X
تبلیغات
رایتل

یکشنبه 10 مرداد‌ماه سال 1395 ساعت 18:16
نشستیم روی زیرانداز و بچه ها رفتند توی چمنها بازی کنند،خوش به حالشان که به همین خوشی های کوچک راضی اند. من هم زمانی به همین خوشیها راضی بودم اما کسی قدرم را ندانست. آنقدر سخت و بداخلاق شده ام که دلم نمی خواهد با هیچ کس حرف بزنم. حتی با کسانی که دوستم دارند. وقتی بدانم که قرار است امید بیهوده بدهند.، دلم نمی خواهم چیزی بگویم. بگویند برو بساز. برو درست کن. برو خودت را تغییر بده. برو تغییرش بده. مشکلات دیگران از تو بدتر و زیادتر است. این که نشد راه حل برای زندگی من. من خسته ام. آنقدر خسته که دلم می خواهد تا اطلاع ثانوی زندگی مشترک نکنم. 
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo