دو سیم کارت در یک گوشی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

بی دلیل

نمیدانست چرا .نمی دانست چرا هر وقت از تاکسی پیاده می شود ، از روی پل عابر عبور می کند و به آن طرف خیابان می رسد و قدمهایش را بلند و کوتاه ، جوری بازیگوشانه و بی حواس بر می دارد و احساس عجیبی از خاطرات گذشته را دارد ، باید او را ببیند که از برابرش می گذرد . مردی با قد متوسط ،  عینکی به چشم دارد شبیه مهندسها،با کیف دستی پارچه ای مشکی که به دست راستش گرفته ، اگر پیراهن آبی پوشیده باشد کراواتش آبی است و اگر صورتی تنش باشد ، کراواتش صورتی . و هر روز همین طور عبور می کند، دارد به نقطه ای نا معلوم می نگرد و حواسش به گامهایش نیز هست و چیزی زیر لب زمزمه می کند .  بویی آشنا با خود به همراه دارد . بویی از سالهایی دور ، از آشنایی دورتر .

شاید روزی جلوی مرد را بگیرد و بپرسد : ببخشید آقا نام عطر شما چیست ؟



RSS