحنه های زیبای طبیعت هند و استرالیا هم آدم را به وجد می آورد.

بازیگر مرد همان پسرک فیلم زاغه نشین میلیون دلاری است که اینجا هم خوب و روان نقشش را اجرا می کند.

از فیلم لذت بردم و پیشنهاد می کنم ببینید.

#lion

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

علی معلم

سه‌شنبه 2 خرداد‌ماه سال 1396 ساعت 23:45

دنیای تصویر مجله دورانی بود که ریاضی می خواندم، برای اینکه عشق فیلم بودم، هر وقت می شد مجله را می خریدم و می خواندم اما یک موقع تصمیم گرفتم نخرم و هربار که از جلوی دکه رد می شدم دلم قنج می رفت برای ورقهایش، بوی مجله اش، برای صفحه های آخر که فیلمنامه چاپ می شد، برای نقد فیلمها و ...

دنیای تصویر تمام نشد و ادامه داشت، حتی ویژه نامه صدسالگی سینما خوب یادم هست که اسمم را چاپ کرده بود، خب منم برای مجله نامه نوشته بودم و ده فیلم برتر خودم را انتخاب کرده بودم...

تا همین پنج شنبه که عهدم را شکستم و عکس روی مجله کسی بود که دیگر نیست. کسی بود که این سالها جشن حافظ را راه انداخته بود و با هر سختی بود هنرمندان را جمع می کرد، کسی که سعی کرد شیوه جدیدی از نقد را در مطبوعات سینمایی جا بیندازد. و حالا تمام صفحات مجله درباره اش بود.

آخرین بار در برنامه هفت در یکی از شبهای آخر جشنواره آمد، همان موقع که کاندیداها اعلام شده بود و صدای خیلیها در آمده بود.

کلی خاطرات جالب در وصف همین کاندید شدن و جایزه دادن جشنواره فجر تعریف کرد و من همچنان محو کت و شلوار سفید و انگشترهایش بودم.

نشسته ام و مجله را می خوانم و فکر می کنم حالا حالاها جای خالیش در سینما پر نخواهد شد.

#علی_معلم روحت شاد.


آخرین جمعه

#اردیبهشت٩٦

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

روز جهانی موزه

سه‌شنبه 2 خرداد‌ماه سال 1396 ساعت 05:04

کتاب فروشی قدیمی پشت ایستگاه اتوبوس شهرک کرکره اش را کشیده بود و تویش خراب بود، خرما فروشی در کار نبود، همان پسری که همیشه می ایستاد پشت کوهی از خرما و همه دخترهایی که سوار اتوبوس می شدند را دید می زد، دیگر نبود. مغازه گل فروشی سر نبش کوچه بالای ادوارد براون دیگر پراز گلدان های سبز نبود، رازقی نداشت، کاکتوس نداشت. گلدانهای خالی داشت و خاک گل. مرد گلفروش بسیار لاغر و تکیده شده بود، همان که ازش گلدان رازقی می خریدم دانه  ای پنج هزارتومان، معلوم است از بیماری رهیده اما دیگر شاداب نیست، گلدانی ندارد، بذر سبزیجات داشت و چندتا قلمه و سنگفرش مغازه اش پیدا بود.

حدود ده سال یا کمتر که نرفته بودم موزه فرش، یکبار با استاد یاوری و یکبار هم خودم برای کارهای پایان نامه ام. تغییر کرده بود، فرشهای منطقه کردستان را برده بودند برای تعمیر و مرمت، باید کاور آبی می پوشیدیم و داخل موزه می شدیم، فرشها کمتر شده بودند اما بیرونش همانقدر سرسبز و خرم بود، همان درختان تناور و بلند. همان درختان ردیف کاج تا انتها هنوز بودند.

موزه معاصر هم پر بود از بازدید کننده، دانشجوها و چند سری دانش آموز با معلمهایشان که فرانسه حرف می زدند.

خیلی از تابلوها بسیار آشنا بودند و بعضی هم تازه، 

مثل همیشه دم کتابفروشی ایستادم به تماشای کارتها، و چندتا کارت انتخاب کردم. مرد فروشنده اینبار از سلما خوشش آمد و یک کارت بهش داد. و پرسید چند ساله است؟

و آن کارتی که دوست داشتم ، زن قرمز پوش را تمام کرده بود.همان نقاشی زنی که روی پوستر نمایشگاه هم بود.


زمان گذشته دیگر در خیابان جاری نبود.خیابان کارگر، بلوار کشاورز ..



