X
تبلیغات
رایتل

خانه مقدم

جمعه 8 اردیبهشت‌ماه سال 1396 ساعت 05:19

امروز با باران شروع شد، هوای لطیف و بهاری و کمی خنک اما ما قدمهایمان را محکم برداشتیم بسوی خانه ای زیبا و قدیمی در دل محله ای قدیمی، آخ که چقدر تهران از این خانه ها دارد و چه داستانها دارد و اگر همه خانه ها همینقدر زیبا بود ، چه می شد...

داستان امروز ما در هفتمین روز اردیبعشق همینقدر جذاب و دوست داشتنی است.

خانه در خیابان امام خمینی بعد از میدان حسن آباد، بسمت میدان حر است، از متروی حسن آباد ده دقیقه راه است. در این هوا قدم زدیم و بالاخره گروهمان تکمیل شد. شش نفر به اضافه سِلما. اسمی که امروز بسیار شنیدیم و دیدیم!

سردر خانه با گچبری زیبا به نستعلیق نوشته موزه مقدم،

بلیط دانشجویی٢٥٠٠ و غیردانشجویی٥٠٠٠تومان. کیفها را در کمد می گذاریم و وارد خانه می شویم. حیاط دلبر: حوضها، برکه ماهی و گل نیلوفر مرداب، استخر نیمه پر و درختهای ارغوان و ...

بهار در لحظه لحظه این خانه جاری است، 

چه فصل قشنگی است و زیبایی خانه چندبرابر شده، خدای من، متشکرم از اینهمه زیبایی.

پله ها را بالا می رویم،

پله ها در این خانه زیباییند،

پله های حوضخانه، پله های برج باریک و بلند و پله های دم در ورودی با گلدانهای پامچال.

پله های ورودی عمارت، سفید با نرده های گچی قدیمی... 

کاسه و بشقابهای دوره سلجوقی،سنجاقهای مفرغی، مهرهای ساسانی، عطردان و .... اشیایی که با دقت و حوصله جمع آوری شده اند.

پنجره های رنگی، درهای چوبی، تابلوها و نقاشی ها و...

تمام این نماها را تصور کنید و هر آنچه که از زندگیهایمان حذف شده را تصور کنید و ببینید چقدر ما امروز کیف کردیم.

نمی دانم اول سِلما اهل بلغارستان، عاشق محسن مقدم شده یا بلعکس اما این دو چه خوب کنار هم جفت شده اند تا آخر عمر. محسن مقدم ١٣٦٦ و سِلما سه سال بعد آسمانی شده اند و این خانه مانده برای دیدن و شنیدن و بوییدن عشق ماندگار این دو نفر دوست داشتنی که چقدر عکسهایشان عاشقانه است.

بعد فکر کن که آقای نقاش در حال کشیدن پرتره عشقش دلش چای بخواهد یا قهوه و بعد، خانم برود پشت آن پیش خوان با نمای آجر در کنار شومینه برایش چای بریزد تا او خستگیش را در کند.

بعد در گرمای تابستان خانم کتابدار عاشق کنار حوضخانه صندلی آقای باستان شناس را گذاشته تا برایش شربت بهارنارنج خنک بیاورد. 

عکاسی نبوده که در کنار فواره

با صورت سنگی تراشیده

 از ایندو عکس بگیرد...آخ کسی بوده که لحظاتی را ثبت کند با عکسهای سیاه و سفید، اما این داستانهای من را در صورتی باور خواهید کرد که در آن پله ها، اتاقها و سالنها و عمارت و برج پرسه بزنید و از لای کاشی ها و قابها و آینه ها زندگی خانم سلما و محسن مقدم را همینطور که من تعریف کردم 

درک کنید.

پس شال و کلاه کنید بسمت خانه اشان، درشان همیشه برویتان باز است. راستی هوا دلپذیر و بهاری است شال و کلاه نمی خواهد.

#خانه_مقدم

#اردیبهشت٩٦ 


del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

٢/٢

یکشنبه 3 اردیبهشت‌ماه سال 1396 ساعت 00:36

چه می توانم بنویسم از حال بدم

از اشکهایم که بند نمی آید.

از گم شده ها که خیال ندارند پیدا شوند. 

و از یک اتفاق خوب که باید منتظرش باشم. امیدوارم بتوانم به قولم عمل کنم.

خدایا کمک.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

به پیشواز اردیبهشت

شنبه 2 اردیبهشت‌ماه سال 1396 ساعت 17:40

آه اردی بهشت با جمعه شروع شد،

با آسمان آبی، با رگه های طلایی آفتاب، با دیوار آبی رنگ، با نان تازه و داغ، با عدسی و کره و پنیر...

دارم آماده می شوم بروم و رنگ واقعی آسمان را ببینم شاید این گرفتگی صدایم و سرفه های سلما را فراموش کنم. دیروز دست به دامن اسپری آب و نمک در فضای خانه شدم شاید مریضی برود پی کارش. بهار باشد و آدم مریض باشد؟ اردی بهشت بیاید و حوصله نباشد، مگر می شود؟

از امروز هر چه وقت تلف کردم بس است، می روم گلها را میبینم، می روم لاله ها را می بینم، می روم و منتظر نمی شوم که اتفاق بیفتد. خودم پیش دستی می کنم و نمی گذارم اردی بهشت با سی و یک روزش از دستم برود. می روم به دیدارش. 

که گفتند از راه می رسی

از همین راه!

برایت اسفند دود می کنم که چشم نخوری و همین همیشه زیبا و دلبر و دوست داشتنی بمانی.

آه 

اردی بهشت

چقدر حرف نگفته دارم.



del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

بیانیه ای برای پایان فروردین

شنبه 2 اردیبهشت‌ماه سال 1396 ساعت 17:39
روزهای متمادی است می خواهم بنویسم، آنقدر ننوشتم که فروردین تمام شد، نرفتم کنار لاله های کاشته شده عکس بگیرم، وقت نشد، کتاب چندانی نخواندم، همه اش مشغول بودم به مرتب کردن، رفت و روب بعد از نوروز و مهمانی هایش، و به فکر کردن و فرو رفتن بیشتر و بیشتر هر روز که نشدم.
اوهوم، آرزو داشتم دکتر شوم، نشدم. شدم معلمی ساده معمولی با آرزوهای بزرگ برای همه بچه ها که یکی از آنها این است که ابزار کلاسم که لِگو باشد به دست همه بچه های دنیا برسد و همه بتوانند با آن بازی کنند و با دستهایشان فکر کنند و خلق کنند اما هنوز این آرزو شدنی نیست. اما من آرزو دارم مثل تمام رویاهایم که شاید روزی بشود.
می خواستم زندگی عاشقانه رویایی داشته باشم، بسازمش، اما نشد. همیشه رویاها با واقعیت فرق دارد. و زندگی واقعی چیز دیگری است. معمولی زندگی کردم و ادامه دادم و امشب بغض کردم وقتی زن بازیگر فیلم ( همان هنرپیشه ای نقشش را بازی می کرد که در فیلم سینما سینماست، نقش دختری را بازی می کرد که دوست دارد بازیگر شود و من دقیقا هفده ساله بودم که فیلم را دیدم و عاشق بازیگری بودم آن روزها) شوهرش را از دست داده برایش پیامهای صوتی می فرستد، باردار شده، اشک می ریزد وقتی به خانه برمیگردد و همسرش را می بیند که در خانه هنوز پرسه می زند با تمام مهربانیهایش...اشکم را درآورد. منم دوست داشتم همینقدر عاشق باشم. نشدم.
داشتیم با سلما برمیگشتیم. حجم ترافیک را تحمل کردیم که از پارک وی بگذریم، اگر تو را دیدم بهت بگویم ها دخترم را ببین، تا چشمهایت دربیاید و ببینی که خوشی من سلماست. همه اینها خیال بود که من در آن آفتاب سوزان عینک زده بودم و حتی جلویم را بزور می دیدم چه برسد به تو که سالیان سال است نامرئی شده ای. 
آرزو نکردم مادر باشم اما شدم. بی هیچ حرفی. چقدر خوشبختم که بزرگترین خوشبختی دنیا را بی هیچ آرزویی ، دارم.


