بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

بغض

صبح شد.فکر کردم  دیشب  به نظر چقدر طولانی آمد. صبح شد و زندگی همان چیز مزخرفی است که بود. هنوز سردم است. سرما توی تنم مانده و اصلا هر کاری می کنم گرم نمی شوم. 

فقط دلم می خواهد باز بخوابم. و چیزی جلوی اشکهایم را بگیرد.

هنوز هم باور نمی کنم .

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد