X
تبلیغات
رایتل

شنبه 13 خرداد‌ماه سال 1396 ساعت 00:07

دلم گرفته

دلم عجیب گرفته.

فقط من هستم که همه کار باید بکنم و هیچ نگویم. سکوت کنم و هر کس هر چه گفت ساکت باشم. هر چه می گردم همان ده پانزده سال پیش است. همه زور می گویند. دلم می خواهد دور شوم از هر چه آدمیزاد یا هر که اسمش را گذاشته آدم. 

چقدر خسته ام از هر که فکر می کند درست می گوید و می کند و فقط من هستم که غلط هستم.

خدایا من غلط را پاک کن و ببر تا فراموش شوم.

خسته شدم.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

جمعه 12 خرداد‌ماه سال 1396 ساعت 01:12

 وبلاگ زنان رقصنده را می خواندم با موضوع پدوفیل، کسی که کودکان را مورد آزار قرار می دهد.

مثل کتاب لولیتا...

بخوانیدش

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

افطاری خاطره انگیز

پنج‌شنبه 11 خرداد‌ماه سال 1396 ساعت 01:24

امشب عجیب و غریب بود، همه آشنا بودند و همه یک نقطه مشترک داشتیم،

یک جا درس خواندن، یک مدرسه رفتن، از یک دبیرستان فارغ التحصیل شدن. همه اینها دلایلی است که حتی وقتی کسی را هم نمی نمی شناسی ، باز هم بهش لبخند بزنی و بدانی که او هم روزی روزگاری پشت نیمکت هایی نشسته که تو نشسته بودی و معلمهایی داشته که تو داشتی. 

وقتی ماه رمضان می شد هر سال یک روز را در مدرسه می ماندیم، خوش می گذراندیم و در کنار هم افطار می کردیم. و حالا این رسم دانش آموزی تبدیل شده به آیین. آیینی که هر ساله ما را این همه راه بکشاند به همان آدرسی قدیمی. به همان خیابان ایران تنگ و باریک با مغازه های قدیمی و مغازه هایی که جدید و به سبک امروزی شده بودند.ولی هنوز دفتر پستی و مغازه کتابفروشی نشر میترا سرجایش بود. از خاطرات قدیم هنوز چیزهایی می توانستم پیدا کنم. و با خودم ظهرهای گرم خیابان قدیمی این محله را به یاد بیاورم. 

امسال بیست و دومین بار بود که فارغ التحصیلان کنار هم جمع می شدند. چقدر همه چیز تغییر کرده بود، جای مدرسه عوض شده بود. و حتی کادر مدرسه که من اصلا نمی شناختمشان.

وقتی وارد شدم گفتم من هفتاد و هشت فارغ التحصیل شدم و هیچ کس را به یاد ندارم، اما همه لبخند می زدند انگار که هزار سال من را می شناسند. یکهو خانمی آشنا دیدم رفتم جلو و احوالپرسی کردم گفتم شما؟ و با لبخند گفت من در کتابخانه بودم و من الان هرچه فکر می کنم که کتابخانه کجا بود چیزی یادم نیامد اما به خانم توضیح دادم وقتی دانشجوی سوره بودم چند وقتی در کتابخانه اش کار کردم. حس خوبی بود. فقط برای اینکه بگویم بالاخره یک نفر را شناختم.

بچه های سال بالایی خودم و سال پایینی ها چندتایی را شناختم. حتی باریزترین شیطنتها و رفتارهایشان. هیچ چیزی تغییر نکرده بود. چهارچوبشان همان بود حالا با کمی ابروی نازک و موی رنگ کرده و بچه ای به بغل. بعضی ها حتی همان حجب و حیایشان را حفظ کرده بودن که آدم نمی توانست برود اسمشان را بپرسد یا آشنایی بدهد.

انگار جایی غریب پر آشنا افتاده بودم. احساس خوبی داشتم و یکی دو ساعت از خودم بیرون زدم و شدم همان شاگرد قدیمی.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

آسانسور

چهارشنبه 10 خرداد‌ماه سال 1396 ساعت 00:21

هی می خواهم بنویسم، این چند روز اما چیزی نداشتم برای نوشتن.

این چند روز تعطیلات، سر و کله زدن با سلما که وقتی هر دو در خانه هستیم، خیلی سخت است.

کم می خوابم، سحر بیدار باشم و دوباره نه صبح سلما بیدارم می کند. تا شب. وقتی ظهر بخوابد فرصت کنم که فیلمی ببینم یا دو صفحه کتاب بخوانم، آشپزی کنم، به گلدانهایم برسم.

از شنبه تب داشت تا بالاخره امروز خوب شد.

خسته نیستم اما سکوت کردم. به تماشای خودم نشستم. از صبح به کارم. تمیزکاری و جمع کردن ریخت و پاشهای دخترک. دیروز دار کوچکم را در آوردم تا چله ای که مدتها پیش کشیدم را ببافم با کامواهای رنگی زمستان. امروز سر کلاس مادر و کودک سلما فهمیدم کمک مربی کلاس سلما هم مثل خودم صنایع دستی خوانده، آن هم دانشگاه هنر. استاد رنگرزی الیافش هم همکلاسی ام بوده، استاد شیشه اش آقای قلی زاده، و حتی پایان نامه اش هم مثل من بافت ارائه داده.

امروز کارهای عقب افتاده ای که مدتها باید انجامش می دادم، را انجام دادم. عکس مراسم عقد برادرم از خودم و سلما را انتخاب کردم و بند ساعتم را عوض کردم چون پاره شده بود.

چند تا تکلیف از دوره آموزشی مجازی که در حال طی کردنش بودم را کامل نکرده ام.

الان دارم داستان گوش می دهم.

چقدر می شود کار انجام داد و وقت پر کرد.

به آسانسور فکر می کنم.

در کتاب سر کلاس با کیارستمی به صفحه صد که رسیدم تمرینی داده به هنرجویانش در مورد آسانسور.

فکر کنید فیلمی در آسانسور بخواهید بسازید چگونه می سازید؟

به آن آسانسور فیلم اینسپشن فکر می کنم انگار که ماشین زمان باشد و مرد شخصیت اول فیلم خانواده اش را می بیند..

می خواهم به زمان جوانی ام برگردم و در آسانسور دهه بیست بالا و پایین می رفتم و اتفاقات را از نو می ساختم...



#خرداد_خوش

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

شنبه مریض

شنبه 6 خرداد‌ماه سال 1396 ساعت 23:05

از صبح به کار بودم، دخترک تب کرده بود، از باد کولر ماشین بابا یا خنکی باغ خاله سوری که دیروز از دم افطار تا ده آنجا بودیم و تا یک نیمه شب در راه با گشت خرد و خمیر شدیم از ترافیک. گلدانها را آب دادم و گلهایی که دیشب چیده بودم توی شیشه های آب چپاندم و به دخترک لم داده روی مبل نگاه می کردم. دیشب تا صبح دلشوره تبش را داشتم . دوا نمی خورد. بالاخره راضی شد کمی توی وان آبش بنشیند شاید دمای بدنش پایین بیاید.

برایش سوپ پختم. هیچی نخورد. هی خوابید. تا ساعت یک و نیم که کمی از سوپ را خورد.

من فیلم دیدم. دخترک خوابید. کتاب خواندم. باز خواب بود. دلم هری می ریخت وقتی دست می کشیدم به صورت تبدارش.

تا عصر که کمی سرحال شد و شروع کرد به خوردن. به خندیدن. به حرف زدن. و غر زدن. دوباره پاشویه و آب بازی به بهانه تب.

افطار کردیم و باز هم خورد و خندید. بهتر شد. اما هنوز سرش داغ بود تا خوابید.

من ماندم و بی خوابی و شب. امروز عجیب دلم گرفته بود. مثل حالا که در غربت خودم می نویسم.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

به امید دیدار

شنبه 6 خرداد‌ماه سال 1396 ساعت 12:36
همه خوابند، از خانواده سه نفری ما، فقط من بیدارم و دارم به اولین قسمت رادیو صداخونه گوش می دهم و پاهایم خستگی در می کنند. به امروز فکر می کنم و هیجانی که هنوز دارم. به ای کاش خودم، ای کاش قبلتر. برایت نوشته بودم با دستهایم، نه با نوشته های تایپ شده،
همین طور که تو نشسته بودی در کافه ای در شهر دوست داشتنی بدون حرف "ر" ، و به صدای من از دل ترافیک تونل نیایش تهران ( که فکر کنم تا به حال ندیده ایش) برایت صدایم را می فرستم. بدانی که حواسم هست، همه چیز را آماده کرده ام، فقط نامه ای ننوشتم. حیف شد. دفعه دیگر حتما لابه لای کاغذها و بسته ها دست خطم را خواهم گذاشت. 
آه دفعه دیگر 
شاید امیدم به دیدارت باشد و نوشته هایم دیگر می شود نگاه کردنهایم و آغوشت و ...
و دلتنگی این هشت سال.

آه باورم نمی شود که هشت سال است 
ندیدمت.
ندیدمت
مگر می شود؟
باور نمی کنم.
تو دوری اما اینجایی
خورشید تابانم
هر روز صبح که بیدار می شوم خوشحالم که زنده ام و امید دارم به دیدنت.
بالاخره یک روز خوب دیدار من و تو می آید.
مگر نه؟
به امید آن روز.

#خرداد_خوش
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

لوبیا پلو

شنبه 6 خرداد‌ماه سال 1396 ساعت 01:28

امروز برای اولین بار زنجبیل تازه خریدم و پوستش را کندم و کمی به زبانم زدم، تند بود مثل فلفل اما تندیش ادامه نداشت و نسوختم و یکهو تمام شد.

امروز بعد از مدتها لوبیا سبز تازه خریدم که لوبیا پلو درست کنم.

لوبیا پلو به نظرم خوشمزه ترین غذایی است که می توانم درست کنم و باهاش خیلی کیف کنم، موقع پختنش، موقع دارچین ریختن لابه لای لوبیاها و برنجهای دم کشیده .

وقتی حالت خوب باشد و بتوانی از مزه لوبیا پلو کیف کنی، بهترین لحظه زندگی است.

حتی اگر حوصله هم نداشته باشی اما وقتی لوبیاسبز را ببینی باید حالت خوب شود.

اینجوری می شود از چیزهای کوچک لذت برد. و حال خوب ساخت.


#خرداد_خوش

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

شروع خرداد

پنج‌شنبه 4 خرداد‌ماه سال 1396 ساعت 23:52

دو سه روزی است کف خیابان دم خانه ام توت می ریزد،

راه که می رویم باید مواظب باشیم که توتها را له نکنیم،

بوی توت می پیچد، بوی آخرهای بهار قشنگ، بوی فیلم دیدنهای بی وقفه و کتاب خواندن های پشت سرهم و...

روزهایی که پشت سر می رود اما با خاطرات

خاطرات خوش

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

پل مدیریت

چهارشنبه 3 خرداد‌ماه سال 1396 ساعت 23:52

مرد وارد اتوبوس شد و کیفش را باز کرد روی زمین، 

شال دارم، شالهای رنگی دوازده تومنه مغازه رو میدم پنج تومن، هیج جا این قیمت نمیدن.

