ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
از ساعت هفت دلم می جوشد، دلم آشوب است. چند بار گریه کردم یواشکی، هزار بار همه چیز را چک کرده ام. برق رفته و توی تاریکی با شمعهای روشن نشسته ام. داشتم مستند احمد محمود را از بی بی سی می دیدم که برق رفت. گوشیم پنج درصد شارژ دارد. الان است که خاموش بشود و راحت بنشینم و باز از اول همه حرفهایمان را مرور کنم تا همین چهارشنبه و بعد به خودم لعنت بفرستم که این چه کاری بود که من کردم و حالا هم که میدانم اشتباه کردهام باز هم دلم مثل سیر و سرکه میجوشد. هی میگویم به درک، به جهنم. باز خودم را میخورم. باز مثل مته توی مغزم فرو میرود. غروب شد، شب شد، من همینطور مثل قرقره کردن همه چیز را از نو تکرار کردم. و باز رسیدم به خودم که ساده بودم. چقدر ساده و بی دفاع. یادت باشد که با یک زن عاشق چه کردی.