X
تبلیغات
رایتل

اول اسفند

پنج‌شنبه 5 اسفند‌ماه سال 1395 ساعت 08:42

امروز کارت اتوبوس و مترو که مال زمان دانشجوییم بود شکست.

وقتی شکست حس بدی بهم دست داد.راننده اتوبوس اشاره کرد که بیا از در جلو پیاده شو، منم اومدم از قسمت خانمها بروم داخل قسمت آقایان، سرم آرام خورد به میله جداکننده، بعد تکان دستم شاید باعث شکستگیش باشد.

کارتم دیگر صدای بوق نداد. دوباره امتحان کردم و مجبور شدم که پولش را حساب کنم و پیاده شوم و مثل چیز ارزشمندی از بهترین دوران زندگیم آن را چپاندم توی کیفم، و نخواستم بهش فکر کنم.

فکر کردم شاید برایم بد یمن باشد و امروز که قرار بود برای مامانهای مهدکودکی که میروم کلاس را برگزار کنم و جشن کوچکی داشته باشیم، بدیمن باشد.یک آن خرافاتی شدم و غصه ام شد.

پیاده گز کردم، هنوز وقت داشتم که جمله های قصه تازه را کنار هم بچینم.

اولین ماشینی که جلویم ایستاد سوار شدم تا به موقع برسم.

کلاس امروزم خوب برگزار شد. مامانهای کمی آمده بودند. هدیه ها به اندازه بود. بچه ها کار عجیب و غریبی انجام ندادند و بخوبی تمام شد.مدیر مهد حسابی تحویلم گرفت و برایم لقمه کشک و بادمجان گرفت و با ماشین مدل بالایش تا نزدیکی خانه من را  همراهی کرد.

حالا که نشسته ام و به نمایشنامه رادیویی کمدی انسانی گوش می دهم و کارهای روزهای آینده ام را می نویسم، کتابهایی که تا آخر سال باید بخرم و هدیه هایی که باید آماده کنم فکر می کنم(می خواهم کتاب عیدی بدهم،هرکس هرجور دوست دارد فکر کند)می بینم روز خوبی داشته ام.

کارت مترو و اتوبوسم را عوض می کنم و روزهای خوب دانشجویی ام آنقدر انرژی مثبت دارند که من را درجا شارژ می کنند.

نمایشنامه هایی که گوش می دهم به کارگردانی استادت است و من همچنان معتقدم کوه به کوه نمی رسد اما آدم به آدم می رسد و منتظر آن روزم.

#مامانِ_سِلما

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

چهارشنبه

چهارشنبه 27 بهمن‌ماه سال 1395 ساعت 16:44

امروز که بیدار شدم یادم افتاد چهارشنبه است و همان لباس هایی را پوشیدم که آن چهارشنبه. همان شلوار و بوت و همان کت قدیمی که دلت می خواست از دکمه های سرآستینش عکس بگیری. حتی هنوز دلم نمی خواهد ابروهایم را بردارم که تو همین طبیعی اش را می پسندی. همان روسری را سر کردم و همان کرمها را به صورتم زدم. دور چشم، ضدچروک، ضدآفتاب تا وقتی نگاهم کنی بگویی، تو که تکان نخورده ای ...

حالا باید هزاران هزار چهارشنبه بگذرد، شاید مزه آن چهارشنبه فوق العاده را فراموش کنم.

به قول جودی دیگر چهارشنبه ها نحس نیستند....

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

تقدیر

سه‌شنبه 26 بهمن‌ماه سال 1395 ساعت 22:00

موزه معاصر، برایم فقط موزه نیست. راهروهایی است برای مرور خاطرات و زندگی و عشق...

موزه غریبه نشده بود. ما بودیم که مدتها در گالری هایش راه نرفته بودیم و قدم نزده بودیم.

وقتی با تو قدم می زدم، ده سال گذشته بود. ده سال یک عمر است و ما با هم گذراندیم. دوستانه و عاشقانه. راهروها و پنجره هایش، تاریک روشناهایی که امروز در پس ابرها تاریک تاریک شده بودند، همه و همه پر از لحظه های پرنور گذشته ام بودند.

موزه معاصر را مریم نشانم داد، دستم را گرفت و یادم داد جایی وجود دارد برای فرار کردن، برای فراموش کردن، برای ذوب شدن در هنر، برای دیدن و دیدن و دیدن.

و حالا بعد از چند سال باز ما در گالریها قدم می زدیم بدون اینکه صدای قدمهایمان را بشنویم. ما صدای کارهای هنرمندان را می شنیدیم، از نگاه آنها دنیا را می دیدیم، و زندگی را لمس می کردیم.

پس لازم است هر چند وقت یکبار دست هم را بگیریم و لابه لای هنر قدم بزنیم. 

این بار دست کوچکی هم در دستانمان بود که با زندگیم آمیخته شده و دارد از همین حالا با قدمهای کوچکش می آموزد، زندگی را گاهی باید دید، شنید و لمس کرد.

تقدیرمان چه قدر خوب بود که بعد از ده سال هم، همدیگر را داشته باشیم و امیدوارم ده سال دیگر هم در تقدیرم، دوستی ارزشمند با تو ادامه یابد.

موزه هنرهای معاصر تهران

٢٥بهمن دوست داشتنی

#مامان_سِلما

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

شنبه 23 بهمن‌ماه سال 1395 ساعت 22:53

ترسیده بودم، تقویم را باز کردم و هی روزها را شمردم و دلم تنگ شد.

چند روز گذشته، و من منتظر بودم. شب خوابم نمی برد. فکرهای عجیبی داشتم. دنبال اسم هم آهنگ با اسم دخترک بودم. اما بعد با دستم می زدم توی ابر فکرهای بیهوده. بعد خودم را امیدوارم می کردم که فردا ممکن است تصوراتم ، خیال خامی بیش نبوده و ...

همین طور بود. و نفس راحتی کشیدم.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

سی و یک ماهگی

شنبه 23 بهمن‌ماه سال 1395 ساعت 22:09

به بهانه سی و یک ماهگی سلما

سعی می کنم در بازی هایش شریک شوم، او یاد گرفته که تنهایی خاله بازی کند. عروسکهایش را که ردیف می کند، غذا می دهد، حمام می برد، می خواباند، چای درست می کند، پوشکشان می کند و حتی درباره احساساتش حرف می زند از زبان عروسک.

"مامانش را می خواهد، هی گریه کرد، جیغ و جیغ"

دقیقا کارهایی که سلما می کند،بعد از رفتن من به کلاس.

امروز بهش گفتم بعضی وقتها مامانها کار دارند و مجبورند بچه ها را پیش مامانیشان بگذارند و بچه ها باید صبر کنند و پیش مامانی بمانند تا مامان برگردد.

شخصیتهای محبوبش محیا و غزل هستند که دائما با آنها بازی می کند و تلفن حرف می زند.

هنوز کتابخوانی های ما ادامه دارد. چند کتاب اضافه شدند. کارتهای آواورزی هم برایش هنوز جذاب هستند و آنهایی که شبیه به هم هستند را پیدا می کند.

نقاشی هایش تبدیل شده به دو دایره در درون دایره ای بزرگتر که بسیار شبیه آدم است و خودش چشم چشم می داند. رنگ کردن را دوست دارد با اینکه هنوز رنگها را نمی شناسد اما خوب رنگ می کند.

از وقتی فیلم dave and eva را می بیند (بقول خودش ددیز فینگور) بسیار از شعرهایش را زمزمه می کند.

دوست دارد لباسهایش را خودش بپوشد و در آورد. غذا بخورد.

ماشینی که از تیرماه هدیه گرفته براحتی می راند. یادگرفته جلو و عقب می کند و تقریبا فرمانش را می چرخاند.

نوریسا را دوست دارد و احساس حسادت نمی کند و در خریدهایش می خواهد که برای نوریسا هم خرید کند.

هر شب با پدرش حسابی بازی می کند، با گریه مسواک می زند و می خوابد.

#مامان_سِلما

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

پنج‌شنبه 14 بهمن‌ماه سال 1395 ساعت 07:52

زن ایستاده بود پشت میز و به کارتها نگاه می کرد

به نقاشی های رویشان

به طرحها و رنگها 

آقای فروشنده که سالهاست آنجا می نشیند و همانطور مثل ده سال قبل مانده، قول تخفیف می دهد.

دو تا از یک طرح.

توی کیفش خودکار ندارد.

