ناشتا

زن تازه از خواب بیدار شده بود ، آرام از روی تخت بلند شد تا مرد بیدار نشود ، صدای پرنده ها بیدارش کرده بود و برایش چه لذت بخش بود ، بی صدا پرده پنجره ای را کشید که سمت مرد نبود ، نور پاشید توی صورت زن و ابری ِ آسمان چشمش را زد ،شالیزارها رو به رویش و پشت آنها کوههای سبز مه گرفته ،مرد لا به لای ملافه های سفید مثل بچه ها ول خورد ، و زن لبخند زنان داشت بیرون را تماشا می کرد ،همیشه آرزوی چنین صبحی را داشت ، جایی تک و تنها ، وسط ناکجا آباد ، بعد از یک عشق بازی عاشقانه از خواب بیدار شود طوری انگار همه چیز خواب باشد ، باور این همه خوبی برایش سخت بود ،  

!  پ ن: هر کاری کردم خوب در نیامد