ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
مرد پیچیده بود به زندگیش ، مثل دستبندی تنگ که دور مچ دست لاغرش بسته باشد و قفلش خراب باشد و به این زودی ها از دستش رها نمی شود ،نه اینکه بد باشد ، دستبند مچ دست استخوانیش را زینت داده بود ، اما گاهی بعضی از مهره هایش آزارش می داد یا به لباسش گیر می کرد ،
مرد پیچیده بود به زندگیش ، مثل درخت پیچکی سبز که رونده باشد و به دور همه چیز می پیچد و بالا می رود ، دیوار یا هر چیز دیگر را زیبا می کند اما می بندد ، بسته می کند ، دیدی برایش نمی گذارد ،گاهی احساس خفگی می کرد ،
می توانست تبری بردارد و ریشه اش را بزند یا با چیزی برنده قفل دستبند را ببرد ،
اما سکوت کرد،
سلام
مطالبتون رو خوندم... همشون رو
خیلی زیبا بودند. بعضی هاشون یه روح خاصی داشتند.
شاد و موفق باشید
من بودم ...
اتفاق افتاد . زندگی افتاد . زمان افتاد .
سلام دوست عزیز وبلاگ جالبی داری امیدوارم موفق بشی.
اگر مایلی تبادل لینک کنیم؟