جمعه 14 تیر ماه سال 1387 ساعت 11:07 AM

dancer

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
یکشنبه 9 تیر ماه سال 1387 ساعت 7:39 PM

مرد پیچیده بود به زندگیش ، مثل دستبندی تنگ که دور مچ دست لاغرش بسته باشد و قفلش خراب باشد و به این زودی ها از دستش رها نمی شود ،نه اینکه بد باشد ، دستبند مچ دست استخوانیش را زینت داده بود ، اما گاهی بعضی از مهره هایش آزارش می داد یا به لباسش گیر می کرد ،

مرد پیچیده بود به زندگیش ، مثل درخت پیچکی سبز که رونده باشد و به دور همه چیز می پیچد و بالا می رود ، دیوار یا هر چیز دیگر را زیبا می کند اما می بندد ، بسته می کند ، دیدی برایش نمی گذارد ،گاهی احساس خفگی می کرد ،

می توانست تبری بردارد و ریشه اش را بزند یا با چیزی برنده قفل دستبند را ببرد ،

اما سکوت کرد،

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
چهارشنبه 5 تیر ماه سال 1387 ساعت 8:01 PM

زنی که رنگ صورتش مثل گچ دیوار شده ، مدتها در کما روی تخت بیمارستان افتاده ، فردا می میرد .زمانی زیبا ، خوش هیکل و قد بلند بوده، اما حالا گوشت صورتش شل و ول شده، بدنش کوچک ، بیماری بر او غلبه کرده ،

زنی که فردا مرگ او را با خود می برد ،در برابر پرده های کشیده اتاقش در بیمارستان روی تخت دراز کشیده  آیا می داند فردا می میرد ؟

آیا زن می داند قبل از اینکه او را به سرد خانه ببرند ، قلبش را از سینه اش در می آورند و در سینه کس دیگری می گذارند ؟

 آیا می فهمد که از فردا تپش قلب او ، در سینه دیگری ادامه پیدا می کند ؟ 

زنی هست که در کوچکترین اتاق کم نور بیمارستان فردا می میرد .

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
سه شنبه 4 تیر ماه سال 1387 ساعت 9:25 PM

رو به روی پنجره ای بلند نشسته اند ، پیرزنی کوچک و دختر بچه ای کوچکتر ، دخترک از توی ظرف دانه دانه انار بر می دارد و در دهان پیرزن می گذارد . برگ های زرد و قرمز گاهی با وزش ملایم باد ، بر روی لبه پنجره می نشینند . پیرزن ، انگار که قرمزی دانه های انار یا برگهای درخت کهنسال حیاط ، چیزی را به خاطرش می آورد ، گاهی لبخند می زند ، دخترک با لبخند کمرنگ زن ، همراه می شود .

دخترک می داند که چیزی یاد مادربزرگش نمی ماند . حتی گاهی زن از او می پرسد که نامش چیست ؟ با صبوری عجیبی که برای دخترهای هفت ساله نیست نامش را چند بار برای پیرزن تکرار می کند .

حالا دست کوچک و نرم دختر دانه های قرمز و شفاف انار را توی دست زمخت و چروکیده زن می گذارد . انگار که قرمزی، او را یاد زمستانهای سرد بی پایان بیاندازد ، انگار که یاد عشقی قدیمی می افتد ، که نمی داند ، کجا ، کی اتفاق افتاد ، فقط در قلبش نیرویی جریان پیدا می کند که تبدیل به زمزمه ای می شود ، شعری درباره عشق که فقط دخترک می شنود .

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
یکشنبه 2 تیر ماه سال 1387 ساعت 11:39 AM

 هنوز با جمله ای زندگی می کند که چند وقت پیش برایش فرستاد ،

کار ، عبادت ، عشق ، محبت و ... را برای پاداش انجام دادن یأس می آورد .

هر چه می کنی بی منظور انجام بده مثل باران و آفتاب تا از ناسپاسی دیگران افسرده نشوی !

آن وقت تا همیشه بارید و تابید .

