بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

گریه ام بند نمی آید. از بوشهر تا همین حالا. در خلایی گیر کردم که نمیتوانم حرف بزنم. دلتنگم. دلتنگ روزهایی که گذراندم. روزهایی که باور کردنش و تصور کردنش سخت بود. خسته شدم. تمام مدت بیکاری میخوابم. خوابم می برد و خواب میبینم. خواب مرغهای دریایی. خواب ابرهای سفید توی آسمان آبی. خواب خانه ی قشنگ مهرپویا. خواب مهربانی های مردم شهری گرم که صدای هلهله ازش دور نمیشود. با اینکه روز اول خیلی سرد بود اما بالاخره آفتاب مهمانمان کرد. در خانه مان. در عمارت دهدشتی. در دانشگاه هنر و معماری. در کافه خالوخدر. در رستوران روشنی. در بازار. در هیرون. کنار دریا. همه جا مهربانتر از چیزی بود که تصور میکردم.برای همین گریه ام بند نمیآید و دلم میخواهد برگردم به آن چند روز. 

چطور میتوانم از بوشهر ننویسم؟ بوشهر بهشت روی زمینم بود. بهترین جای دنیا بود. عاشقش شدم. و رویایی ترین و خیال انگیزترین شهری بود که میدیدم.