بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

من می‌توانستم و زیر باران راه رفتم بارانی که بند نمی‌آمد. برف‌پاک‌‌کن نمی‌زدم که نورهای ماشین‌ها می‌ماسید به شیشه‌ی ماشین و مثل نقاشی‌های آبرنگ لرزان می‌شد.دلتنگ بودم. کاری ازم برنمی‌آمد. فکر میکنم باید راهم را کج کنم و بهتر ببینم تا بتوانم بنویسم. امشب مینو بهم گفت تو مثل بچه‌ای هستی که در جال یادگرفتنی. و پله‌پله بالا می‌روی. حرفش دلگرمم کرد. به نوشتن و به زندگی کردن. دلم خواست باز بنویسم. بیشتر و بهتر بنویسم.

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد