ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
بهم گفتی من دلم می خواست وقتی سن تو بودم کسی بود که این حرفها را بهم می زد. بهم گفتی الان خوابی و وقتی می فهمی که دیر شده است.
حرفهایت همانها بود که یووال نوح هراری می زد. قبلترش هم تو می گفتی.
حرفهایت را می شنیدم ، می خندیدم از شادی شنیدن صدایت. درد و ناله داشت بیشتر حرفهایت.
چون حق با تو بود سکوت می کردم.