آخرین پنج شنبه

اردیبهشت٩٦

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

سه‌شنبه 2 خرداد‌ماه سال 1396 ساعت 04:37

اینکه تو جریان داری وجود دارد، 

نمی دانم تنهایی یا تنها ماندی!

اما هستی گاهی مشخص است گاهی هم نامحسوس.

و من دلم برایت هر بار تنگ می شود.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

انتخابات٩٦

جمعه 29 اردیبهشت‌ماه سال 1396 ساعت 00:59

روی پشت بام ایستاده بودم، ستاره ها چشمک می زدند، گاهی نسیم می وزید و دلشوره بود توی دلم و صدای الله اکبر بود که بلند می شد، از گوشه و کنار. آخر ساعت ده شده بود و من آمده بودم از تو خبر بگیرم، می دانستم تو مواظب خودت نیستی، می دانستم، بهم الهام شده بود، تلفنها کار نمی کرد، خطها قطع می شد. مجبور شدم خط ایرانسل بخرم. شب بود و آخرهای بهار و شاید اوایل تابستان. دلهره داشتم. بعد از آن شنبه کذایی که شربت پخش می کردند به خاطر ادامه رئیس جمهوریش، من حالم بد بود و گریه می کردم، و مریم دیگر نبود و من نمی دانستم غم دل با که بگویم، بچه برادر دوست پدرم را جلوی در جام جم باتوم زدند و کشتند و ما هی از جلوی حجله اش رد می شدیم و هنوز که گوگل کنی اسمش می آید جز شهدای آن روزهای سیاه.

یادم که می افتد بدنم می لرزد و اشک حلقه می زند توی چشمانم. 

امروز هم میس بُرن همین را می گفت و یاد آن سال کذایی افتاده بود و اشکش گرفته بود و انگار هیچ کداممان دلمان نمی خواهد آن روزها تکرار شود.

حتی اگر اقتصاد از این بدتر شود

حتی اگر بیکاری بیشتر شود

حتی اگر ...


این دلایل بیهوده است.

من دلم آن شب صدایت را می خواست، گفتی خوبم و من با التماس گفتم مواظب خودت باش.


حالا دوباره همان دلهره افتاده به جانم.

مواظب خودمان باشیم 

و

#به_عقب_برنگردیم.


del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

تولد سی و شش سالگی

چهارشنبه 27 اردیبهشت‌ماه سال 1396 ساعت 00:08

تولدم مثل یک اتفاق ساده بود، هیجان کودکی و شادی زیاد، مثل شنیدن صدای دخترکی که به همه می گفت تولدِ مامانمه، و بعد با خوشحالی تمام شمعهای روی کیک را فوت کرد و آرزوی مادرش بود. وقتی بی خبر زنگ در زده می شود و خانه ات از صدای خنده و شادی پر می شود، وقتی که دیوار آبی تنها نیست، لاله ها تنها نمی مانند و مریم ها هم بهشان با بوی خوب اضافه می شوند.

تولدم، اتفاق ساده ای نیست، وقتی این همه دوست بزرگ و کوچک دارم و پیامهای محبتشان را از چند روز قبل و بعد سرازیر می کنند. وقتی هدیه می گیری از چند هفته قبل و چند روز بعد. وقتی کسی بهت زنگ می زند که انتظار نداری، وقتی پیامی دریافت می کنی که از شادی اشک می ریزی و همه اینها

یعنی خوشبختی

 و چقدر من خوشبختم که با شادی و سلامتی به نفس کشیدنم ادامه می دهم و شادی هایم را تکثیر می کنم.

متشکرم

متشکرم

 و هزاران بار متشکرم.

وقتی شما از شادیم لبخند می زنید خدا را شکر می کنم، به خاطر نعمت مهربانی، 


٢٥اردیبهشت٩٦

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

یکشنبه 24 اردیبهشت‌ماه سال 1396 ساعت 08:42

من امروز یک قرار کاری مهم داشتم. تصمیم داشتم که روزهای معلمی کردنم را کم کنم اما اینطوری که پیش رفت همه چیز فرق خواهد کرد.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

روز معلم مبارک

سه‌شنبه 12 اردیبهشت‌ماه سال 1396 ساعت 05:25

چیزی که یادم مونده، تو هم معلم بودی، معلم انشا، وای، چه هیجان انگیز، فکر کن تو معلم انشا باشی و چقدر کیف دارد سر کلاس تو داستان حلاج را خواندن. اوهوم. تو از اون معلمهای انشایی نبودی که موضوع می دادند علم بهتر است یا ثروت؟ یا تابستان خود را چگونه گذراندید یا...