پ ن: کاش این صورتی ها و زردهای لابه لای سبز کمرنگ ها به این زودی ها تمام نشود.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

ماجرای نیمروز

شنبه 2 اردیبهشت‌ماه سال 1396 ساعت 17:37
فیلم ماجرای نیمروز، واقعیت تلخی است که در تاریخ معاصر ما وجود دارد. من خیلی از منافقین و گروه مجاهدین خلق سردر نمی آورم. می دانم که تا انقلاب با بقیه جریانها همراه بودند اما بعد از آن دست به ترور و کشتن مردم می زنند.
در کتاب فریدون سه پسر داشت عباس معروفی، شخصیت اصلی داستان ، مجید امانی عضو اپوزیسیون، در آن آسایشگاه یک جورایی به آخر خط رسیده و سوالی که مدام با خودش تکرار می کند چرایی کشتن مردم، انفجارهای خیابانی و ... است. 
من فقط می دانستم ترور شهید بهشتی، رجایی و باهنر بدست منافقین بوده.
زیبایی این فیلم نشان دادن تلاش گروه اطلاعاتی برای پیدا کردن این افراد منافق است، در بازه زمانی تیر تا بهمن ٦٠، 
خاصیت فیلم چیدمان درست و زیبای واقعیت است، که از دیدنش لذت می بری. و حوصله ات به هیچ عنوان سر نمی رود.
هر کدام از افراد گروه اطلاعات، خصوصیتی دارند که کل گروه را جلو می برد و زمانی موفق می شوند که خوب نقشه و طرح می ریزند و بعد عمل می کنند.
من تا از سینما بیرون آمدم، چندتا اسم که تا حالا نشنیده بودم را سرچ کردم و سریع با فیلم تطابق دادم تا ماجراها را بهتر بفهمم. 
اما حتی اگر بچه های هجده نوزده ساله ی این روزها فیلم را ببینند خوب، جریان فیلم را متوجه می شوند.
من که از فیلم خوشم آمد و پیشنهاد می کنم ببینید.
زمانی که فیلم پایان می یابد صدای اذان ظهر شنیده می شود و بعد آن لحظه، دلیل انتخاب نام فیلم را متوجه می شوی.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خوابهای دنباله دار

پنج‌شنبه 24 فروردین‌ماه سال 1396 ساعت 22:42

دیشب خواب صابر ابر را دیدم، 

به تازگی دارد به خانه های مختلف مادربزرگهای سرزمینهای سبز شمالی می رود و هی دلمان را با عکسهایش آب می کند. دیشب آمده بود از ما فیلم بگیرد یا نمی دانم. هر چه بود ما هم قرار بود در پروژه هفت خانه آنورترش باشیم.

بعد از نماز صبح خیلی دعا کردم، دعا کردم گمشده هایم پیدا شوند و بعد خوابم برد. داشتم خواب می دیدم، رفته بودم مسافرت، مسافرت دسته جمعی و دسته ای، جایی که به خودم آمدم در فرودگاه سوئیس بودم و سوار آسانسوری شدیم که ما را به هتلمان می برد. از آلمان داشتیم می رفتیم سوئیس. و در آسانسور هیجانی داشتم، آسانسورش معمولی نبود مثل شهربازی بود می چرخید و تند می رفت. تا رسیدیم به هتل که مثل آبگرمهای سرعین بود. حوضچه های آب داشت و نازی رفته بود توی یکی از آنها و به ما می گفت که بیاییم توی آب و همین قدر که ساعت موبایلم زنگ زد و بیدارم کرد.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

سی و دو و سی و سه

دوشنبه 21 فروردین‌ماه سال 1396 ساعت 00:23
سلما بیشتر کلمات را درست می گوید اما بعضی هایش را بامزه و خنده دار می گوید.
مثلا وقتی می خواهد فکر کند می گوید : بذار ببینم.
به دمپایی می گوید تمپایی
به تافتون می گوید :کافتون
وقتی می خواهد بغلش کنم می گوید بیا بغلم.
سی و دو ماهگی اش با بازی های کودکانه اش پر می شود. با دوستی هایی که شروع کرده، با عروسکهایش که به مهمانی های ساختگی می روند. به مدرسه می رود. چای درست می کند و ناهار.
سی و دو ماهگیش کیف یا کیسه ای است که پر می شود از خرده ریزهایش، مدادرنگی هایش و گاها کلید خانه و باتری ها و ماشین حساب و وسایلی که دستش برسد و گوشه و کنار پیدا کند.
سی و دو ماهگی شعر می شود روی زبانش. قصه های کودکانه اش می شود.
زندگی می کنیم با سی و دو ماهگیش. 
روزی که توانست بفهمد و بخواند، خدا کند خوشحال شود که همه جزئیات روزهایش را نوشته ام، لحظه به لحظه.
#سی_و_دو_ماهگی

آنقدر تند و سریع امروز گذشت که وقت نشد بنویسم، امروز دخترکم سی و سه ماهه شد. و چیزی نمانده تا سی و شش ماهگیش در سالی که مادرش هم سی و شش ساله می شود.
امروز رسیدم ملافه ها را بردارم به قصد جمع کردن و تا کردن و در کمد پنهان کردن. امروز رسیدم که دل را به دریا بزنم و وسایل خانه را بعد از دو سال جابه جا کنم. امروز به این نتیجه رسیدم که زندگی در زیر ملافه ها به پایان رسیده و دخترک بزرگ شده و دیگر باید از پارچه ها و رومبلی ها و فرش تبریزی گذشت. و زندگی واقعی را آغاز کرد.
مگر چند سال دیگر قرار است زندگی کنم؟ اگر بنا باشد یک روز با حادثه ای، تصادفی  یا بیماری یا زلزله ای مهیب تمام زیبایی های دنیا را از دست بدهم و دیگر آنها را نبینم ، پس چه فایده که این همه از فرش، مبل ها و میزها نگهداری می کنم؟ برای یک روز که مهمان می آید؟؟؟ 
دیگر این حرفها را با ملافه ها ریختم دور، دلم خواست همانطوری که باید و دوست دارم زندگی کنم و مبلها را همانطور که دوست دارم بچینم و بی خیال لک شدن فرش تبریزی ام شوم و نگران پارچه های مبلم نباشم، و همین روزها که زنده ام از آنچه که دارم لذت ببرم، دخترکم را به زندگی کردن در لحظه و لذت بردن از داشته هایش عادت بدهم.
امروز که مصادف با سی و سه ماهگی سلما بود، خیلی تند و سریع به کمک دوست و همسایه چندین ساله و جوانم، در عرض یک ساعت جای اشیا را تغییر دادیم و چقدر در انتها حالمان خوب شد. 
امیدوارم به اتفاقهای کوچک حال خوب کن مان توجه بیشتری کنیم.
آمین.
#مامانِ_سِلما 
#سی_و_سه_ماهگی
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

سفرنامه عید٩٦

سه‌شنبه 15 فروردین‌ماه سال 1396 ساعت 19:09

این نوشته های در طول سفرم است، از جمعه ٢٧اسفند تا سیزده بدر:

١-باد می آید و در هوا بوی شیرینی پخش شده،




دلم برای دیوار آبی ام تنگ خواهد شد.

٢-توی جاده آفتاب تابیده، بعد از بارانی یک ریز و بدون وقفه،


دارم به شب یک، شب دو بهمن فُرسی از رادیو حبه انگور گوش می دهم.


کوه های سرخ سرخ با سرعت تمام می شوند.

و من به اکنون راضیم☘️

٣-همه چیز را شستم، لباسهای زمستانی را شستم و گذاشتم برای زمستان بعدی، پالتو و کاپشن ها، شالگردن و دستکش ها ماندند بی جان برای سردی سال بعد،

چکمه ها را شستم و رفت سرجایش، برای برفهای بهمن سال بعد، چکمهای سلما را شستم، می دانم، بزرگ خواهد شد، اندازه اش نخواهد بود، قد می کشد، دستانش کوچک نمی ماند، صدایش کودکانه باقی نخواهد ماند...

همه این کارها را کردم که بهار بیاید، جا باز کردم برای شکوفه ها و درختان تازه سبز شده، توی دلم جا باز کردم،

خدا کمکم کند که بیخیال سال کبیسه شوم، بیخیال غصه ها و دردهایش شوم،بیخیال بدیها شوم.

و این روزهای پایانی را ببخشم به روزهای بهتر سال جدید.

می توانم، مگر نه؟

٤-ردیف درختان با شکوفه های صورتی

صورتی

صورتی

صورتی



بهار آمده است اینجا

٥-آبنبات قرص خورشید همراهمان کرد تا آخرین قطره روز،

بعد تمام شد و رفت.

و خاکستریها را بیشتر کرد.آخرین جمعه سال نود و پنج هم در باد و آفتاب تمام شد.

٦-مثل بچه ها که از دیدن دریا ذوق زده می شوند،

از بویش

رنگ آبی زلالش

و آرامشی که دارد



ذوق زده می شوم.

٧-امروز ، روز من بود. صبح بیدار شدم با رگه های طلایی آفتاب که روی دریا نور می پاشید اما ساعت نه و سی دقیقه تصمیم مهمی گرفتم. نه ، مدتها قبل گرفته بودم. فکر کرده بودم، دلهره اش را مزه مزه کرده بودم اما دلم می خواست خود خودخواهم را کنار بگذارم و بشوم همان مهربان سابق که زجر نمی کشد. دیگر زجر نمی کشد و بخشیدم و خودم را بخشیدم و تمام اتفاقهای بد سال نود و پنج را ریختم توی کیسه زباله و گذاشتم توی سطل و بردم بیرون. و تمامش کردم. هر چه بادا باد، من که حالم خوب است. مهم من هستم، آخر امروز روز من است. دامن گل گلی ام را پوشیدم با کتونی های آبی ام و راه افتادم در جزیره ای که قبلا ناشناخته بود اما حالا مثل کف دستم می شناسمش. بیست سال پیش شروع کردم به شناختنش و هی بیشتر و بیشتر دوستش می دارم. مثل سلما که از وقتی پایش را برای اولین بار گذاشت اینجا عاشقش شد.

روز من بود و در ابرها سیر می کردم، روی آب غوطه ور بودم، در چشمان خدا منعکس می شدم، در قطرات آب تکثیر می شدم و سبکترین آدم روی زمین بودم. من من من من من من من من من ...

من ِ واقعی بودم.

و من عاشق خودم شده بودم. 

درختان و گلها در باد می رقصیدند و احساسی که زمین و زمان به من داد من را به اوج می رساند.

آخرین قطرات سال را به خوشبختی گذراندم و همه بهم لبخند می زدند و همان آرزوی بچگی بود که به حقیقت پیوسته بود.

من وارد زمان شده بودم. زمان را با دستهایم نگه داشته بودم، لبخندم را قاب کرده بودم و خودم پریده بودم وسط استخر زلال خوشبختی. 

همیشه دوست داشتم وارد مکانی شوم که زمان را نگه دارد و وقتی از آن بیرون می آیم همان لحظه ورودم باشد. زمان گذشته بود اما انگار متوقف بود و من از یازده تا پنج بعدازظهر را اصلا نفهمیدم . همینجا بود که فهمیدم امروز روز من است و همان آرزوی بچگی و از خوشبختی لبریز شدم.

و بوی گل پلومریا مستم کرد.

با تن سوخته از آفتاب برگشتم به خانه، همین.

٧-پا زدم، همان سربالایی همیشگی کنار هتل داریوش را، همان کشتی ساخته شده توی آب افتاده کنار هتل را رد کردم، به صخره ها رسیدم، من همان دخترک بیست و سه ساله عاشق بودم که باد روسریش را تکان می داد و با لبخند از بقیه عبور می کرد. دریا همان قدر آرام که ما بودیم. روی شنها دراز کشیدم، ستاره ها را نشان سلما دادم و او دلش می خواست در دریا سنگ بیاندازد. چرا خاطرات همانقدر زنده هستند همان طور که حالا و اکنون؟

چطور می شود، مگر می شود بعد از این همه سال ، صدای امواج دریا، شنها، ستاره ها و حتی همان ویلای مخروبه همانطور باقی بمانند؟؟! من اما اینبار با دخترم از همه شان عبور کردم و با دوچرخه پا زدم و پا زدم.

٨-پا زدم، همان سربالایی همیشگی کنار هتل داریوش را، همان کشتی ساخته شده توی آب افتاده کنار هتل را رد کردم، به صخره ها رسیدم، من همان دخترک بیست و سه ساله عاشق بودم که باد روسریش را تکان می داد و با لبخند از بقیه عبور می کرد. دریا همان قدر آرام که ما بودیم. روی شنها دراز کشیدم، ستاره ها را نشان سلما دادم و او دلش می خواست در دریا سنگ بیاندازد. چرا خاطرات همانقدر زنده هستند همان طور که حالا و اکنون؟

چطور می شود، مگر می شود بعد از این همه سال ، صدای امواج دریا، شنها، ستاره ها و حتی همان ویلای مخروبه همانطور باقی بمانند؟؟! من اما اینبار با دخترم از همه شان عبور کردم و با دوچرخه پا زدم و پا زدم.

٨-کلمه جدیدی که از سی اسفند یاد گرفته و می پرسد:





چرا؟

٩-

اگر از شما بپرسند سومین روز نوروز را چگونه گذراندید، چه خواهید گفت؟


صبح که بیدار شدم نخوابیدم، بیدار شدم انگار که آخرین روز عمرم بود. کفشهای آبی ام را پوشیدم و قصد ساحل دریا کردم. روی شنها راه رفتم و طلوع ابری خورشید را دیدم. مرغهای دریایی از جلوی پاهایم می پریدند و اوج می گرفتند. ماهیگیرها قلاب خود را در دریا می انداختند. شنها قصه های دیشب خود را داشتند. قلعه های نیمه کاره ، کفشهای مشکی جا مانده یک دخترک، گروهی لابد آمده بودند چای بعد از شامشان را بخورند، قندها را از دست یکیشان ول شده و ریخته روی شنها و همان طور دست نخورده باقی مانده بود. یک جلیقه نجات نارنجی بین رفتن و ماندن روی ساحل خیس شده بود، گروهی هنوز از شب گذشته مانده بودند در خنکی شنها ذن می کردند و به موسیقی گوش می دادند و انگار یک عده هم تازه به دریا رسیده اند پاهاشان را در آب فرو کرده بودند و دسته جمعی سلفی می گرفتند.

روی اسکله ماجرا فرق می کرد.

خانواده ای دوی ورزشی نرم می کردند ، می رفتند دست می رساندند به میله ها و بعد دوباره تا سفره هفت سین و همین طور تکرار می شد. یک پیرمرد و پیرزن لبخند زنان پیاده روی می کردند و از دیدنشان سیر نمی شدم.یعنی می شود تا این سن اینهمه عاشق ماند؟

و همه اینها را با خورشید لب دریا تقسیم کردم.تا برسم به چترهای رنگی که آن روی دیگر ماجرای اسکله هستند.

و تو چه دانی از قصه چترهای رنگی، که شاید داستان عاشقی باشد که به سقف آسمان کوچه ای که هر روز معشوقه اش از آن می گذرد هزاران چتر رنگی آویخته که باران غصه ها بر دل کوچکش نبارد...

و این شاید یکی از هزاران قصه چترهای رنگی باشد، دوست داری قصه تو چه باشد؟؟

١٠-روز چهارم:

باران و باران در جزیره

باد و باد در جزیره،

دلتنگی عصر اولین جمعه سال نو،

فرقی نمی کند که جمعه در عید باشد یا نباشد.

جمعه های بی تو خود دلتنگی است.



١١-باران همچنان ادامه دارد و لحظاتی بعد از صبحانه قطع می شود، راه می افتم به منظور گردش کوتاهی در خیابانهای خیس، 




بعد از ناهار کمی شوکه می شوم.

و می خواهم ناباورانه به ادامه روزهای تعطیلی فکر کنم اما نمی شود.

چیزی که در حال وقوع است و ذره ذره جلو می رود و بالاخره روزی تمام خواهد شد. تنها آه آدمی است که شنیده می شود.



١٢-

سالها گذشته از سه تایی بودنمان، یا شاید چهارتایی. خاطرات سه تایی هایمان ما را اسرارآمیزتر می کند، یک جور نزدیکی که فقط خودمان سه تایی می فهمیم. نشد که چهارتایی باشیم با آنکه قرار بود. چاووشی می خواند نشد نشد 

حالا که بچه ها آمده اند، ما همان سه تایی های خودمان را داریم، مخصوصا در این سفر تکرار خاطرات چهارده سال پیشمان است. باور کردنش سخت است که چهارده سال پیش وقتی بیست و دو ساله بودم به این لحظه هیچگاه فکر نکرده بودم و به ذهنم خطور نکرده بود. چه کسی می تواند به دوردستها این طور بیاندیشد؟ چه کسی می تواند جزئیات گذشته ها را فراموش کند؟ 

بچه های ما بزرگ می شوند و داستانهای خودشان را خواهند داشت، عاشق خواهند شد و ما می شویم نظاره گر آنها و پیر می شویم...

١٣-بار دومی که رفتم پلاژ، بعد از چند روز باران حسابی که باریده بود، صف طولانی شد برای رفتن به دریا، آفتاب می تابید و در سایه باد خنکی می وزید، دریا آرام آرام بود، و ساحل پر بود از درجه بندی رنگ کرم تا برنزه، اما دریا خلوتتر. شنا کردن در دریای جنوب حس رهایی و سبکی دارد که فقط باید آن را تجربه کرد. ماهی های رنگی از کنارت به نرمی عبور می کنند. 

اینبار سلما دوست داشت تا جایی که قدش می رسد جلو بیاید و گاهی هم روی دستان من شنا کند،  و حسابی آب بازی و شن بازی کرد تا خسته برگشتیم.

١٤-رسیدیم به یک دشت بزرگ 

سبز سبز

یک خانه بود وسط دشت 

رنگی رنگی 

از لبه جاده تا دم در خانه ردیفهای درختان



درختان پر از شکوفه های سفید و صورتی



دوست داشتم خانه ام بود.

١٥-باران می بارد

برف پاک کن می رود و می آید

باران را پاک می کند، تاریک است، ستاره ای پیدا نیست. ستاره ای نمی بینم در جاده ای که آسمانش ستاره باران است همیشه.

دارم به موزیک هایی گوش می دهم که وقت نکردم گوش بدهم.

اگر سلما بگذارد.

پایان

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

سه‌شنبه 1 فروردین‌ماه سال 1396 ساعت 00:05

سیزده سال گذشت از آن هرم شبانه و تابستان خیال انگیز که عاشقت بودم، با دوچرخه پا می زدم و تو از دریا می گفتی....

سال نو مبارک.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

پنج‌شنبه 12 اسفند‌ماه سال 1395 ساعت 07:25

چقدر حرف دارم برای روزهای پایانی اسفند اما هر چه فکر می کنم امسال از نیمه دومش و حتی قبلترش دردناک بود و من فقط می خواستم لحظه هایی از شادی بسازم وگرنه در کلیت غم انگیز زندگیم چیزی تغییر نکرده.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
<<    1       2       3       4       5       ...       120    >>