بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

امروز صبح خیلی خوشحال بودم اما حالا خیلی غمگینم. باورم نمی‌شود که اینقدر روزم به تلخی تمام می‌شود.

قول داده بودم هر رور بنویسم اما تا بیایم همه‌ی کارها را انجام بدهم، روتین پوستی، مسواک و بعدش ساعت ده خوابم می‌برد. حتی دیشب یادم رفت آب‌رسان بزنم. مثل اینکه یادت برود مسواک بزنی.باید چند تا چیز بنویسم و تمرکز ندارم و می‌دانم اگر هم بنویسم خواهد گفت چقدر آشفته‌ای. دلم نمی‌خواهد آشفتگی‌ام را بداند. شاید به خاطر روز شنبه است. شنبه یعنی اتفاق‌های عجیبی افتاد. جمعه هم همینطور. و تا وقای که کلمات این روزها درونم انباشته باشد نمی‌توانم خوب بنویسم. و حتی آن اتفاق‌ها را هم نمی‌توانم بنویسم. نمی‌توانم بگویم چه بر من می‌گذرد. چه حالی دارم شب‌ها ثقتی از خواب می‌پرم. شاید باید دوباره درمان بگیرم. هوا کمی سرد شده. شنبه باران شدیدی بارید. باران را به یاد می‌آورم. خیس شدم تا برسم خانه‌ی بابا. باید خیلی پول در بباورم. خیلی عقبم. باید بیشتر بدوم. صبحها توی پارک می‌دوم. برای همین شب ساعت ده خوابم می‌برد. امروز چهاردهمین روز پائیز است.

دونده در روزها

به خودم قول دادم گه اینجا حتما بنویسم. اما باز فذصت نشد. زندگیم روی دور تند است. آنقدرسریع گه حتی خودمم باورم نمی‌شود. هفته‌ی اول مهر به روتین تازه‌ام عادت کردم. صبح‌ها دخترک را بگذارم مدرسه. در پارک بدوم و بعد به خانه برگردم دوش بگیرم. بنوبسم یا به کلاس بروم. ظهر که شد بدوبدو دخترک را از مدرسه بردارم و باز به کلاس بعدازظهر برسم. تا پنج. و شب از خستگی خوابم ببرد. و نیمه شب بیدار شوم و تا ساعتها در تاریکی خوابم نبرد. ساناز می‌گفت عوارض تنهایی است. دیگری از شبه بیداری‌های جنگ می‌گفت. که او هم مبتلا ست و مضطرب است. من خوبم. دیشب باران خوبی بارید و بالاخره بعد ازده روز پائیز از گرمای تابستان جدا شد و پائیز واقعی رسید. صدایی نیست. این هفته هم سریع خواهد گذشت. باید بخوانم و بنویسم. باید بدوم. همچنان بدوم.

امروز با دخترک رفتیم سوق استور و بیتنی خوردیم.  خیابان سنایی و میرزای شیرازی و راه رفتن توی پیاده‌روها تاریک و روشن از مغازه‌های لباس بچه، دلپذیر بود.گذشتن از کافه‌ای که شبهایی را تا دیروقت با آدمها معاشرت کرده‌بودم و حالا خبری ازشان نبود. دیدن مجسمه‌های عجیب و غریب متحرک در گالری شیرین هم بد نبود. آنقدر شلوغ بود که بیشتر آدم دیدم تا مجسمه. و بعد برگشتیم خانه و حالا می‌خواهیم بخوابیم. بی‌حرف و صدا. 

دوم مهر گرم

ذیروز رفتیم موزه‌ی معاصر برای دیدن این صورت باقی. مل هم باهاش آمده بود. کلی با هم حرف زدیم درباره‌ی سفر و کیش. تا فهمیده بودند من بلیط گرفته‌ام، آنها هم دلشان خورستخ بیایند.از دریا و ماهی‌ها و دیدن طلوع حرف زدم. و تاخیر بسیار هواپیماها موقع رفت و برگشت. دیدنش حالم را بهتر کرد. چند وقتی شد که کلاسها تعطیل شده و دیگر ندیده بودمش. دلتنگش بودم. عکسهای قدیمی و دوربینهای قدیمی جالب بود. چند تا عکس بامزه گرفته‌بودیم با دوربین‌های قدیمی. نور از میانمان عبور کرده‌بود. در آخرین راهرو نشستیم و حرف زدیم. به حرفهایش گوش می‌دادم. چقدر خوب بود کنارش نشستن. و بعد از موزه از همدیگر خداحافظی کردیم و هر کس رفت دنبال کار خودش. 

شب اپیزود جدید منتشر کردیم و زحمات چند ماه کارمان را به گوش دیگران رساندیم. امید که آدمها چند لحظه‌ای حال خوب داشته‌باشند.

اول پائیز

تصمیم گرفتم بیاییم و هر رو  بنویسم اینطوری روزمره‌هایم را فراموش نمی‌کنم. دیشب سه تا سیب برایم آورده بود و چقدر کیف داشت که سیب‌های باغس بود. دو تا زرد و یک قرمز. یکیش را همانطور که حرف می‌زدیم خوردم. گفتم من عاشق سیبم. باید میگفتم زندگی سیبی است گاژ باید زد با پوست. گاز دوم را خودش زد. محکم و بزرگ. و گفت باید اینطوری گاز بزنی. و حرف زدم و تعریف کردم. و چیزهایی گفتم که احساسم مال بیست سال پیش بود. احساسی که هنوز ما را بهم پیوند می‌داد. مثل دو دوست و دو انسان. شاید روزی قصه‌ای بلند نوشتم و خودمان را تعریف کردم. خودمان که اینقدر کنار هم معنی زندگی را پیدا کردیم و داستانی عجیب ساختیم.

خدای من 

باورم نمیشود که نوشته‌هایم برگشتند. خیلی خیلی خوشحالم. خدایا شکرت. 

آینده‌ی نامعلوم

این را توی گروه دوستان خواندم و به نظرم مطلب خوبی بود. فکر می‌کنم خیلی به کارم بیاید و بعد بنویسم که در روز چه کارهایی کردم. اینطوری حس بهتری خواهم داشت. 


*چگونه با «نمی‌دانم فردا چه می‌شود» کنار بیایم؟*

جنگ هنوز ادامه دارد. فردا معلوم نیست. پس فردا نامشخص‌تر. این «نمی‌دانم»ها از هر بمبی ترسناک‌ترند. ذهن ما برای پیش‌بینی ساخته شده، وقتی آینده مبهم است، مدام در حال جمع‌کردن خطر است و این یعنی خستگی مزمن، اضطراب مداوم، و احساس درماندگی.


*چرا نامشخص بودن آینده اینقدر آزاردهنده است؟*

صبح آخرین شنبه‌ی سال

باید بیدار می‌شدم به خاطر کلاسهای آنلاین دخترک.  امروز خودش پای لپ‌تاپ نشسته و بیدار است برعکس هفته‌ی پیش که بیشتر اوقات خواب بود و من مجبور بودم هر نیم ساعت یکبار کلاسش را چک کنم و خوابم تقریبا بهم ریخته‌بود. دیشب هم خوب نخوابیدم.بیشتر از چهارپنج ساعت نخوابیدم. بعد از پنج صبح خواب دیدم پدربزرگ پدری دخترک کنارم است و دارد قرآن تفسیر می‌کند. بیشتر وقتهایی که خانه‌شان بودیم یکساعت برای ما حرف می‌زد و همین من و حتی زنش را آزار می‌داد. وقتی حرف می‌زد یکهو تختم خیلی سخت تکان خورد. انگار روی همین تختی بودم که رویش خوابیدم. همین‌جا. بهش اعتراض کردم یادم نیست و او هم انگار  در جواب بگوید جنگ است و به خاطر موشک و بمب است. همان لحظه بعد از تکان شدید از خواب پریدم و توی دلم آخیش بزرگی گفتم از اینکه خواب است بقیه‌ی خوابم هم خوب نبود. نه کافی و نه عمیق. انگار پر بود از خوابهای آشفته و بی‌معنی. 


گناه ارتفاع

ارتفاع اخلاقی بود.ارتفاع معنوی بود. حتا بعضی معتقد بودند ارتفاع سیاسی است. ویکتور هوگو بی‌شوخی باور داشت پرواز با وسیله‌ی سنگین‌تر از هوا به دموکراسی منجر می‌شود. 


عکاسی بالون‌سواری عشق و اندوه

جولین بارنز


این روزها دموکراسی از هوا منجر می‌شود. باور کن درست گفتی ویکتور هوگو. می‌بینی چه دموکراسی در جهان برقرار کرده‌اند زورگویان جهان و ابرقدرتان!! باورنکردنی است که تو درست گفتی. زمین در حال نابودی است. با برقراری دموکراسی آقایانی که به اصطلاح در راس امور اینجا و آنجا هستند. جهان بدست مردان بی‌رحم افتاده.