مثل معلم انشای خودم بودی. معلم انشامون می گفت برید کتاب بخونید و من توی راهنمایی خوره کتاب شدم، توی اون سه سال هر چه جمله توصیفی، توضیحی و چه می دانم در دستور زبان بود را از همه کتاب داستانهای مدرسه در آورده بودم و هی امتیاز گرفته بودم. دفتر انشاهامون مخصوص بود، حالا یه روز عکسشم می گذارم. من تا آخر سال یک دفتر دیگر هم لازمم می شد. تو هم همان طور شده بودی. از بس کتاب خوانده بودی و با سواد بودی. وقتی روبه رویم نشستی، منم معلم بودم. معلم زبان دبستان. آخ چه اشتیاقی داشتم که سرکلاس به زبان دیگری حرف بزنم و سعی می کردم که تمرینهای هیجان انگیز براشون طراحی کنم. هنوز تمرینها را دارم. بعلاوه دفتری که طرح درسهایم را یادداشت می کردم و حتی غایبهای کلاسم را. دفتر جلد قرمزی که تعداد کلمه هایی که یاد داده بودم ، نوشته بودم. 

بهم گفتی باید اندازه خودشون بشی، باید کوچولو بشی و قد بچه ها و من نفهمیدم.

من خنگ بودم و تا زمانی که بچه دار نشدم معنی حرفت را درک نکردم.

آخ کجایی؟

هنوز معلمی؟

رفیق قدیمی نمی دانم کجایی اما حالا می فهمم : وقتی سِلما را دعوا می کنم، ناراحت می شود و سرش را به علامت قهر می اندازد پایین و می خواهد گریه کند. بعد عصبانیتم می خوابد می آید می گوید بخند، می خواهد بوسم کند و از دل من دربیاورد.

آخ خدا کاش این اخلاقش تا ابد بماند. حالا می فهمم ذهن بچه ها را نمی شود خواند اما می شود همراهش شد، باهاش هم مسیر شد، بازی کرد و باهاشان کیف کرد.

آمدم بنویسم هنوز یادم مانده چه بهم گفتی و سعی می کنم به یادم بماند.

یادم

یادم

یادم...


چه یادی دارم من




del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

سیزده سال گذشت

جمعه 8 اردیبهشت‌ماه سال 1396 ساعت 05:40
سلام،
تو اگر دوست داری فاطمه باشی، یا ویرجینیا، من همان مردکم که مست می‌کرد و عربده می‌کشید و عارق می‌زد و دوست داشت زنش، لکاته اثیری، پشتش زا بخاراند، فاطمه مال تو، ویرجینیا مال تو، بخواهی می‌توانی روی آب برقصی، مثل کولی‌ها، تا از پا بیافتی، گو اینکه فاطمه مرد توی ویرجینیا و ویرجینیا را توی فاطمه خاک کردند، و من مرده‌ام که دارم جان می‌کنم، و عجیب پشتم می‌خارد، شاید از روش مورچه‌های گوشتخوار قبرستان است، میدانی، از دنیای زنده‌ها، زندگی، زنده‌مانی، هر چه اسمش باشد، پرت افتاده‌ام، از نفرت اشباع شده‌ام، گور پدرش، این است که از وبلاگ بدم آمده و سنخیتی هم با آدم‌هاش ندارم، خیال کنم احمق باشند یا نباشند،
دلم دارد به هم می‌خورد،
حالا، من، اینجا، آن سوی دریچه، خرابکده بلوار آهنگ، قبرستان و بهشت زهرا، و هر جا، باشم و نباشم، روح تجریدی من است که می‌گردد، توی کلمات، خرابات حومه شهر، آتشکده نیاسر، کنار ریل راه آهن‌های متروک بیابان‌های دور دور، لای دنیای جن و آل و نسناس‌ها، توی کوهستان‌های خوی، تجریش، سعادت‌آباد، چهارراه پارکوی، و هر جا، و همیشه می‌گردد، و درد این است، همین درد است، درد که همین است،
مسئلتان:
اولا: خودت باش! (خوب، اما نه آن که دیروز بودی)
ثانیا: هیچ وقت توی جوی خالی آب جلوی مغازه محمد آقا و هیچ جو و جای دیگر آشغال زمین نریز،
:)
زهی سعادت که امروز نصیب ما شد!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
<<    1       2       3       4       5       ...       120    >>