<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title><![CDATA[بدون امضاء]]></title>
		<link>http://bedoneemzaa.blogsky.com</link>
		<description><![CDATA[]]></description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title><![CDATA[سمبل]]></title>
					<link>http://bedoneemzaa.blogsky.com/1387/07/20/post-486/</link>
					<description><![CDATA[خوابهایم به روز شده ، خواب گشتن و پرسه زدن توی برج میلاد را می بینم .]]></description>
					<pubDate>Sat, 11 Oct 2008 15:30:40 GMT</pubDate>
					<comments>http://bedoneemzaa.blogsky.com/Comments.bs?PostID=486</comments>
          <guid>http://bedoneemzaa.blogsky.com/1387/07/20/post-486/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[توقع]]></title>
					<link>http://bedoneemzaa.blogsky.com/1387/07/18/post-485/</link>
					<description><![CDATA[<div style="text-align: justify;">با تو راه می روم ، می خندم ، حرف می زنم ، می خورم ... اما همه چیز به همینها ختم می شود و فراتر نمی رود .</div>]]></description>
					<pubDate>Thu, 9 Oct 2008 09:22:17 GMT</pubDate>
					<comments>http://bedoneemzaa.blogsky.com/Comments.bs?PostID=485</comments>
          <guid>http://bedoneemzaa.blogsky.com/1387/07/18/post-485/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[]]></title>
					<link>http://bedoneemzaa.blogsky.com/1387/07/16/post-484/</link>
					<description><![CDATA[<p style="text-align: justify;">زیر تونل رسالت ، توی ترافیک ، بوی نارنج می آید .</p>]]></description>
					<pubDate>Tue, 7 Oct 2008 13:43:50 GMT</pubDate>
					<comments>http://bedoneemzaa.blogsky.com/Comments.bs?PostID=484</comments>
          <guid>http://bedoneemzaa.blogsky.com/1387/07/16/post-484/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[تاریخ]]></title>
					<link>http://bedoneemzaa.blogsky.com/1387/07/13/post-483/</link>
					<description><![CDATA[<p style="text-align: justify;">سال ۱۲۴۱ شمسی تکیه دولت به دستور ناصر الدین شاه ساخته شد . در سال ۱۳۲۵ این اثر کم نظیر و&nbsp; پر ارزش را برای ساختن شعبه بانک ملی بازار ، ویران کردند .معلوم نیست تا چند دهه بعد برج میلاد که نماد آبادانی ایران است برای ساخت ساختمانی دیگر خراب خواهد شد ؟ </p>]]></description>
					<pubDate>Sat, 4 Oct 2008 10:14:56 GMT</pubDate>
					<comments>http://bedoneemzaa.blogsky.com/Comments.bs?PostID=483</comments>
          <guid>http://bedoneemzaa.blogsky.com/1387/07/13/post-483/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[زن گفت]]></title>
					<link>http://bedoneemzaa.blogsky.com/1387/07/09/post-482/</link>
					<description><![CDATA[<p>بچه بدنیا می آوریم ، تحویل اجتماع می دهیم&nbsp; ، باز هم به ما اعتماد ندارند ...</p>]]></description>
					<pubDate>Tue, 30 Sep 2008 09:39:49 GMT</pubDate>
					<comments>http://bedoneemzaa.blogsky.com/Comments.bs?PostID=482</comments>
          <guid>http://bedoneemzaa.blogsky.com/1387/07/09/post-482/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[گفت]]></title>
					<link>http://bedoneemzaa.blogsky.com/1387/07/08/post-481/</link>
					<description><![CDATA[<p style="text-align: justify;">عمر بزرگوارتو تلف نکن به پای من ...</p>]]></description>
					<pubDate>Mon, 29 Sep 2008 15:56:28 GMT</pubDate>
					<comments>http://bedoneemzaa.blogsky.com/Comments.bs?PostID=481</comments>
          <guid>http://bedoneemzaa.blogsky.com/1387/07/08/post-481/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[میخواهم با کسی بروم که دوستش دارم]]></title>
					<link>http://bedoneemzaa.blogsky.com/1387/07/03/post-480/</link>
