بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

جمعه دلگیری است. از همین دیشب که شروع شد. خانه همانطور که بود مانده، ظرفهای کثیف را در ماشین ظرفشویی چپاندم اما باز هم ظرف مانده برای شیتن. لباسهای چرک دارند شسته می شوند و دل من مثل همین ماشین لباسشویی می چرخد ، میز صبحانه ولو است. نان سنگک تازه را بسته بندی نکردم. لیوانهای پرو  خالی، از چای و آب و شیر و قهوه و شیر و موز. کجای دنیا اینقدر صبحانه می چینند؟ خامه و پنیر جمع نشده اند. من همینطور روی مبل پا انداختم روی پا و از رو نمی روم. دارم کتابت را تمام می کنم. دو قسمت دیگر تمام می شود و بعد از آن من چه گوش بدهم؟ وسایل ناهار را گذاشتم بیرون  هنوز صبحانه هضم نشده. چه مصیبتی است که فکر و ذکرمان فقط خوردن باشد؟  در اتاق دخترک بغلم می کند. و می گوید دستم را بگذار روی قلبم. می روم توی آغوشش. بعد از نه سال چه احساسی دارم؟ هنوز نمی دانم. فقط می دانم این زندگی من است. همین و بس. 

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد