زن وقتی با مرد ازدواج کرد نامش را تغییر داد ، به خاطر اینکه اسمش به نام همسرش بخورد ، مثل اینکه بخواهند شعری بسرایند و سعی می کنند کلمات هم قافیه و هم وزن را به زور کنار هم بچپانند ، شاید اینکار هم شبیه همان باشد ،زن وقتی با مرد ازدواج کرد اخلاقش را عوض کرد ، در خانه پدریش کسی جرأت نداشت به او بگوید بالای چشمت ابروست اما به خاطر مرد مهربانتر شده بود ، خودخواهی هایش را کنار گذاشته بود ، به غیر از کار ِخانه و درس خواندن گاهی حتی ماشین را به تعمیرگاه می برد ، روغنش را عوض می کرد ،
مرد می خورد و می خوابید و آسوده و خوشحال بود که چه زن خوبی دارد ،
مرد وقتی با زن ازدواج کرد ، همان بود که بود ، می دانست زن او را بسیار دوست دارد و خودش هم گاهی دچار این توهم می شد که زن را دوست دارد ، شاید هم توهم نبود اما رفتارش متناقض بود ، وقتی زن از دستش ناراحت می شد به روی خودش نمی آورد و خودش را سرزنش نمی کرد و کارش را درست می دانست ، ناز زنش را نمی کشید ، بلد نبود محبت کند ، مثل همان روزهایی که با مادرش زندگی می کرد ،
زن نگران بود که تا کی می تواند تحمل کند ،