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
چهارشنبه 29 خرداد ماه سال 1387 ساعت 00:00 AM

 فکر می کند آنقدر از زن و مرد های مختلف نوشته که خودش را فراموش کرده و دیگر ضمیر من را نمی شناسد .دلش می خواهد یک شخصیت تازه به آنها اضافه کند .شاید به زودی و اما خودش که چند شب است درست نخوابیده ، امروز سر جلسه امتحان راهش ندادند چون درس امروز را در انتخاب واحد برنداشته و جالب است که فقط بهت می کند . بهتی عجیب و باور نکردنی و هی دلش می خواهد بی خودی گریه کند اما فقط نفسهای بلند می کشد و به چیزهای دیگر فکر می کند ، به باران و آفتاب که بدون دریغ می بارند و می تابند بدون توجه به مردمان بی سپاس و در می یابد باید باران و آفتاب شود و هیچ کاری را برای پاداش انجام ندهد . صبوری می کند تا انتهای شب ، به اینجا که می رسد سخت دلش تنگ می شود ، دلتنگ ، بسیار دلتنگ ، بیهوده نیست ، واهمه ندارد که بگوید دلتنگ دوستی است که مدتها ندیده ، چه کند که شاید تا آخر عمر او را نبیند و زندگی را چاره ای نیست جز زنده گی .

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
شنبه 25 خرداد ماه سال 1387 ساعت 3:51 PM

مرد محکم در آغوشش کشید و اشکهایش را پاک کرد ، پرسید چه خوابی دیدی؟ بدن زن هنوز می لرزید ، مرد سکوت کرد ، گذاشت تا زن آرام بگیرد و بعد خوابی را که دیده تعریف کند ،

" توی یک ساختمان بلند بودم ، شبیه آپارتمان بچه گی هایم اما خیلی بلندتر ،دور تا دور پنجره بود ، تمام شهر را می دیدم ، هواپیماهای غول پیکر عبور می کردند و شهر را بمباران می کردند ، انگار که امریکایی باشند ، هر لحظه منتظر بودم که بمب روی ساختمان بیفتد ،  توی دلم مضطرب و نگران بودم ، مامان خانه نبود ، به همه جا زنگ زدم ولی پیدایش نکردم ،  بمبها می ریختند و  می دیدم که مردم را از بین آوار بیرون می کشیدند ، "

زن  مدتی طولانی بود که دیگر خواب جنگ را ندیده اما نمی دانست چرا دوباره خوابهایش بازگشته بودند .

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
پنجشنبه 23 خرداد ماه سال 1387 ساعت 4:50 PM

زن وقتی با مرد ازدواج کرد نامش را تغییر داد ، به خاطر اینکه اسمش به نام همسرش بخورد ، مثل اینکه بخواهند شعری بسرایند و سعی می کنند کلمات هم قافیه و هم وزن را به زور کنار هم بچپانند ، شاید اینکار هم شبیه همان باشد ،زن وقتی با مرد ازدواج کرد اخلاقش را عوض کرد ، در خانه پدریش کسی جرأت نداشت به او بگوید بالای چشمت ابروست اما به خاطر مرد مهربانتر شده بود ، خودخواهی هایش را کنار گذاشته بود ، به غیر از کار  ِخانه و درس خواندن گاهی حتی ماشین را به تعمیرگاه می برد ، روغنش را عوض می کرد ،

 مرد می خورد و می خوابید و آسوده و خوشحال بود که چه زن خوبی دارد ،

مرد وقتی با زن ازدواج کرد ،  همان بود که بود ، می دانست زن او را بسیار دوست دارد و خودش هم گاهی دچار این توهم می شد که زن را دوست دارد ، شاید هم توهم نبود اما رفتارش متناقض بود ، وقتی زن از دستش ناراحت می شد به روی خودش نمی آورد و خودش را سرزنش نمی کرد و کارش را درست می دانست ، ناز زنش را نمی کشید ، بلد نبود محبت کند ، مثل همان روزهایی که با مادرش زندگی می کرد  ،

زن نگران بود که تا کی می تواند تحمل کند ،

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
دوشنبه 20 خرداد ماه سال 1387 ساعت 8:39 PM
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
شنبه 18 خرداد ماه سال 1387 ساعت 2:10 PM

زن تازه از خواب بیدار شده بود ، آرام از روی تخت بلند شد تا مرد بیدار نشود ، صدای پرنده ها بیدارش کرده بود و برایش چه لذت بخش بود ، بی صدا پرده پنجره ای را کشید که سمت مرد نبود ، نور پاشید توی صورت زن و ابری ِ آسمان چشمش را زد ،شالیزارها رو به رویش و پشت آنها کوههای سبز مه گرفته ،مرد لا به لای ملافه های سفید مثل بچه ها ول خورد ، و زن لبخند زنان داشت بیرون را تماشا می کرد ،همیشه آرزوی چنین صبحی را داشت ، جایی تک و تنها ، وسط ناکجا آباد ، بعد از یک عشق بازی عاشقانه از خواب بیدار شود طوری انگار همه چیز خواب باشد ، باور این همه خوبی برایش سخت بود ،  

!  پ ن: هر کاری کردم خوب در نیامد

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo