ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
یکی از درختان پیر حیاط موزه فرش را سر بریده بودند ، و من باز محو بقیه درختها ، در سرمای نیمه دی ماه ، محو تنه هایشان که مثل زنانی محکم ایستاده اند ، مثل الهه باروری که در کوه زاگرس زندگی می کند ، از خیابان خاطره هایمان عبور می کنم ، بی نگاه به پنجره تاریک ، و زندگی را در قدمهایم ادامه می دهم ، در همان خیابانی که یک شب با مریم به بیمارستانش رفتیم تا پدر یکی از دوستانش را ببیند ، نمی دانم چرا پا به حیاط دانشگاه هنر گذاشته ام ، و همانجا نمی دانم چرا باید رئیس دانشگاه خودم را با خدم و حشمش ببینم و مجبور شوم بهشان سلام کنم و آنها من را برانداز کنند و شاید بالای سرشان علامت سوال باشد یا نباشد ، چه اهمیتی دارد ، می نشینم روبه روی مجسمه چوبی ، و تندیس را باز می کنم ، استادم که مسئول کتابخانه است ، امروز نیامده ، کاش بود و بهش سلام می دادم ، همین ، شلوغ است و من حس و حالش را دوست دارم ، و مگر می شود جایی باشم و با تو خاطره ای نداشته باشم ؟ اینجا آنقدر آشناست که همه اش فکر می کنم الان کسی می آید و من را با اسم کوچک صدا می کند و می پرسد اینجا چیکار می کنی و من جوابی برایش نداشته باشم ، دارم به هفت تیر نزدیک می شوم و همیشه سوالم این است که تاکسی های خیابان طالقانی همه شکمشان سیر است و احتیاجی به مسافرکشی ندارند ،آیا کافی است که مردی بعد از بددهنی های دنباله دارش ، بیاید تعهد بدهد و حق طلاق را به زنش بدهد تا زنش برگردد ؟اینجا هفت تیر است ؟ در یکی از کوچه هایش دفتر مجله زنان بود و من بهانه ای داشتم که هر وقت از آنجا عبور می کنم مریم را ببینم ؟همانجا ، همان پارک کوچک که دورش حصار کشیده اند و همانجا که با مریم نشستی و عکسهایت را نشان دادی، همان روز چهارشنبه خرداد ماهی که سکوت محض بود و پر از آدم ،آیا برای زندگی کردن همین خاطرات کافی است ؟
عزیز دلم.... فائزه جان...
نه، با خاطره زندگی کردن ساخته، توی گذشته محصورت میکنه و نمیگذره جایی بری. میشی اسیر، زندانی. خاطرهها زیاد دوستهای خوبی نیستن.
بستگی به خودت داره. برای من کافیه. چون یادآوری خاطرات خوش بیشتر از خودشون لذت بخشه.اگه از خاطره ها فاصله نگیری خاطره نمی شن و همیشه تو لحظه میمونن. اونوقت میگندن و می شن یه غصه ی بزرگ.یه دمل چرکی که هر لحظه مثل روز اول تازه است که چه حیف که تموم شد. ازش دور شو و یادش بیافت و بگو اخیش چه روزهای خوبی بود با دوستام. با عزیزترین دوستام و به خودت افتخار کن که اینهمه خاطره ی خوش با ارزشترین دارایی های زندگیت هستند.