بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

مرگ

تو یادت هست که همیشه از عمویم صحبت می کردم، عمویی که لنگه ندارد، همتایش را ندارم. 

الان بیماریش رسید به جایی که توی کما رفته.

دلم می خواست باهات حرف بزنم، فقط با تو، بهت بگم که خوابم نمی برد و گریه ام می گیرد.

درباره مرگ با هم حرف بزنیم 

چیزی که نمی شود ازش فرار کرد، همه اش به اعداد فکر می کردم، من سی و شش ساله ام و وقتی شصت و پنج ساله بشوم ،دخترک همسن الان من می شود، ممکن است بچه هم داشته باشد و من قرار باشد بر اثر بیماری بمیرم و او لحظه لحظه به مرگ نزدیک شدنم را ببیند. 

غافل بودم؟

منم سی سال دیگر میمیرم

همه می میرند.

چه کنم؟

راهی هست برای نمردن، زنده ماندن، برای ابدی شدن؟

راهی نیست.

پس چرا اینهمه ظلم می کنیم؟

چرا به خودمان و دیگران ظلم می کنیم؟

چرا رهایم کردی؟

حالم خوب نیست

عمویم روی تخت شما ره یک قسمت کسانی که به کما رفته اند،

خوابیده و من اینجا هیچ کاری نمی توانم بکنم.

عمویم که عاشق فوتبال، رنگ زرد و عاشق همه چیز هست.