کارهای امروزت من را شگفت زده کرد . انگار روزهایی هست که تو از دیروزت بزرگتر شده ای . مثلاً جدیداً احساس می کنم وقتی باهات حرف می زنم خوب می فهمی ولی از روی شیطنتت نمی خواهی گوش بدهی و بعضی مواقع که خودت دوست داری کارهایی که می گویم انجام می دهی . مثل نشستن ، مثلا می گویم بشین بشین ... با آهنگ و خنده دار و تو آرام آرام همانطور که دستهایت را به دستگیره های کابینت گرفته ای ، رها می کنی و می نشینی . امروز روی صندلی غذایت نشستی و ناهارت را با هزار ادای من خوردی . دستت یک لگوی قرمز رنگ بود که می انداختی پائین و بعد کلمه ای از دهانت خارج می شد که افتاد . چند بار تکرار کردی و من هر بار مطمئنتر شدم که می گویی افتاد .دارم قصه گنجشک که بال و پر داشت را برایت می خوانم . مقواهای نقاشی شده بزرگی است که امروز به صفحه سومش رسیدیم . خیلی دوست داری وقتی تصویر بزرگی روبه رویت است و من شعر می خوانم . هنگام بازی دیدم که دندان چهارمت - آن یکی از دندانهای بزرگ جلویی ، سمت چپ خودت - دارد در می آید . و حسابی خوشحالی کردم .و کار تازه ات : وقتی دست راستم را جلو می آورم و می گویم دست بده ، دستت را جلو می آوری ، همان دست راستت را ، و به من دست می دهی .
و بیست و سه خرداد امسال هم برایم پررنگ خواهد ماند . روزی که مریمم رفت و الان شش سال است که ندیده مش و دلم بسیار برایش تنگ و تنگتر می شود .
استاد خطم آنقدر ازم تعریف کرد که داشتم می رفتم توی زمین . آنقدر نرم و روان نوشتی و بدون غلط که الان مشق ترم دوم را برایت می نویسم .همین خوشخالی امروزم را دوچندان کرد.
چه حس خوبی داشت این یادداشت
ای جان ... هیچی جای اولین کلمه ها را نمی گیره.
واقعن خیلی شیرینه
عزیزم.. حتمن یکم اذیت میشه واسه دندون در آوردن
ارره.همش دستشو میکنه توی دهنش
آخی دلم آب افتاد. خداحفظش کنه
مرسی .
چقدر دلم واست تنگ شده. گند بزنن بلاگفا را. سلما خوب است؟
اررره.منم همین طور.سلما هم خوبهممنونم.