بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

سکوت و شب و تاریکی

آمده ام بخوابم اگر خوابم ببرد. توی گوشم تکرار می شود:

احتمالا وقتی دردا حمله می کنند بهت من خیلی دور از توئم زیر دردای خودم

احتمالا وقتی از درد می افتی روی زانوت من خیلی دور از توئم روی زانوی خودم

فقط یادت نره تو واینسادی یه نفره 

یکی داره شبیه خودت از این کوه و دره می گذره



فردا هم می آید و پس فردا و بقول احمدرضا احمدی سیصد و شصت و پنج روز هم می گذرد: برگزیران پائیز و انگور تابستان و برف زمستان همه اینها می گذرد و بالاخره بهار که بیاید همه چیز را فراموش کرده ای. فراموش کرده ایم.

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد