بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

خدای من 

باورم نمیشود که نوشته‌هایم برگشتند. خیلی خیلی خوشحالم. خدایا شکرت. 

آینده‌ی نامعلوم

این را توی گروه دوستان خواندم و به نظرم مطلب خوبی بود. فکر می‌کنم خیلی به کارم بیاید و بعد بنویسم که در روز چه کارهایی کردم. اینطوری حس بهتری خواهم داشت. 


*چگونه با «نمی‌دانم فردا چه می‌شود» کنار بیایم؟*

جنگ هنوز ادامه دارد. فردا معلوم نیست. پس فردا نامشخص‌تر. این «نمی‌دانم»ها از هر بمبی ترسناک‌ترند. ذهن ما برای پیش‌بینی ساخته شده، وقتی آینده مبهم است، مدام در حال جمع‌کردن خطر است و این یعنی خستگی مزمن، اضطراب مداوم، و احساس درماندگی.


*چرا نامشخص بودن آینده اینقدر آزاردهنده است؟*

صبح آخرین شنبه‌ی سال

باید بیدار می‌شدم به خاطر کلاسهای آنلاین دخترک.  امروز خودش پای لپ‌تاپ نشسته و بیدار است برعکس هفته‌ی پیش که بیشتر اوقات خواب بود و من مجبور بودم هر نیم ساعت یکبار کلاسش را چک کنم و خوابم تقریبا بهم ریخته‌بود. دیشب هم خوب نخوابیدم.بیشتر از چهارپنج ساعت نخوابیدم. بعد از پنج صبح خواب دیدم پدربزرگ پدری دخترک کنارم است و دارد قرآن تفسیر می‌کند. بیشتر وقتهایی که خانه‌شان بودیم یکساعت برای ما حرف می‌زد و همین من و حتی زنش را آزار می‌داد. وقتی حرف می‌زد یکهو تختم خیلی سخت تکان خورد. انگار روی همین تختی بودم که رویش خوابیدم. همین‌جا. بهش اعتراض کردم یادم نیست و او هم انگار  در جواب بگوید جنگ است و به خاطر موشک و بمب است. همان لحظه بعد از تکان شدید از خواب پریدم و توی دلم آخیش بزرگی گفتم از اینکه خواب است بقیه‌ی خوابم هم خوب نبود. نه کافی و نه عمیق. انگار پر بود از خوابهای آشفته و بی‌معنی. 


گناه ارتفاع

ارتفاع اخلاقی بود.ارتفاع معنوی بود. حتا بعضی معتقد بودند ارتفاع سیاسی است. ویکتور هوگو بی‌شوخی باور داشت پرواز با وسیله‌ی سنگین‌تر از هوا به دموکراسی منجر می‌شود. 


عکاسی بالون‌سواری عشق و اندوه

جولین بارنز


این روزها دموکراسی از هوا منجر می‌شود. باور کن درست گفتی ویکتور هوگو. می‌بینی چه دموکراسی در جهان برقرار کرده‌اند زورگویان جهان و ابرقدرتان!! باورنکردنی است که تو درست گفتی. زمین در حال نابودی است. با برقراری دموکراسی آقایانی که به اصطلاح در راس امور اینجا و آنجا هستند. جهان بدست مردان بی‌رحم افتاده. 

مردگان امسال عاشق‌ترین زندگان بوده‌اند

زیر‌باران قدم می‌زنم اما دلم توی خیابانهای تهران می‌گردد. می‌گوید بلوار دریا را زده‌اند. با خودم فکر می‌کنم که دریا از این سر تا آن سر است. از فرحزادی شروع می‌شود. چند تا چراغ قرمز دارد؟ بلوار پاک‌نژاد، بعدش چراغ چهارراه مطهری و میدان کوثر و بعدش چهارراه قدس و بعدشم می‌شود پل مدیریت. راهی که توی روز ممکن بود چندبار ازش عبور کنم. بی‌بهانه و با بهانه. خانه‌ی نون، خانه‌ی شاگردم، فامیل‌ها، خانه‌ی عموی بزرگم، دفتر خدماتش، می‌گوید برقشان رفته. آدمهایی هستند توی تاریکی و باران لرزیده‌اند. آدمهایی امشب از صدای مهیب انفجار از ترس نفسشان بریده است. 

ما درد مشترکیم، ما را فریاد کن. صدای شاملو می‌پیچد که می‌گوید

نامت را به من بگو

دستت را به من بده

به نون پیام می‌دهم خوبی؟  جواب نداده.  قبل از چراغ قرمز از جلوی آرایشگاه می‌پیچیدم به سمت ایران‌زمین تا برسم پیش نون و از دلتنگی بغلش کنم. چند روز شد ندیدمش؟ دقیقا فردایش جنگ شد. دوهفته است ندیدمش. بلوار دریای شلوغ من که هزاران ماشین  موقع صبح و عصر، توی ترافیکش گیر می‌کرد، بلوار دریای بچگی من که خانه‌ی مادربزرگم بود. بلوار دریایی که یک شب نیم ساعت توی ترافیک ماندم زیر بارانش. بلوار دریایی که چقدر با دل‌آرام پیاده تا کلاس زبانم می‌رفتم و برمی‌گشتم.  چه بلایی سر خیابانهای شهر آمده؟ 

قرار بود دنیای ما زیر و رو شود، اما چه شد؟؟

می‌ترسم برگردم تهران و شهرم را دیگر نشناسم.می‌ترسم.


پ ن : نون جواب داد. حالش خوب است.

با همیم، از همیم.

