ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
امروز که به مدرسه رفتم ، هیچ خبری از بچه ها نبود. مدرسه ساکت ساکت بود. بعد معاون مدرسه گفت ای وای به تو نگفتیم که امروز به خاطر آلودگی هوا بچه ها نمیایند مدرسه. و من شوکه از ماجرا که چقدر با عجله خودم را به مدرسه رسانده بودم. رفتم توی یکی از کلاسها و تا ساعت دو و نیم کلاسهایم را آنلاین رفتم. اینکه مدرسه ساکت بود خیلی بهتر می توانستم صدای بچه ها را بشنوم. و بعد به خانه ه رفتم و بعد هم خانه ی.
چقدر از این روند زندگی و مردخانه بیزارم. دو روز رفته بود سفر و از راه دور می توانست آزارم بدهد. چه نزدیک باشد چه دور می تواند ضربه های خودش را بزند.
خوابم می آید و فردا برای جلسه باید به شهدا بروم. خیلی وقت است به محله مدرسه بچگی هایم نرفته ام. شاید فردا خیابانهای شهر را ببینم و بعد هم مترو سوار شوم بعد از دو سه سال.
روز دوشنبه به خانه ولنجک که رفتم خیلی عجیب بود کسی که به خانه شان آمده بود برای کار، یک خانم پیر بامزه ای بود که در فیلم ها و سریالهای تلویزیون فیلم بازی کرده بود. هر چه فکر کردم اسمش یادم نیامد یا فیلمی که بازی کرده بود اما دلم خیلی گرفت که برای گذران روزگار مجبور است برای کار به خانه مردم برود. خیلی مهربانانه و بدون خجالت برایم چای آورد.
در خانه ولنجک مهمان از چابهار داشتند. پسر بچه ده ساله آمد توی کلاسم و کیف کردم که با لگوها برایم سازه خیلی خوبی ساخت با دستان تیره رنگش. اصلا نمی خندید هر چه باهاش حرف زدم اما موقع خداحافظی وقتی که با ماشین از حیاط رفتم و آمده بود با شاگردم ریموت در را بزنند بهم خندید.
اتفاقات زیادی افتاده اما آنقدر خسته بودم که نتوانستم بنویسم.داشتم سریال می دیدم. و دو قسمتش ماند.
باید فردا صبح زود بیدار شوم.
چند وقتی هست که نوشته هاتون رو میخونم. بدون اینکه به خودم زحمت سیو وبلاگ رو بدم! هر روز صبح تو نوشته های جدید بلاگ اسکای دنبال متن جدید شما می گردم و می دونم که صبح زود پست میگذارید. میخونم و میخونم و بعد هم آروم و بی کامنت درب رو میبندم و میرم.گاهی متنی رو ۲بار میخونم! ولی نمی دونم چرا!!!
روز بخیر
مرسی