بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

آغاز هفته‌ای بیخود

دارد صبح می‌شود. صدای تیک تاک ساعت نمی‌گذارد بخوابم. بیدار که شدم خالی بودم. چند ساعت دیگر می‌توانم بخوابم. امروز دخترک باید برود مدرسه و چند دقیقه‌ای در مدرسه باشد. تا با معلمش آشنا شود. بعد باید به قسمتهای عقب افتاده کافکا در کرانه گوش بدهم. یک جلسه آنلاین درباره کلاسهایم دارم و بعد جلسه کتابخوانی. اینطوری ساعت می‌شود هفت و شاید کمتر فکر کنم. کمتر غصه بخورم. کمتر خودم را سرزنش کنم. دیشب همانطور آشپزخانه را رها کردم. لباسهای شسته را رها کردم.به امید صبح. به امیدی که فردا که خورشید بتابد حالم برای زندگی کردن بهتر باشد. از یکشنبه و دوشنبه کلاس دارم و باز تعطیل. در خانه بودن عذابم می‌دهد. خدایا عذابهایم را کمتر کن.خدایا متشکرم که صدایم را می‌شنوی.

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد