مگر بت نگفته بودم بی تو روزگار من تیره و تاره ،
صندلی را کشید وسط زیر زمین ِ تاریک ِنمور.
حالا یادگاره من بعد سفر کردن تو طنابه داره،
یک بار دیگر طناب را امتحان کرد.
دیگه جون نداره دستام آخره قصه رسیده ،
با پا محکم زد ، به صندلی ، طناب دور گردنش پیچید و سفت شد ،خِر خِر کرد،
عطر تو مثل نفس بود واسه این نفس بریده ،
رو به روی آینه میز آرایشش نشسته بود و رژ لبش را پر رنگ کرد ، از بس گریه کرده بود ،خط چشمش دور چشمهای معصومش را تیره کرده بود ، دیگر اشکی نمانده بود .
بگو گفتم یا نگفتم ؟
صدای پسر توی گوشش بود بدون تو می میرم.
صدای خنده های پسر هنوز می آمد ، همان روز ِآخر که وقتی با موهایش بازی کرده بود ، با لبهاش ، دستهاش ، بازی بود یا دوست داشتن یا ...،
بگو گفتم یا نگفتم ؟
بعد لباسهاش را درآورد ، بعد در آغوشش کشید ، هزار باره و گفت دوستت دارم ، و بعدهای دیگر پشت سر هم آمدند تا وقتی که دیگر بعدی وجود نداشت .
پاهایش تکان تکان خوردند تا اینکه دیگر سکوت همه جا را گرفت جز صدای موسیقی .
بگو گفتم یا نگفتم ؟



