ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
از صبح با خودم درگیرم که خوابی که دیده ام را بنویسم یا نه. خوابی که نمی دانم چه چیزی می خواهد بهم بگوید اما خیلی روشن و واضح است. هزار بار از صبح مرورش کرده ام و با چیزهایی که دیده ام می تواند درست باشد. حس واقعی آدمها و ناخودآگاه آنها در خواب واقعا می تواند باورپذیر باشد. آمده بودم خانه ات. مامانت بود. با لبخند بغلم کرد. آغوشش مهربان بود. گرمای وجودش را حتی در خواب احساس کردم و تو ایستاده بودی. بهم لبخند زدی و بعد بهم گفتی بیا. دنبالت راه افتادم. با ترس. می دانم چرا می ترسیدم. چرا حس خوبی نداشتم؟ بعد روبه روی هم قرار گرفتیم. حرف نمی زدی. مثل واقعیت که حرف نمی زدی. بعد انگار با تو موافق نباشم. با احساست، با کاری که ازم می خواهی . نمی دانم چه بود؟ اما راه افتادم که ازت دور شوم ولی با یک وسیله که نمی دانم چه بود به پشت سرم زدی. درد داشت. درد را در خواب احساس کردم.افتادم روی زمین. دست بردم پشت سرم . خونی بود. دستانم خونی و گرم شده بود. باورم نمی شد. خیره ایستاده بودی به من نگاه می کردی و هیچ احساسی نداشتی. من از درد می خواستم گریه کنم. از خواب پریدم.
هزار بار خواب را مرور کردم. چرا؟ چرا؟ چرا؟ مگر من چه کرده ام با تو؟