X
تبلیغات
رایتل

چهارشنبه 3 شهریور‌ماه سال 1395 ساعت 21:47

امروز کسی نبود که سلما را نگه دارد و با هماهنگی توانستم با خودم سر کلاس ببرمش. خیلی خوشحال بود و حسابی کیف کرد و نشست با لگوها بازی کرد. با هم مادر و دختری رفتیم چهارشنبه بازار و گشت زدیم. بعداز ناهار کتاب فریدون سه پسر داشت را به صفحه صد رساندم و برای چندمین بار بازخوانی کردم. قرار شد مینا شنبه برای مصاحبه پیش راضیه برود. امیدوارم همه چیز به خوبی پیش رود. بعدازظهر دونه برف بهم زنگ زد و حسابی با هم حرف زدیم تا به باشگاهش برسد. درد و دلهای زنانه و حال و هوای خودم و زندگیم.

فهمیدم آدمی شده ام درون گرا که کمتر با کسی در مورد مسائل زندگیم حرف می زنم و حتی درد و دل می کنم. فهمیدم که خیلی از افراد به طور خاموش نگرانم هستند. فهمیدم که هنوز کمی دوست داشتنی ام. فهمیدم  باید خیلی چیزها را درست کنم یا حداقل بیشتر به فکر خودم باشم.فهمیدم که خیلی و گاهی زیاد تنها هستم.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo