ای کاش عشق را زبان سخنی بود .

 فکر می کند آنقدر از زن و مرد های مختلف نوشته که خودش را فراموش کرده و دیگر ضمیر من را نمی شناسد .دلش می خواهد یک شخصیت تازه به آنها اضافه کند .شاید به زودی و اما خودش که چند شب است درست نخوابیده ، امروز سر جلسه امتحان راهش ندادند چون درس امروز را در انتخاب واحد برنداشته و جالب است که فقط بهت می کند . بهتی عجیب و باور نکردنی و هی دلش می خواهد بی خودی گریه کند اما فقط نفسهای بلند می کشد و به چیزهای دیگر فکر می کند ، به باران و آفتاب که بدون دریغ می بارند و می تابند بدون توجه به مردمان بی سپاس و در می یابد باید باران و آفتاب شود و هیچ کاری را برای پاداش انجام ندهد . صبوری می کند تا انتهای شب ، به اینجا که می رسد سخت دلش تنگ می شود ، دلتنگ ، بسیار دلتنگ ، بیهوده نیست ، واهمه ندارد که بگوید دلتنگ دوستی است که مدتها ندیده ، چه کند که شاید تا آخر عمر او را نبیند و زندگی را چاره ای نیست جز زنده گی .