بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

تکرار

از من می پرسد چرا این همه به مرگ فکر می کنی ؟ و شروع می کنم به خواندن کتاب اوریانا فالاچی : زندگی ؛ مرگ و دیگر هیچ . آنوقت تازه می فهمم قدر عافیت را نمی دانم . برق رفته بود و من درتاریکی به شمع خیره شده بودم  . یاد تمرینی افتادم که محسن به نازیلا برای تمرکز داده بود . به حرکت نور نگاه می کردم . و شمع در جا شمعی خوشگلی بود که نازی به خاطر دانشگاه قبول شدنم  بهم داده بود . روی سقف اتاقم ماه و ستاره داشتم . نور می پاشید و من جا شمعی را می چرخاندم . ماه و ستاره ها می چرخیدند . چقدر همه جا ساکت است وقتی برق نیست . به نور خیره می شوم و همین نور کوچک چه گرمایی دارد . مریم از جلوی جایی که با هم آش خوردیم رد می شود و برای همه تعریف می کند که یک روز سه تایی با هم آش خوردیم و هر وقت با من حرف می زند از خاطراتمان تعریف می کند. و من دیشب مثل عروسکی که تو داری بغض کرده بودم که هنوز دوستت دارم .و تا نیمه شب پلک زدم و صبح بیدار شدم و نمردم . در آینه به خودم نگاه کردم که هنوز نفس می کشم .و خدا به من زندگی داده تا از همه چیز لذت ببرم اما ...

تهوع

بیچاره منصوره و هزاران زن دیگر که فکر می کنند چه زندگی خوبی دارند . چه بچه های خوبی و صد البته چه شوهر خوبی که وقتی آدم پولدار باشد باید دیگران در برابر هر کاریش ساکت باشند و لام تا کام حرف نزنند وگرنه هیچ استقلالی از خودشان ندارند . زن برود عمل زیبایی بکند که شوهرش دوست دارد سینه هایش سر بالا باشد و عمل لیپوساکشن کند که دیگر شکم نداشته باشد و مرد به لندن سفر کند به بهانه بیماری که زن خودش هم بیمار ؛ خسته و رنجور با دو بچه تنها بماند . دلم می خواهد سرم را بدیوار بکویم که هیچ نمی توانم بگویم و فقط سکوت که مرد فقط با دخترهای هفده ساله حال می ند و دختر از هجده سال به بالا به هیچ دردی نمی خورد . که سی تا دوست دختر داشته باشد . و پولهای باد آورده اش را در قمار ببازد مثلا شصت میلیون که هیچ اهمیتی نخواهد داشت . چه توقعی دارید که بهتان اعتماد کنم . دلم می خواهد روی تمام مردانگیتان بالا بیاورم . ببخشید !

د مثل دعوت

انگار داشتند تمام تنم را از توی لیوان بیرون می کشیدند . آب آناناسم را تند تند هورت می کشیدم مبادا بمیرم . چرا این موقعها که می شود از مرگ می ترسم ؟مگر مرگ چگونه است ؟ یادت هست برایت تعریف کردم از سر بالایی خانه ایمان پیاده می رفتم که ماشینی نزدیک بود بهم بزند . داشتم از ترس می مردم چون احساس کردم می خواهم بمیرم و تو پرسیدی مگر مرگ نمی خواستی ( یا شبیه آن ) که من گفتم نه این طوری . دیروز هم ترسیدم از اینکه تمام تنم کشیده می شد در یک لیوان کوچک و نفسم بند می آمد و قلبم فشرده می شد . کاش مرده بودم و همه چیز تمام و زندگی این دوره ام کات داده می شد اما انگار مرگ بسراغ کسانی می آید که بهش فکر نمی کنند .فردا تولد نازی است . من از قبل کادویش را خردیده ام و هر چه زنگ می زنم مریم را پیدا نمی کنم که نازی دعوتش کرده خانه اش . آن شب را یادم نمی رود که نازی دعوتت می کرد برای قهوه توی لابی آپارتمانش و بعد هم بلند خنده اش گرفت. انگار دیگر جز دوستهای من نیستی . دلم عشق می خواهد . اما دیگر موهای بلند نیست که در باد برقصند و کسی عاشقش بشود !