از مرد فروشنده پرسید: ببخشید خودکار دارید؟

و پشت کارت نوشت:١٣بهمن٩٥

___________

مرد گفت:یک کتاب انتخاب کن. و زن انگار نشنیده باشد، هیجان زده  از مهربانیش ، برای من را با تعجب و شادی می پرسد؟

باز از فروشنده خودکار می خواهند.

و مرد نوشت:١٣بهمن٩٥

زن می خواست رد انگشتان مرد را روی کتاب ببوسد اما خجالت کشید مثل ٢٥سالگی اش.


انگار پشت این تاریخ بدون امضا و با امضا هزارن کلمه عشق پنهان شده.

قاب شد برای همیشه تا ده ها سال بعد. 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

جمعه 24 دی‌ماه سال 1395 ساعت 14:22

گاهی چقدر از هم فاصله داریم و شبیه نیستیم و گاهی هم چقدر شبیه هم هستیم.

وقتی که من نمی خواهم جواب تلفن فرهاد را بدهم تا آرام بگیرم.

وقتی که تو نمی خواهی جواب تلفن زنت را بدهی .

این خاصیت هم خونی است دیگر.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

سی ماهگی

شنبه 18 دی‌ماه سال 1395 ساعت 22:22

فردا سلما سی ماهه می شود

یعنی دو و نیم ساله.

وقتی به دخترم فکر می کنم، یاد چه چیزهایی می افتم؟

بیشتر کسانی که از نزدیک او را دیده اند، به لپهای نرمش اشاره می کنند و دوست دارند او را ببوسند و او همیشه از بوسیدن اجباری فرار می کند. هنوز دیگران متوجه نشده اند که بچه ها را نباید به اجبار بوسید و سلما هم هنوز نتوانسته با این 

مسئله کنار بیاید.

وقتی از کلاس می رسم بسمتم می دود و مثل فیلمها، 

می نشینم روی زانو و بغلش می کنم، از شادی جیغ می کشد. بهترین لحظات عمرم همین است.

شنیدن صدای خنده هایش و لبخندهای پر از مهرش.بوسیدنش و گفتن دلم برایت تنگ شده بدون هیچ خجالت و فاصله ای.

خوردنی هایی که دوست دارد:

شکلات،بستنی، لواشک، زیتون، ذرت، 

خورد خورد(به پولکی می گوید)، پسته، بادوم هندی،سیب، سیب زمینی سرخ کرده،حلیم.

تازگیها در کلاس من می توانم مشتاق خوردن شیر هم شده،

من هم بستنی،شیر، شکلات و بیسکوییت،موز و سیب،پسته و بادوم را رنده می کنم و به عنوان عصرانه خیلی دوست دارد.

عاشق کتاب و مجله خواندن است.

عروسکهایش را اسم گذاشته و ردیف روی پایش می خواباند و بعد چای دم می کند و تند تند برای ما چای های خاله بازی می ریزد.

با لگوهای بزرگ می سازد و اسمش را ماشین، کشتی و قایق می گذارد.با دوپلوها و کلاسیکها هم چیزهای متنوعی می سازد.

در کلاس من می توانم تغییر بزرگی کرد و آن رنگی بازی بود که آن مقاومتی که می کرد شکسته شد و با رنگ بازیش در حمام بهتر و بهتر شد.


نقاشی روی کاغذ را خیلی دوست دارد.

یاد گرفته با همسالانش بازی کند و دوستانش (محیا و غزل، ستایش و مهیاس) ورد زبانش است و هر لحظه باهاشون تلفن صحبت می کند.

هنوز از خمیردندان خوشش نمی آید.

بیشتر کلمات را می گوید.

کلمات بامزه:

مواظب می باشم، مامان بیا بغلم، 

وقتی میخواهد من را خر کند می گوید: خوشگلم، خانومم، عزیزم و قربون صدقه ام 

می رود.


#سی_ماهگی


del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

یلدا آن شب بلند

پنج‌شنبه 2 دی‌ماه سال 1395 ساعت 00:53

عجله دارم

برای رسیدن به شب

به طولانی ترین شب سال که از پس آن خورشید متولد می شود

یلدا دختری است گیسو کمند که نازش خریدار دارد و دل همه برای داشتنش می رود.

برای کنار هم بودن همین یک شب

مگر چه فرقی است با شبهای دیگر به جز یک دقیقه بیشتر؟



اما این حرف من نیست.

حرف من از جنس لحظه است که سالیان پیش در خانه پدربزرگ آن را نفس کشیدم و بلعیدم و در حسرت آن شبهایم.

