بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

کرونانوشت

بیدار شدم و با حجم عظیمى از ظرف روبه رو شدم، وقتى اینهمه ظرف می بینم نوشتنم می گیرد. هی حرف می آمد کلمه می آید که بنویسم. بعد دستم خیس است و پر از کف. چطور مى توانم بنویسم. باید توى ذهنم تایپ کنم. تند تند و یک نفس. دو تا ماهی تابه، یکى ساده و یکى دو طرفه و در واقع می شود سه طرفه. یک قابلمه، تعداد زیادی لیوان و قاشق و بشقاب که مقدار زیادیشان در ماشین ظرفشویى هستند. بعد کارهایى که تا الان انجام داده ام را می شمرم. یک لحظه در آینه خیره مى شوم و به خودم زل مى زنم. به خودم که یک ماه و بیست و سه روز است ، مدرسه نرفته ام، پیاده روى نرفته ام، خرید نرفته ام، سینما و کتابفروشى نرفته ام. بعد لبخند مى زنم به خودم و خودم را مى بخشم به خاطر عصبانیتهایم و داد زدن هایم وقتى گیر کرده بودم در خودم و هى مى خواستم خودم را تنبیه کنم و زجر بدهم که چرا همه چیز سر جایش نیست و چرا چنان و چنین نیست. بعد خوشحال مى شوم که با دنیاى تازه اى به اسم پادکست آشنا شده ام و هر چه مى شود هدفونم را مى گذارم در گوشم و به آدمها و صداهایشان گوش مى دهم . به داستانها و ماجراها ، به تاریخ و شاهنامه. و روزم را شب مى کنم و گاهى وقت کم مى آورم. تنظیم کرده ام که هر روز مقدارى از کتابها را بخوانم، قسمتهایی از پادکستها را گوش بدهم، بنویسم و فیلم ببینم. بعد از کف زدن ظرفها نوبت دعواکردن است، چرا این را گفتی و نگفتی ها. چرا سکوت نکردی؟ چرا اینطور گفت و این گفتگوى ذهنى لعنتی که دائما وقتی پادکست گوش نمى دهم توى گوشم است.

وقتى بیدار شده بودم در خواب با کسی دعوا کرده بودم چون سهم من را از زندگى فقط شش دلار مى دانست و من داشتم از عصبانیت منفجر مى شدم. دلم مى خواست بترکم از عصبانیت. خوب شد خواب بود. وگرنه نمى دانم چه اتفاقى مى افتاد.

چقدر حرف داشتم که بنویسم موقع ظرف شستن اما همه اش پرید ، الان که دیروقت شده و دارم به زندگى توران خانم میرهادى گوش مى دهم، باز هم یک عالمه ظرف شسته ام ، جمع و جور کرده ام تا صبح که بیدار مى شوم دیگر این همه حرف نداشته باشم براى نوشتن.

دیروز که بیست و پنج فروردین بود وقتی بیدار شدم با خودم گفتم چرا تمام نمى شود؟ باورم نمى شود اینهمه در خانه بوده ام، یعنی خدا خواست که من خانه اى داشته باشم که وقتى کرونا مى آید من در خانه ام آرامش داشته باشم حداقل براى چند ساعت. و خدا را هزار بار شکر مى کنم. تختم را هر روز مرتب مى کنم ، گلدانهایم را هر روز چک مى کنم، تکلیفهاى دخترک را کمابیش حل مى کنیم، وقتى به حرفهایش گوش مى دهم باورم نمى شود که یکهو این همه بزرگ شده و چه حرفهایى مى زند از روى شعور و فهم.

دیشب به هم نامه مى دادیم ، من داشتم مى بافتم نخ به دور نخ مى پیچیدم و او در خانه خیالى اش که با بالشهاى مبلها درست کرده بود، آشپزخانه خیالى و حمام خیالى و بالکن خیالى و کتابخانه خیالى و هر کدام وسایلى دارد که این خیال را واقعى مى کند از اسباب بازى هایش و از وسایل واقعی خانه. مثلا مى خوابد و من باید قوقولی قوقو بکنم تا صبح شود. او لباس خواب را عوض مى کند و پیراهن مى پوشد. دست و رویش را مى شوید. صبحانه خیالى ، ناهار و میان وعده خیالى، یک روز دانشگاه خیالى و یک روز مدرسه خیالى، همه این بازى ها را مى کنیم و او همه این بازى ها را مى کند.

دیشب صندوق پست براى خانه اش درست کرد. برایم نامه مى گذاشت درون صندوق پستم و او برایم کاغذ مى گذاشت و انتظار نامه من را مى کشد. من کاغذ را تا مى کنم درونش نقاشی یک دختر را مى کشم و زیرش مى نویسم آی لاو یو، بعد یک قلب را روی درش مى کشم به جای استیکرش.

در نامه بعدى برایش گل با خورشید و بعدى تکلیف زنبور و گل را برایش مى کشم تا زنبورها به گلها برسند.

همینطور بازى مى کنیم. او درون نامه ها برایم پول مى فرستد، مى گوید شاید لازمت بشود. 

و من به بازى ادامه مى دهم.

دارم به زندگى نامه توران خانم میرهادى گوش مى دهم. کاش منم بتوانم یک توران بشوم.

امروز فهمیدم کتابها و داستانهایی را که مى خوانم و مى شنوم باید حتما خلاصه نویسی کنم تا یادم بماند.ازم مى پرسد 

کى دوستت داره ؟

و من مى گویم تو

کى عاشقته؟

تو

و من نمى دانم این جمله ها را از کجا یاد گرفته و من را بوسه باران مى کند.


به هاله گوش دادم و نوشتم .

باز هم مى نویسم.

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد