-
[ بدون عنوان ]
جمعه 12 تیرماه سال 1405 13:41
خدای من باورم نمیشود که نوشتههایم برگشتند. خیلی خیلی خوشحالم. خدایا شکرت.
-
آیندهی نامعلوم
شنبه 23 اسفندماه سال 1404 09:22
این را توی گروه دوستان خواندم و به نظرم مطلب خوبی بود. فکر میکنم خیلی به کارم بیاید و بعد بنویسم که در روز چه کارهایی کردم. اینطوری حس بهتری خواهم داشت. *چگونه با «نمیدانم فردا چه میشود» کنار بیایم؟* جنگ هنوز ادامه دارد. فردا معلوم نیست. پس فردا نامشخصتر. این «نمیدانم»ها از هر بمبی ترسناکترند. ذهن ما برای...
-
صبح آخرین شنبهی سال
شنبه 23 اسفندماه سال 1404 09:20
باید بیدار میشدم به خاطر کلاسهای آنلاین دخترک. امروز خودش پای لپتاپ نشسته و بیدار است برعکس هفتهی پیش که بیشتر اوقات خواب بود و من مجبور بودم هر نیم ساعت یکبار کلاسش را چک کنم و خوابم تقریبا بهم ریختهبود. دیشب هم خوب نخوابیدم.بیشتر از چهارپنج ساعت نخوابیدم. بعد از پنج صبح خواب دیدم پدربزرگ پدری دخترک کنارم است و...
-
گناه ارتفاع
شنبه 23 اسفندماه سال 1404 01:59
ارتفاع اخلاقی بود.ارتفاع معنوی بود. حتا بعضی معتقد بودند ارتفاع سیاسی است. ویکتور هوگو بیشوخی باور داشت پرواز با وسیلهی سنگینتر از هوا به دموکراسی منجر میشود. عکاسی بالونسواری عشق و اندوه جولین بارنز این روزها دموکراسی از هوا منجر میشود. باور کن درست گفتی ویکتور هوگو. میبینی چه دموکراسی در جهان برقرار کردهاند...
-
مردگان امسال عاشقترین زندگان بودهاند
جمعه 22 اسفندماه سال 1404 23:07
زیرباران قدم میزنم اما دلم توی خیابانهای تهران میگردد. میگوید بلوار دریا را زدهاند. با خودم فکر میکنم که دریا از این سر تا آن سر است. از فرحزادی شروع میشود. چند تا چراغ قرمز دارد؟ بلوار پاکنژاد، بعدش چراغ چهارراه مطهری و میدان کوثر و بعدش چهارراه قدس و بعدشم میشود پل مدیریت. راهی که توی روز ممکن بود چندبار...
-
با همیم، از همیم.
جمعه 22 اسفندماه سال 1404 13:57
مقدمهی بالون سواری عشق و اندوه جولین بارنز، همان مقدمهی طبیعت بیجان با صدفها و لیموهاست. اما دوباره میخوانمش چون متنش را خیلی دوست داشتم. نمیدانم چه کسی نوشته. اما هر دو کتاب جستارگونه قلب و جان آدمی را زیر و رو میکنند. به این جمله میرسم: از دیدن پدرم که آسوده لم داده است و در سکوت راحت و وقار تنهاییاش انگار...
-
هشدارتخلیه
جمعه 22 اسفندماه سال 1404 12:47
هنوز کامل بیدار نشدم، اما طبق معمول اخبار را چک میکنم. هشدار تخلیهی منطقهی منیریه را داده. نگران میشوم و بهش پیام میدهم. میداند اما فکر میکنم هنوز بعد از این همه روز و انفجارهای متعدد و آن شب وحشتناک که خانهی مادربزرگش بین دود و آتش بود، همانجاست. و حالا هم جوابم را نمیدهد که ببینم چکار کرده، از خانه رفته یا...
-
خواب بیسر و ته
جمعه 22 اسفندماه سال 1404 12:07
خواب دیدم با یک کاسه گل نرگس که شبیه مربا بود از خانهی بابا بیرون زدم.،یک قاشق از گلها روی زمین ریخت. برداشتم و ریختم توی کاسه. بعد به دخترعمهام زنگ زدم و گفتم من الان میرسم خانه که بیایم استخر. وقتی سوار آسانسور میشدم دخترعمهام را با شوهر و کالسکهی خالی بچه دیدم که سوار آسانسور میشد. خندیدیم و گفت زودباش حاضر...
-
از مشهد به لیون۲
جمعه 22 اسفندماه سال 1404 03:07
میخواستم همانجا مستقیم جوابت را بنویسم اما دیگر نتوانستم وصل شوم و باز مجبورم نامه را به دست «ر» برسانم و او برای تو بفرستد. نوشته بودی از لیون به مشهد در میان جنگ اسفند ماه که کاش آخرین سرمای استخوانسوز باشد و بهار واقعا برسد و با دیدن کلماتت قلبم گرم شد.چندبار خواندمش و هر باراشک توی چشمانم حلقه زد. تو یاد سفر...
-
هفت روز مانده به بهار
جمعه 22 اسفندماه سال 1404 01:23
پارسال وقتی از بوشهر برگشتیم، گروهی درست شد برای عکسهای سفر، که بعدش همانجا یا یچهها ده روز مانده به نوروز را شمردم. هر روز یک موزیک میفرستادم و بجهها هم خوششان آمده بود. موزیکهای بیکلام و باکلام مربوط به نوروز. اولینش بهار ویوالدی بود. بعد بهار بنان. و هزار تا آهنگ و موزیک که متنش مربوط به بهار بود. مثل یک مجموعه...
-
خوابم یا بیدار
پنجشنبه 21 اسفندماه سال 1404 15:41
هی خوابیدم و بیدار شدم. خسته بودم و کسل. کاری بود در تهران که باید انجام میشد و منتظر تلفن بودم که انجام شد. بعدش دوباره خوابیدم و خواب دیدم دارم توی جاده رانندگی میکنم. انگار جادهی قدیم چالوس بود. پیچ در پیچ. روز بود و تقریبا خلوت. من و دخترک تنها بودیم. شورت شسته بودم و میخواستم به شیشهی ماشین آویزان کنم. بعد از...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 21 اسفندماه سال 1404 04:42
حرفهایم را خواند و جوابی نداد. کاش زودتر خوابم ببرد. کاش بمیرم. کاش دیگر نباشم. بغض خفهام میکند. گلویم درد گرفته از این بغض. دلم میخواهد بلندبلند گریه کنم. دیگر با کسی حرف نمیزنم. با هیچکس. خفهخون میخواهم. مرگ میخواهم.
-
مردم
پنجشنبه 21 اسفندماه سال 1404 04:15
برایم بالاخره نوشت: الان ایران برایم مهم است. حتی خودمم مهم نیستم. مهم این خاک است که هزاران بلا سرش آمده. مهم این مردمند. مهم بچهای که با صدای بمب و موشک از خواب میپرد.مهم خواهر دوستم است که سه روزه به خاطر انفجار حتی یک کلمه هم حرف نزده. مهم این مردمند که به هر کس و ناکس دل بستند. اینها را تندتند نوشت و رفت و...
-
شوم
پنجشنبه 21 اسفندماه سال 1404 03:59
دلم میخواست امشب کمی بخوابم اما خوابم نبرد. چشمانم بسته بود روی تخت و هی وول میزدم. از این پهلو به آن پهلو. توی افکارم غلت و واغلت میزدم. تهران خبری نبود و دوستانم همه خواب بودند انگار چون در گروه دوستان مدرسه سکوت بود. وقتی تهران انفجاری میشنیدند آنجا خبر میدادند هر شب. اما انگار خبری نیست. من اما منتظر شنیدن...
-
شب سیزدهم
پنجشنبه 21 اسفندماه سال 1404 01:07
کانفینگم دیگر کار نکرد. میم برای نامهام جواب نوشتهبود که توی تلگرام خواندم اما نشد بهش جواب بدهم. هر کاری کردم دیگر وصل نشدم. بچههای کلاس که ایران نیستند نگران بودند و توی گروه نوشتم که ما همه خوبیم و بعدش بهش پیام دادم که بچهها نگران شما هستند و از من حال شما را میپرسند. نوشت قربانت، به همه سلام برسان. همین که...
-
درد و فغان
چهارشنبه 20 اسفندماه سال 1404 21:36
پسرداییم با کانفینگ و برنامه وی پی انی که داشتم اینترنتم را درست کرد و وصل شدم. استاد پایان نامهام توی استرالیا مرده بود. استاد بافتم بود و خیلی آدم خلاقی بود. توی این مدت دیده بودم دوبار کبدش را پیوند زدند اما نشد. حالش خوب نشد. و دقیقا هشت روز پیش از دنیا رفتهبود. روزهای آخر خیلی درد کشید. زنش که استاد نقاشی بود...
-
۱۴۰۴
چهارشنبه 20 اسفندماه سال 1404 01:42
نه روز مانده سال تمام شود. و آن هم چه سالی. چه سالی بود امسال.
-
خواب بهار
سهشنبه 19 اسفندماه سال 1404 18:24
ده روز، خواب و خوراکم قاطی شده، نه اینکه مهم باشد، قبل از آن هم وقتی بیدار بودم، خواب میدیدم که وسط دشتی پر از گل و پروانهام و میدوم و انتها ندارد، اما داشتم در پارک دم خانهام میدویدم و رویا میبافتم و زیر نور آفتاب روی نیمکت مینشستم تا غم از دست دادن عسل را فراموش کنم. فراموش کنم کجا زندگی میکنم و کجا نفس...
-
از مشهد به لیون
سهشنبه 19 اسفندماه سال 1404 14:27
برای مریم عزیزم که پیام داده به «ر »که خیلی نگرانم است. امروز که بیدار شدم روی صندلی نارنجی حیاط پشتی برف نشسته. برایت تعریف نکردم که خانهی اینجا، در این شهر دور از تهران، و خیلی دورتر از تو، هزاران کیلومتر دورتر، دارد برف میبارد. صبح که همه خواب بودند، در چوبی با شیشههای رنگی را باز کردم و از بین سوراخهای دیوارهای...
-
انفجار کلمه
سهشنبه 19 اسفندماه سال 1404 09:08
امروز خیلی زود بیدار شدم. وقتی بیدار شدم یک دنیا کلمه به مغزم هجوم آمد. جنگ، جنگنده، بمب، موشک، ترامپ، اسراییل، آوار، ویرانه، خراب، خانه، کشته، شیشه شکسته، و هزاران کلمهی دیگر که مغزم را میخواست متلاشی کند.نخواستم خودم را بزور بخوابانم که مثل دیروز از سردرد بمیرم. با گوشیم بازی کردم. از وقتی حامله شدم ، سال نود و...
-
برگرد پیشم من دارم بیمهی عمر
سهشنبه 19 اسفندماه سال 1404 08:38
بهم گفت دو روز پیش خیابان تختی را زدند و من همان لحظه یادم افتاد که هفتهی دوم عید وقتی میرفتیم جنوب از همین شهر و خیابان رد شدیم. از جلوی دفتر تو رد شدیم. که آن موقع بسته بود.همان موقع بهت پیام دادم که من اینجام. من برای اولین بار در شهر تو بودم. بعد با دخترک رفتیم روی کوه ته خیابان و از آنجا همهی شهر را...
-
کاش بشود
سهشنبه 19 اسفندماه سال 1404 03:39
مامان میگوید برف نشسته روی زمین.،حوصله ندارم بروم ببینم. میخواهم بخوابم و بعد خبر بیاید که جنگ تمام شده. این زمین پر از چیزهایی شده که ما میخواهیم نه چیزی بیشتر و نه کمتر.
-
تهران من
دوشنبه 18 اسفندماه سال 1404 19:02
امروز دقیقا یک هفته است که تهران نیستم. اما تهران را با پوست و گوشت و استخوانم در فیلمها و عکسها دیدهام و باهاش زندگی کردهام. در این چند روز که زیر بمب و انفجار و موشک بوده، به ساختمانهای خراب خیره بودهام و هر بار قلبم از جا کنده شده وقتی جنگنده از بالای سر شهر رد شده، چرخیده و موشکهایش را رها کرده. این را کی ما...
-
اگر فردا این باشد
دوشنبه 18 اسفندماه سال 1404 01:36
دوباره آیندهای نامعلوم و پر از پیچیدگی نصیب ما شد. دلم میخواهد خودم را بکشم. بمیرم. نباشم.
-
سکوت
یکشنبه 17 اسفندماه سال 1404 13:42
پشت دیوار، در چوبی شیشه رنگی را باز کردم. و زیر آفتاب روی صندلی نشستهام. ناامید از همهی دنیا.،و فکر میکنم ما نابود میشویم. نابود و ویران. خیلی تلخ شدهام. میخواهم با هیچکسی حرف نزنم. با هیچکس. خوصلهی آدمها با نظریات و تفکرات مسخرهشان را ندارم. حوصلهی هیچچیزی را ندارم. تاب و توانم کم شده. ادای آدمهای قوی را در...
-
بودنت
یکشنبه 17 اسفندماه سال 1404 03:23
بهم زنگ زد. اصرار داشت که تلفن کند و بگوید دوستم دارد و دلش برایم تنگ شده.در تاریکی و تنهایی بهش گوش دادم. از زمین و زمان گفت. از اینکه همه جا سر و صدا هست و قرار است جهانی نو متولد شود. من درونم غوغا بود ولی در آرامش گوش میدادم و از داشتن چنین دوستانی به خودم بالیدم. دوستان قدیمی نابند و آراستگی و زینت انسان. و آدمی...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 17 اسفندماه سال 1404 03:19
کاش به حریم خصوصی آدمها احترام بگذاریم. این اولین حقوق یک آدم است. اگر بخواهیم که همه چیز از نو ساخته شود، انسان بودن اولویت است. بگذاریم که این رفتار مردسالارانه از بین برود و جور دیگری نفس بکشیم و فکر نکنیم هر چه میگوییم درست است. شاید گاهی تحمل کردن دیگران از روی ادب و احترام است اما آن هم حدی دارد.
-
مرور
یکشنبه 17 اسفندماه سال 1404 00:21
آخرین بارها دیالوگ باکس خیلی گوش میدادم و اپیزودهای زیادیش را در تلگرام دانلود کردم و حالا وقتش است که دوباره گوششان بدهم و امشب اپیزود هشتادم. مرور کردن صداها و آهنگهای دوستداشتنی.
-
آن شنبه که گذشت
یکشنبه 17 اسفندماه سال 1404 00:18
توی تاریکی و تنهایی گریه میکنم، قبلا هم تنها بودم. شنبه پیش قرار بود اگر بمب و سنگ از آسمان هم ببارد ما کنارهم بخوابیم و یکبار فقط یکبار آرام بگیریم. ولی حالا ممکن است هیچوقت هیچگاه نباشیم. همین آزارم میدهد. چه اهمیتی دارد؟ تو زیر موشک و جنگنده و من از اضطراب آنجا هر روز هزار بار میمیرم. به یادت، آه کشیدم و دلم...
-
تنهایی مدام
شنبه 16 اسفندماه سال 1404 23:19
دوش گرفتم، پیراهن آبیم را پوشیدم که وقتهایی میپوشم که حالم خوب است. و روزهای خوبی پوشیدمش. مثلا وقتی رفتهبودم اصفهان و کنار علی خدایی در کتابفروشی اردیبهشت ایستادم. یا وقتی نمایشنامه خوانی بود آن روز جمعهی پاییزی.موهایم را پیچیدم توی دستمال یزدی تا خشک شود. یکی از دوستانم پیام داد که بلندشو پیرزن غرغرو. واقعا هم...