آن لبخندهای ساده و بی غش

برای آن دورهمی های از ته دل ، تنگ شده.

من دنبال آنِ امشبم.

فال حافظ و انار و پسته بهانه است که یاد سِلما بماند. یادش بماند و خوب کیف کند و اگر دلش خواست بعدها در دلش قند آب شود و تعریف کند از سفره ها و لبخندهایمان.

از کنارهم بودنمان

از دوستی های بی توقع.

یاد اینها بیفتد نه یاد بی مهری ها و دوری ها حتی اگر من مقصر باشم.

دلم برای تو تنگ می شود مریمم

برای داشتن فال حافظی

برای آن فال حافظ هایی که پشت تلفن برایت می گرفتم و تو همیشه ازش راضی می شدی

برای لبخندت و صدای پر آهنگ و پر انرژیت.

کی شود یلدا کنار هم باشیم؟



شهر شلوغ شده.

دانه های نرم برف می رقصد مثل پولکهای سفید رها در آسمان در جشن تولد خورشید.

خورشید از پشت ابرها می تابد و پائیز نفسهای آخرش را می کشد و فصل محبوب من و دونه برف در حال خودنمایی است.

برف، سفیدی و زمستان و سرما می شود کلمات کلیدی خاطرات من و دونه برف.

و بعد از آن می شود دوست داشتنی های سِلما اگر بخواهد.

راستی دخترکم تو عاشق چه فصلی هستی؟

من 

حالا

عاشق فصل لبخند توام

تا همیشه.

برایم لبخند بزن و برایم همیشه بخند.





سالها از آن یلدای من و تو گذشته

یلدایی که هر کدام یک طرف شهر بودیم

اما

دلهایمان مثل دورهمی های شب یلدایی بهم گره خورده بود

و

من وسط میدان انقلاب پاکتی که سه انار داشت را برایت پست کردم

و قبل از آنکه یلدا تمام شود

تمام دانه های انار در دلت بود

هنوز که هنوز است

از انارها می گویی و طعم و مزه شان

و غافلگیری آن روز.

و ده سال دیگر هم بگذرد 

تنها یلدای من و تو همان شب است که بی تو صبح شد.

اما تو با دانه های انار قصه ها گفتی تا صبح.




یلدای ٩٥

@selmasmommy

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

آلیس مونروی دوست داشتنی

دوشنبه 22 آذر‌ماه سال 1395 ساعت 22:21

توانستم قبل ازرسیدن به خانه،کتاب زندگی عزیز آلیس مونرو را تمام کنم با همین داستان زندگی عزیز که عجیبترین داستانش بود، شکی در مورد خودش و اینکه مادرش را بر اثر پارکینسون از دست می دهد و چقدر جایش خالی است. آدمها وقتی از هم دور می شوند قدر همدیگر را بهتر می دانند ، جمله ای کلیشه ای که واقعیت دارد. من همیشه به این لحظه سخت و وحشتناک جدایی و مرگ فکر می کنم و راه حلی جز فرار ازش پیدا نکرده ام. اینکه بهش فکر نکنم تا زمانش.

به اینکه فراموش بشوم هم فکر کرده ام. خیلی زیاد و از آن هم می ترسم. و باز هم از فکر کردن بهش فرار می کنم.

و از صبح به این فکر می کردم که هر آدمی ترانه درونی دارد اما من هیچ ترانه ای نیست که فکر کنم وقتی خلوت می کنم یا تنهایم می خوانم. شاید درونم پر باشد از  موسیقی ها و صداها و آوازها. مثلا تمام موسیقی های فیلم محبوبم آمیلی در مونتمق، یا موزیکهای کلاسیک یا...

نمی توانم مشخصا بگویم کدام اما همه شان را دوست دارم. چیزی که حالم را تغییر بدهد و شادم کند می شود ترانه درونی ام.

گاهی شعرهای شاملو و فروغ و سهراب می شود خوراک روزهایم و شادم می کنند.

از فردا کتاب تازه ای را شروع می کنم.

و دوست داشتنهایم را وسیع می کنم.

به آدمهای حذف شده زندگیم فکر نمی کنم. برایشان دعا می کنم . حتی می بخشمشان اما دیگر نمی خواهم ببینمشان.

@selmasmommy

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
<<    1       ...       3       4       5       6       7       ...       120    >>