ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
آنقدر خسته ام که نمی توانم از جایم بلند شوم. حالا هی میگویم با خودم اگر آنجا بودم الان ساعت یازده بود، صبحانه تمام شده بود و می خواستم از هتل بزنم بیرون. تا بیدار شدم و دیوار بنفش اتاقم را دیدم ، فهمیدم دیگر رویاهایم تمام شده. وقتی خواستم وبلاگت باز نشد ، فهمیدم که اینجا استانبول نیست و باید وی پی ان روشن کنم. روی تخت افتادهام و نای بلند شدن ندارم. خیلی کار دارم آنقدر کار که حد ندارد. به اندازه یک هفته از زندگی تهران عقب افتاده ام. مشق های ننوشته دخترک. لباسهای نشسته، جابه جایی چمدان، پختن غذا، تمیز کردن خانه، و برگشتن به زندگی عادی. چقدر برگشتن بهش سخت است،
دلم برای آسمان آبی ، ابرهای سفید و قشنگ، کبوترها و برگهای قرمز که روی چسب های سبز ، پائیز شده بودند، خیلی تنگ میشود.
کجا آسمان همه جا همین رنگ است؟ انگار آبی تر بود، قشنگتر بود و بلندتر بود.