X
تبلیغات
رایتل

لوبیا پلو

شنبه 6 خرداد‌ماه سال 1396 ساعت 01:28

امروز برای اولین بار زنجبیل تازه خریدم و پوستش را کندم و کمی به زبانم زدم، تند بود مثل فلفل اما تندیش ادامه نداشت و نسوختم و یکهو تمام شد.

امروز بعد از مدتها لوبیا سبز تازه خریدم که لوبیا پلو درست کنم.

لوبیا پلو به نظرم خوشمزه ترین غذایی است که می توانم درست کنم و باهاش خیلی کیف کنم، موقع پختنش، موقع دارچین ریختن لابه لای لوبیاها و برنجهای دم کشیده .

وقتی حالت خوب باشد و بتوانی از مزه لوبیا پلو کیف کنی، بهترین لحظه زندگی است.

حتی اگر حوصله هم نداشته باشی اما وقتی لوبیاسبز را ببینی باید حالت خوب شود.

اینجوری می شود از چیزهای کوچک لذت برد. و حال خوب ساخت.


#خرداد_خوش

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

شروع خرداد

پنج‌شنبه 4 خرداد‌ماه سال 1396 ساعت 23:52

دو سه روزی است کف خیابان دم خانه ام توت می ریزد،

راه که می رویم باید مواظب باشیم که توتها را له نکنیم،

بوی توت می پیچد، بوی آخرهای بهار قشنگ، بوی فیلم دیدنهای بی وقفه و کتاب خواندن های پشت سرهم و...

روزهایی که پشت سر می رود اما با خاطرات

خاطرات خوش

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

پل مدیریت

چهارشنبه 3 خرداد‌ماه سال 1396 ساعت 23:52

مرد وارد اتوبوس شد و کیفش را باز کرد روی زمین، 

شال دارم، شالهای رنگی دوازده تومنه مغازه رو میدم پنج تومن، هیج جا این قیمت نمیدن.

رنگهای مورد علاقه ام را روی سر دختر جوانی دیدم و از دوستانش پرسید بهم می آید؟

فیروزه ای و سرخابی

خردلی و صورتی

آبی و قهوه ای

سبز و نارنجی

و همین طور دختران جوان و زنها دورش را گرفتند و رنگ به رنگ امتحان کردند، باد می زد و شالها که در بسته بندی کاغذی رول شده بودند، خنکشان می شد.

من امروز بعد از مدتها به کارگاه چوب سر زدم،

سوار بی آر تی شدم و با سلما و صاحب کارگاه که دوست نزدیکم است به سمت کارگاه روانه شدیم.

شاید برای دیگران سخت باشد که بچه نزدیک به سه سال توی بغل و کوله روی دوش این طرف و آن طرف شهر بگردند اما من در حال تمرینم.

کارگاه بوی چوب می داد، بوی کتاب سمفونی مردگان، فقط نجارش یک دختر جوان بود و پنجره هایش بلند بودند که پر بود از الوار، تنه های درخت وتکه های چوب،

کارگاه، جوانی من بود که سپری کرده بودمش، و با چوب دو سالی سر و کله زدم اما چوب متریال من نبود، نمی دانم ، اما هر چه صاحب کارگاه بسازد و بوی چوب بدهد دوستش می دارم مثل هدیه تولدم که سورپرایزم کرد اما هنوز فرصت نصبش نرسیده.

تا پل مدیریت سلما خوابید و مرد چندتایی شال فروخت، دلم می خواست از همه رنگهاش داشتم و برای پنجره ام پرده ای می ساختم از شالهای رنگی.

شاید روزی درستش کردم بزودی.

زن روبه روی مرد فروشنده دوره گرد ناخنهایش را به دوستانش نشان می داد و مرد جوان انگار خجالت بکشد سرش را پایین انداخت.

پیاده شدم، پل مدیریت.

پل مدیریت هم قصه خودش را دارد، شاید روزی نوشتم.

و مرد هم با کیف پر از شالهای رنگی دوید بسمت اتوبوسی رو به جنوب 

و من دلم همه رنگها را می خواست.

سلما هنوز خواب است و من نزدیک خانه ام.

امروز اردی بهشت تمام می شود، یک روز نیمه ابری خنک، با باد و آفتاب.

حیف که تمام می شود اما برای من اردی بهشت خوبی بود.

به امید دیدار دوباره ات اردی بهشت دلبرم

#آخرین_روز_اردیبهشت٩٦

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

Lion

چهارشنبه 3 خرداد‌ماه سال 1396 ساعت 16:47

دلم می خواست که وقتی سلما خواب است یک فیلم را بدون دغدغه، کامل و راحت ببینم اما باز هم تکه تکه شد.

به هر حال فیلم قشنگی بود که بعد از مدتها به هیجانم آورد.داستان پسرکی هندی که در پنج سالگی گم می شود و سر از استرالیا در می آورد.

این فیلم داستان واقعی از زندگی این پسرک بود.

لحظات جالب فیلم جایی بود که وقتی مرد بعد از سالها دنبال مادر واقعیش می گردد،ثانیه های ناب کودکی اش به طور واضح زنده می شود و او در آن لحظه که به دنبال خانه اش در گوگل ارت می گردد، تمام خاطرات کودکی را به یاد می آورد.

کودکی رنگی و زیبایش را فریم به فریم دنبال می کنیم و بالاخره تا آخرین لحظات همان تصاویر او را از سردرگمی بیست و پنج ساله می رهاند.

و اسم فیلم باز هم در انتها مثل شوک دلپذیری برایم باقی ماند.

در طول فیلم صحنه های زیبای طبیعت هند و استرالیا هم آدم را به وجد می آورد.

بازیگر مرد همان پسرک فیلم زاغه نشین میلیون دلاری است که اینجا هم خوب و روان نقشش را اجرا می کند.

از فیلم لذت بردم و پیشنهاد می کنم ببینید.

#lion

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

علی معلم

سه‌شنبه 2 خرداد‌ماه سال 1396 ساعت 23:45

دنیای تصویر مجله دورانی بود که ریاضی می خواندم، برای اینکه عشق فیلم بودم، هر وقت می شد مجله را می خریدم و می خواندم اما یک موقع تصمیم گرفتم نخرم و هربار که از جلوی دکه رد می شدم دلم قنج می رفت برای ورقهایش، بوی مجله اش، برای صفحه های آخر که فیلمنامه چاپ می شد، برای نقد فیلمها و ...

دنیای تصویر تمام نشد و ادامه داشت، حتی ویژه نامه صدسالگی سینما خوب یادم هست که اسمم را چاپ کرده بود، خب منم برای مجله نامه نوشته بودم و ده فیلم برتر خودم را انتخاب کرده بودم...

تا همین پنج شنبه که عهدم را شکستم و عکس روی مجله کسی بود که دیگر نیست. کسی بود که این سالها جشن حافظ را راه انداخته بود و با هر سختی بود هنرمندان را جمع می کرد، کسی که سعی کرد شیوه جدیدی از نقد را در مطبوعات سینمایی جا بیندازد. و حالا تمام صفحات مجله درباره اش بود.

آخرین بار در برنامه هفت در یکی از شبهای آخر جشنواره آمد، همان موقع که کاندیداها اعلام شده بود و صدای خیلیها در آمده بود.

کلی خاطرات جالب در وصف همین کاندید شدن و جایزه دادن جشنواره فجر تعریف کرد و من همچنان محو کت و شلوار سفید و انگشترهایش بودم.

نشسته ام و مجله را می خوانم و فکر می کنم حالا حالاها جای خالیش در سینما پر نخواهد شد.

#علی_معلم روحت شاد.


آخرین جمعه

#اردیبهشت٩٦

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

روز جهانی موزه

سه‌شنبه 2 خرداد‌ماه سال 1396 ساعت 05:04

کتاب فروشی قدیمی پشت ایستگاه اتوبوس شهرک کرکره اش را کشیده بود و تویش خراب بود، خرما فروشی در کار نبود، همان پسری که همیشه می ایستاد پشت کوهی از خرما و همه دخترهایی که سوار اتوبوس می شدند را دید می زد، دیگر نبود. مغازه گل فروشی سر نبش کوچه بالای ادوارد براون دیگر پراز گلدان های سبز نبود، رازقی نداشت، کاکتوس نداشت. گلدانهای خالی داشت و خاک گل. مرد گلفروش بسیار لاغر و تکیده شده بود، همان که ازش گلدان رازقی می خریدم دانه  ای پنج هزارتومان، معلوم است از بیماری رهیده اما دیگر شاداب نیست، گلدانی ندارد، بذر سبزیجات داشت و چندتا قلمه و سنگفرش مغازه اش پیدا بود.

حدود ده سال یا کمتر که نرفته بودم موزه فرش، یکبار با استاد یاوری و یکبار هم خودم برای کارهای پایان نامه ام. تغییر کرده بود، فرشهای منطقه کردستان را برده بودند برای تعمیر و مرمت، باید کاور آبی می پوشیدیم و داخل موزه می شدیم، فرشها کمتر شده بودند اما بیرونش همانقدر سرسبز و خرم بود، همان درختان تناور و بلند. همان درختان ردیف کاج تا انتها هنوز بودند.

موزه معاصر هم پر بود از بازدید کننده، دانشجوها و چند سری دانش آموز با معلمهایشان که فرانسه حرف می زدند.

خیلی از تابلوها بسیار آشنا بودند و بعضی هم تازه، 

مثل همیشه دم کتابفروشی ایستادم به تماشای کارتها، و چندتا کارت انتخاب کردم. مرد فروشنده اینبار از سلما خوشش آمد و یک کارت بهش داد. و پرسید چند ساله است؟

و آن کارتی که دوست داشتم ، زن قرمز پوش را تمام کرده بود.همان نقاشی زنی که روی پوستر نمایشگاه هم بود.


زمان گذشته دیگر در خیابان جاری نبود.خیابان کارگر، بلوار کشاورز ..



آخرین پنج شنبه

اردیبهشت٩٦

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

سه‌شنبه 2 خرداد‌ماه سال 1396 ساعت 04:37

اینکه تو جریان داری وجود دارد، 

نمی دانم تنهایی یا تنها ماندی!

اما هستی گاهی مشخص است گاهی هم نامحسوس.

و من دلم برایت هر بار تنگ می شود.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

انتخابات٩٦

جمعه 29 اردیبهشت‌ماه سال 1396 ساعت 00:59

روی پشت بام ایستاده بودم، ستاره ها چشمک می زدند، گاهی نسیم می وزید و دلشوره بود توی دلم و صدای الله اکبر بود که بلند می شد، از گوشه و کنار. آخر ساعت ده شده بود و من آمده بودم از تو خبر بگیرم، می دانستم تو مواظب خودت نیستی، می دانستم، بهم الهام شده بود، تلفنها کار نمی کرد، خطها قطع می شد. مجبور شدم خط ایرانسل بخرم. شب بود و آخرهای بهار و شاید اوایل تابستان. دلهره داشتم. بعد از آن شنبه کذایی که شربت پخش می کردند به خاطر ادامه رئیس جمهوریش، من حالم بد بود و گریه می کردم، و مریم دیگر نبود و من نمی دانستم غم دل با که بگویم، بچه برادر دوست پدرم را جلوی در جام جم باتوم زدند و کشتند و ما هی از جلوی حجله اش رد می شدیم و هنوز که گوگل کنی اسمش می آید جز شهدای آن روزهای سیاه.

یادم که می افتد بدنم می لرزد و اشک حلقه می زند توی چشمانم. 

امروز هم میس بُرن همین را می گفت و یاد آن سال کذایی افتاده بود و اشکش گرفته بود و انگار هیچ کداممان دلمان نمی خواهد آن روزها تکرار شود.

حتی اگر اقتصاد از این بدتر شود

حتی اگر بیکاری بیشتر شود

حتی اگر ...


این دلایل بیهوده است.

من دلم آن شب صدایت را می خواست، گفتی خوبم و من با التماس گفتم مواظب خودت باش.


حالا دوباره همان دلهره افتاده به جانم.

مواظب خودمان باشیم 

و

#به_عقب_برنگردیم.


del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

تولد سی و شش سالگی

چهارشنبه 27 اردیبهشت‌ماه سال 1396 ساعت 00:08

تولدم مثل یک اتفاق ساده بود، هیجان کودکی و شادی زیاد، مثل شنیدن صدای دخترکی که به همه می گفت تولدِ مامانمه، و بعد با خوشحالی تمام شمعهای روی کیک را فوت کرد و آرزوی مادرش بود. وقتی بی خبر زنگ در زده می شود و خانه ات از صدای خنده و شادی پر می شود، وقتی که دیوار آبی تنها نیست، لاله ها تنها نمی مانند و مریم ها هم بهشان با بوی خوب اضافه می شوند.

تولدم، اتفاق ساده ای نیست، وقتی این همه دوست بزرگ و کوچک دارم و پیامهای محبتشان را از چند روز قبل و بعد سرازیر می کنند. وقتی هدیه می گیری از چند هفته قبل و چند روز بعد. وقتی کسی بهت زنگ می زند که انتظار نداری، وقتی پیامی دریافت می کنی که از شادی اشک می ریزی و همه اینها

یعنی خوشبختی

 و چقدر من خوشبختم که با شادی و سلامتی به نفس کشیدنم ادامه می دهم و شادی هایم را تکثیر می کنم.

متشکرم

متشکرم

 و هزاران بار متشکرم.

وقتی شما از شادیم لبخند می زنید خدا را شکر می کنم، به خاطر نعمت مهربانی، 


٢٥اردیبهشت٩٦

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

یکشنبه 24 اردیبهشت‌ماه سال 1396 ساعت 08:42

من امروز یک قرار کاری مهم داشتم. تصمیم داشتم که روزهای معلمی کردنم را کم کنم اما اینطوری که پیش رفت همه چیز فرق خواهد کرد.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
<<    1       2       3       4       5       ...       121    >>