۴۴۴

زن ، دست را ستون چانه کرده بود و از پنجره رستوران داشت ، خیابانی را تماشا می کرد که بیشتر اوقات از آن گذشته بود . دلش برف می خواست ، برفی از سالهایی دور ، برفی که تا زانوهاش فرو برود ، دلش آنروز زمستانی را می خواست که توی برف در آغوش گرمی فرو رفته بود ، در سکوتی زمستانی ، در انبوه درختان بلند کاج سبز ، در میان تپه ای کوچک ، یک آن به خود لرزید و دلش ریخت . با صدای مرد به خودش آمد ، روبه رویش ایستاده بود با سینی غذای داغ ، سالاد و نوشابه خنک ، همچنان که لبخند می زد گفت : این هم ناهار ، داشتی به چی فکر می کردی ؟ زن ، حالا رویش را بر گردانده بود و به مرد نگاه می کرد ، گفت : توی باغچه حیاط ِ خونمون بنفشه نمی کاری ؟