رنگهای مورد علاقه ام را روی سر دختر جوانی دیدم و از دوستانش پرسید بهم می آید؟

فیروزه ای و سرخابی

خردلی و صورتی

آبی و قهوه ای

سبز و نارنجی

و همین طور دختران جوان و زنها دورش را گرفتند و رنگ به رنگ امتحان کردند، باد می زد و شالها که در بسته بندی کاغذی رول شده بودند، خنکشان می شد.

من امروز بعد از مدتها به کارگاه چوب سر زدم،

سوار بی آر تی شدم و با سلما و صاحب کارگاه که دوست نزدیکم است به سمت کارگاه روانه شدیم.

شاید برای دیگران سخت باشد که بچه نزدیک به سه سال توی بغل و کوله روی دوش این طرف و آن طرف شهر بگردند اما من در حال تمرینم.

کارگاه بوی چوب می داد، بوی کتاب سمفونی مردگان، فقط نجارش یک دختر جوان بود و پنجره هایش بلند بودند که پر بود از الوار، تنه های درخت وتکه های چوب،

کارگاه، جوانی من بود که سپری کرده بودمش، و با چوب دو سالی سر و کله زدم اما چوب متریال من نبود، نمی دانم ، اما هر چه صاحب کارگاه بسازد و بوی چوب بدهد دوستش می دارم مثل هدیه تولدم که سورپرایزم کرد اما هنوز فرصت نصبش نرسیده.

تا پل مدیریت سلما خوابید و مرد چندتایی شال فروخت، دلم می خواست از همه رنگهاش داشتم و برای پنجره ام پرده ای می ساختم از شالهای رنگی.

شاید روزی درستش کردم بزودی.

زن روبه روی مرد فروشنده دوره گرد ناخنهایش را به دوستانش نشان می داد و مرد جوان انگار خجالت بکشد سرش را پایین انداخت.

پیاده شدم، پل مدیریت.

پل مدیریت هم قصه خودش را دارد، شاید روزی نوشتم.

و مرد هم با کیف پر از شالهای رنگی دوید بسمت اتوبوسی رو به جنوب 

و من دلم همه رنگها را می خواست.

سلما هنوز خواب است و من نزدیک خانه ام.

امروز اردی بهشت تمام می شود، یک روز نیمه ابری خنک، با باد و آفتاب.

حیف که تمام می شود اما برای من اردی بهشت خوبی بود.

به امید دیدار دوباره ات اردی بهشت دلبرم

#آخرین_روز_اردیبهشت٩٦

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

Lion

چهارشنبه 3 خرداد‌ماه سال 1396 ساعت 16:47

دلم می خواست که وقتی سلما خواب است یک فیلم را بدون دغدغه، کامل و راحت ببینم اما باز هم تکه تکه شد.

به هر حال فیلم قشنگی بود که بعد از مدتها به هیجانم آورد.داستان پسرکی هندی که در پنج سالگی گم می شود و سر از استرالیا در می آورد.

این فیلم داستان واقعی از زندگی این پسرک بود.

لحظات جالب فیلم جایی بود که وقتی مرد بعد از سالها دنبال مادر واقعیش می گردد،ثانیه های ناب کودکی اش به طور واضح زنده می شود و او در آن لحظه که به دنبال خانه اش در گوگل ارت می گردد، تمام خاطرات کودکی را به یاد می آورد.

کودکی رنگی و زیبایش را فریم به فریم دنبال می کنیم و بالاخره تا آخرین لحظات همان تصاویر او را از سردرگمی بیست و پنج ساله می رهاند.

و اسم فیلم باز هم در انتها مثل شوک دلپذیری برایم باقی ماند.

در طول فیلم صحنه های زیبای طبیعت هند و استرالیا هم آدم را به وجد می آورد.

بازیگر مرد همان پسرک فیلم زاغه نشین میلیون دلاری است که اینجا هم خوب و روان نقشش را اجرا می کند.

از فیلم لذت بردم و پیشنهاد می کنم ببینید.

#lion

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
<<    1       ...       3       4       5       6       7       ...       123    >>