توهم

دیشب داشتم خل می شدم . هزار بار با خودم تکرار کردم که چی می خواهم بنویسم و توی خواب دیدم که بهم گفتند بیا خانوم بازیگر بشو من گفتم نه .. من عاشق نویسندگی ام . و بیدار شدم و هر چه که دیشب عاشقانه توی ذهنم نوشتم پاک پاک شد . کتاب ابله را به تابلوهای رامبراند تشیبه می کند . نور پردازی هایش را دیده ای ؟ برای همین عاشق باروک بودی ؟ دوره باروک  و داستایوسکی و تولستوی و این نویسنده های روسی ( چخوف یادم رفت مخصوصا دایی وانیا ). منم عاشق بارو ک شدم چون تو دوست داشتی .وقتی درس خواندم و کنکور دادم تازه فهمیدم واقعا دوستشان دارم .آهان یادم آمد . دلم برای مسیو پوف تنگ شده بود .و فکر کردم از توی کتابم ببینم خانم به فرانسوی چی می شود . یاد مادموزل بلانش افتادم .کاش حداقل یک مادموزل پوف هم پیش من بود . این چرندیات را کی می خواست بگوید ؟

بهانه

می خواهم باور کنم که دارم دوران نقاهتم را می گذرانم . کتاب می خوانم و گاهی رنگ می زنم به کاغذهای چوبی . اما باز هم نام تو را بر زبان می آورم . نازی می گوید دلت تنگ است . می گویم نه . اما تمام خاطراتم با تو همیشه با من هستند و از هر جای این شهر عبور می کنم تو با من هستی .از تمام خیابانهای داغ و شلوغ . دیروز بعد از نشست کمپین که برگزار نشد با مریم کمی خیابانگردی کردیم و هر دو می خندیدیم مثل دو پرنده رها . به راستی که رها بودیم و هستیم . چقدر حرف دارم که بزنم و همیشه ساکت ماندم بی حرف برای تو . انگار که تو مجسمه ای باشی و من از بیان تمام حرفهایم برای تو باز می مانم . می ترسیدم که بگویم . و از ترس هم همه چیز تمام شد . بالاخره تمام شد . کتاب ابله را می گویم . دیروز در کوچه ای که درختانش رو به پاییز بود قدم زدیم و قاصدکها را فوت کردیم با پیغامهای دوستی و صلح و شادی . آه شادی ... با اینکه عمر شادی از غم کوتاهتر است کاش مسیح قدرش را می دانست و از دستش نمی داد . راستی همه عاشق موهای کوتاهم شده اند . همه در دلشان حسرت مدل موهایم را دارند اما جرات ندارند کوتاهشان کنند .  یکی شوهر را بهانه می کند و دیگری مامان و بابا را . ...گل شمعدانیم خیلی وقت است خشک شده و گلدان یاس هم بی خیال گل دادن شده است حالا که پاییز در راه است ...

بچگی

داشتم با عجله رانندگی می کردم توی خیابانهای اطراف دانشگاه . مثل همیشه که من وحشیانه و بدون قانون می راندم دو تا پسر کوچولو داشتند رد  می شدند زدم روی ترمز و با اشاره سر ( سرم را تند تند تکان دادم )بهشان گفتم  زود باشین فسقلیا رد شین و آنها خندیدند و رد شدند . و باز ادامه دادم . همیشه موقع رانندگی فکر می کنم اگر بکوبم به دیوارهای اتوبان چه اتفاقی می افتد و باز وقتی چراغ ترمز های ماشین جلویی را میبینم تازه یادم می افتاد که باید ترمز کنم . دوباره دو تا دختر بچه دیدم و  خنده ام گرفت . که هی می ایستم تا بچه ها از خیابان رد شوند .و چرا بچه ها جلوی من سبز می شوند .من خوبم . و هر شب از کنار پنجره ام ستاره ها را می پایم تا کم نشوند .و دیشب عاشق سایه درخت روی دیوار اتاقم شدم که با برگهای ظریفش توی باد می رقصید .خوابهای عجیب تا صبح رهایم نکردند .امروز برای موهایم جشن می گیرم و یکی یکی از بند سرم آزادشان می کنم .چون دیگر نه من و نه کس دیگری نیست که دوستشان بدارد . گاهی چقدر احمقم و شاید ساده . دلم می خواست محمد خوب باشد . به حرفهای بی مزه ام خندید اما مثل خودم ته دلش چیزی بود که فقط ته دلش مانده و بس و نخواستم که سر باز کند .