					<description><![CDATA[<p style="text-align: justify;">نه ، هیچگاه بدم نیامده ، از رنگ و رنگ آمیزی و مانتو های رنگی و روسری و عاشق دامنهای رنگی رنگیم که هیچگاه نپوشیده ام اما ...</p><p style="text-align: justify;">بوی اریکه ایرانیان می داد ، شاید هم بوی میلاد نور ،بوی ذرت مکزیکی که پر از قارچ و فلفل باشد یا بوی عطر ِسال ، بوی کفشهای پاشنه بلند و موهای رنگی رنگی ، بنفش ، صورتی و کاهی ، موهای لخت و رها شده از پشت شال رنگی ، بوی مانتوهای سبز بدون دکمه می داد ، بوی پیتزاهای قیفی که تازگیها توی اریکه باز شده یا بوی آیس پک ، گاهی از رفتن به اریکه یا میلاد نور تردید می کنم ، شاید به خاطر اینکه این بوها را نمی دهم یا این بوها را نگیرم ، شاید نمی خواهم جزء افرادی باشم که این بوها را می دهند . وقتی که هر روز سر چهارراه می بینم که خواهر و برادری به ماشینها لنگ می فروشند یا مردی التماسم می کند ازش گل بخرم یا زنی که وزنه ای گذاشته یا بساط لیف و خودکارش را پهن کرده ، چطور می توانم بروم ؟&nbsp;</p><p style="text-align: justify;">نشسته بودیم روی نیمکتهای خنک تاریک شده و ماه هم آن طرفها ایستاده بود و هی به من چشمک می زد و ما را می پایید که دست از پا خطا نکنیم و چای های داغمان را از فرط تشنگی فورت می کشیدیم و هی به همدیگر تعارف می کردیم که بخورید و می خندیدیم .پسری آمد و تمام لنگهایش را به تو فروخت و ما همچنان می خندیدم و می خوردیم و هیچ کدام نفهمیدیم تو با آنهمه لنگ چه کار کردی ؟</p><p style="text-align: justify;">دیشب از تمام اینها گذشتم و رسیدم به دخترک که از خودم کوچکتر است که منتظر پائیز چه باوقار قدم می زد و عاشق قار قار کلاغ و برف و شالگردن است و تنها کسی است که مچ دستش اندازه مچ دستم است !</p>]]></description>
					<pubDate>Wed, 24 Sep 2008 12:56:36 GMT</pubDate>
					<comments>http://bedoneemzaa.blogsky.com/Comments.bs?PostID=480</comments>
          <guid>http://bedoneemzaa.blogsky.com/1387/07/03/post-480/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[با یادت ای بهشت من ...]]></title>
					<link>http://bedoneemzaa.blogsky.com/1387/06/31/post-479/</link>
					<description><![CDATA[<p style="text-align: justify;">- چقدر تغییر کردید !</p><p style="text-align: justify;">_این را تو باید بگویی.</p><p style="text-align: justify;">- داشتم عکسهای کلاس&nbsp; را می دیدم ،چقدر قیافه شما تغییر کرده از هشتاد و چهار تا یک ماه پیش ، شاد بودید ، بچه ها هم خوشحال بودند ، دلم خواست .</p><p style="text-align: justify;">_ من ملک بودم و فردوس برین جایم بود&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; آدم آورد در این دیر خراب آبادم</p><p style="text-align: justify;">- باورتان نمی شود ، آن موقع بیشتر از همیشه و حالا در زمان حال زندگی می کردم .با اینکه سختترین روزها را در خانه داشتم اما یکشنبه و سه شنبه ها برایم بهشت بود .</p>]]></description>
					<pubDate>Sun, 21 Sep 2008 15:29:42 GMT</pubDate>
					<comments>http://bedoneemzaa.blogsky.com/Comments.bs?PostID=479</comments>
          <guid>http://bedoneemzaa.blogsky.com/1387/06/31/post-479/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[]]></title>
					<link>http://bedoneemzaa.blogsky.com/1387/06/28/post-478/</link>
					<description><![CDATA[<p style="text-align: justify;">در ابتدا کلمه بود و کلمه نزد خدا بود و خدا خود کلمه بود . قصد کردم کتاب از دولت عشق کاترین پاندر را بخرم و صفحه اولش جمله قبلی را بنویسم و به عیادت پونه بروم که توی بیمارستان بستری شده .پونه می شود زن پسرخاله ام که پسر یک ساله دارند. این روزها که خودش هم تازه بهبود یافته توی خانه مادر بزرگش راه می رود و می گوید مامان ِ عدیدمو می خوام .&nbsp; اگر به کلمه ایمان داری این کتاب را بخوان . در ادامه جمله اول این را خواهم نوشت . زمانی که کتابهای کاترین پاندر را می خواندم سالهایی قبل بود که امیدواری توی کاغذها و کلمه ها برایم جالب بود و جوری عجیب به معجزاتش ایمان داشتم و حالا به سطحی رسیدم که فقط اتفاقات امیدوارم می کنند نه کلمات . اتفاقات که بیشتر از قبل لمسشان می کنم و باهاشان روبه رو هستم .یکی از ماشینها فالی از پسرک کوچک سر چهارراه می گیرد و پولش را نمی دهد ، پسرک می زند زیر گریه و چند نفری که این صحنه را دیده اند از او فال می خرند . پسرک خیلی کوچک است خیلی . پاهایم سست می شود وقتی ماشینی به موتوری می کوبد و موتور سوار&nbsp; چند بار به خودش می پیچد و موتورش خورد می شود ، چشمهایم را می بندم چون فکر می کنم دیگر موتور سوار زنده نیست اما وقتی می بینم که زنده است توی دلم خوشحال می شوم . توی اتوبوس کنار مادر و دختری می نشینم . دختر کوچولو چشمانی روشن دارد و من هی دلم می خواهد نگاهش کنم . آنها جمع تر می نشینند تا من هم بنشینم . هر دو بوی آبنباتی ترش می دهند ، بوی خوشمزه ای که فقط بوی کودکی است .هی بو می کنم و گاهی یواشکی به سوالهایی که دخترک از مادرش می پرسد گوش می دهم و ته دلم غنج می رود برای یک دختر کوچولو که مال خودم باشد و یاد تو می افتم .هی می پرسد این چیه و جوابش را از مادرش&nbsp; می شنود . موقع پیاده شدن به من نگاه می کند و از مامانش می پرسد : مامان چرا این خانوم مقنعه سرش کرده ، روسری سرش نیست مثل تو ؟من و مادرش زدیم زیر خنده و دختر تعجب کرد و گفت اِ ، نخندین !و سرش را کرد در آغوش زنی که بوی آبنبات می داد .ناخود آگاه&nbsp; دستم را گذاشتم روی کمر دخترک و آرام نوازشش کردم . &quot; خب این خانوم سرِ کارش بهش گفتن روسری سر نکنه .&quot;و من ته دلم خواست که موهایم مثل موهای دخترک توی باد پریشان شود .و زیر باران خیس و توی برف بهم بچسبد.</p>]]></description>
					<pubDate>Thu, 18 Sep 2008 11:15:31 GMT</pubDate>
					<comments>http://bedoneemzaa.blogsky.com/Comments.bs?PostID=478</comments>
          <guid>http://bedoneemzaa.blogsky.com/1387/06/28/post-478/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[خرده حساب]]></title>
					<link>http://bedoneemzaa.blogsky.com/1387/06/24/post-477/</link>
					<description><![CDATA[<p style="text-align: justify;">یک بغضی هولکی پیچید توی گلویم ، دیشب گفتم خیلی وقته گریه نکردم و صدای خنده هایم را بلندتر کردم ، واقعی تر . یک عکسی هست از روز اولی که رفتم مدرسه ، مانتو و مقنعه طوسی تنم هست و یک کیف قهوه ای چرمی مربع شکل کوچیک هم دستم گرفتم . وقتی بابا کیف را برای کلاس اولم خرید، قایمش کردم زیر تخت مامان و بابا و هر روز یواشکی نگاهش می کردم . وقتی گفت چقدر می توانند کارهایم را بخرند و بکُنند جلد دفترهای حوض نقره و بفروشند به کتابفروشی ها ، بغض دوید توی راهروی تنگ گلویم که حتی موقع آب خوردن هم سرفه می کند .یک ماهی توی رویا بودم و امروز از خواب خوش پریدم و انگار کسی سقلمه زد بهم فلانی اینجایی ها ، بیدار شو ، از خیال پردازی دست بردار.دلم پائیز خواست .دلم خواست شالگردنی که ترم پیش خودم با دستگاه بافندگی دانشگاه بافتم بیاندازم دور گردنت .تو شالگردن دوست داری ، می دونم . چون آن شب زمستانی که آمدی مطب دکتر پیشم شالگردنی بلند انداخته بودی دور گردنت .با نخ صورتی و ارغوانی و سفید و مشکی بافتمش.الانم توی کمدم ، اتوشویی رفته آماده است که پائیز و زمستان بیاید . اما کی این پائیز و زمستان می آید که تو هم باشی ؟ آره ، هفت سالگیم با ترس و لرز گذشت . با شبهای بی خوابی توی پارکینگ که می رفتم زیر لحاف و فکر می کردم این طوری اگر بمبم منفجر بشود چیزیم نمی شود .با رادیوی بابا که فقط صدای آژیر ازش بلند می شد .پس کی وضعیت سفید می شود تا از این زیر زمین تنگ و تاریک خودم و این زندگی سگی بیرون بیایم ؟</p>]]></description>
					<pubDate>Sun, 14 Sep 2008 16:52:13 GMT</pubDate>
					<comments>http://bedoneemzaa.blogsky.com/Comments.bs?PostID=477</comments>
          <guid>http://bedoneemzaa.blogsky.com/1387/06/24/post-477/</guid>
				</item>
			
		
	</channel>
</rss>