مقدمه‌ی بالون سواری عشق و اندوه جولین بارنز، همان مقدمه‌ی طبیعت بیجان با صدف‌ها و لیموهاست. اما دوباره می‌خوانمش چون متنش را خیلی دوست داشتم. نمی‌دانم چه کسی نوشته. اما هر دو کتاب جستارگونه قلب و جان آدمی را زیر و رو می‌کنند. 

به این جمله می‌رسم: 

از دیدن پدرم که آسوده لم داده است و در سکوت راحت و وقار تنهایی‌اش انگار باهمیم. از همیم، خوشی‌ای به من می‌رسید. 

دیشب با بابا جلوی تلویزیون نشسته‌بودیم و اخبار بی‌صدا می‌دیدیم. رفتم یک کاسه تخمه‌ی کدو آوردم و همینطور که بابا توی گوشییش با عینک اخبار را چک می‌کرد با هم تخمه خوردیم. حرف نمی‌زدیم. چیزی نمی‌گفتیم و در کنار هم بودیم. واقعا دلم خواست این لحظه را بنویسم و جایی گوشه‌ی قلبم نگهش دارم. این روزها که بیشتر باهاشم هم در سختیم و هم از بودنش کیف می‌کنم. دیروز هم چند لحظه‌ای کنارم توی تخت دراز کشید و گفت قبول نیست بیایین اتاقامونو عوض کنیم. تخت اتاق بغلی صدا می‌دهد و کمی سردتر از اتاق من و دخترک است. پنجره ندارد و خیلی تاریک است و تختهایش از هم جداست. با دخترک می‌خندیدیم و می‌گفتیم پول می‌گیریم و عوض می‌کنیم. 

این رورها تا می‌آید می‌پرسد کجا را زدند و من وقتی دیشب گفتم بازار! گفت وای بازار ما رو زدن؟؟ او خودش را متعلق به بازار می‌داند. بازار خودش. نچ نچی کرد و گفت نه سمت ما رو نزدند. یعنی همان دالانهای تاریک و نمور و سردی که هر روز ازش رد می‌شده و گاهی نور آفتاب از سوراخهای بالای سر دالان می‌افتاده روی کفشهایش. همان بازار دوست‌داشتنی شلوغ که دم عید کلافه‌اش می‌کرد از حجم آدمهایی که برای خرید می‌آمدند و دست‌فروشهایی که روی زمین بساط می‌کنند، 

ما چقدر از زندگی دور شدیم. ما را تبعید کردند به روزهای تلخ دوری از شهرمان. دوری از روزهای دم عید. چقدر نقشه داشتم برای اسفند امسال. می‌خواستم برای عسل لاله بکارم. لاله ببرم سر خاکش. دلم میخواست چندباری بروم پیاده تا تجریش مثل پارسال. دستفروشهای باغ فردوس تا خود میدان قدس را تماشا کنم. دلم میخواست برای خانه‌ام شاخه‌ی بیدمشک بخرم و توی گلدان شبشه‌ای بگذارم. دلم می‌خولست بروم آینه‌ام را بیاورم از لب طاقچه خانه‌ی مشترکم و بعد هفت سین بچینم. فیلم بگیرم با دخترک و بنویسم زیرش سال ‌بی‌بهار چه تلخ آمدی. می‌خواستیم قسمت جدید برای نوروز بسازیم با همین عنوان و باهاش گریه کنیم. با بهاری که می‌آمد. با بهاری که آخر هفته می‌آید. اما هیچ کس دلش خوش نیست.


پ ن : مانا روانبد مقدمه‌ی کتاب را نوشته که واقعا هم خوب می‌نویسد. توی تلگرام هم کانالش را دارم و توی دی ماه متن تامل‌برانگیزی نوشته‌بود بر شاهنامه و روزهای تلخی که گذشت. متنهایش را خوانده‌ام و فهمیدم که کاردرست است.

هشدارتخلیه

هنوز کامل بیدار نشدم، اما طبق معمول اخبار را چک می‌کنم.  هشدار تخلیه‌‌ی منطقه‌ی منیریه  را داده. نگران می‌شوم و بهش پیام می‌دهم. می‌داند اما فکر می‌کنم هنوز بعد از این همه روز و انفجارهای متعدد و آن شب وحشتناک که خانه‌ی مادربزرگش بین دود و آتش بود، همانجاست. و حالا هم جوابم را نمی‌دهد که ببینم چکار کرده، از خانه رفته یا مانده. شاید می‌خواهد بماند تا آخر جنگ و بعد هم موقع ضبط پادکست بگوید ملت من زنده‌ام و قربون شما برم. نگرانم. نمی‌دانم چه دعایی بخوانم و چکار کنم. روی تخت با حال مضطرب و پریشان، فقط اخبار را هر ثانیه چک می‌کنم. 


پ ن: جواب داد. خوب است.

خواب بی‌سر و ته

خواب دیدم با یک کاسه گل نرگس که شبیه مربا بود از خانه‌ی بابا بیرون زدم.،یک قاشق از گلها روی زمین ریخت. برداشتم و ریختم توی کاسه. بعد به دخترعمه‌ام زنگ زدم و گفتم من الان می‌رسم خانه که بیایم استخر. وقتی سوار آسانسور می‌شدم دخترعمه‌ام را با شوهر و کالسکه‌ی خالی بچه دیدم که سوار آسانسور می‌شد. خندیدیم و گفت زودباش حاضر شو بریم. اول رفتیم طبقه سه تا آنها پیاده شوند و بعد رفتم واحد خودم که مایوام را بردارم و بپوشم. جالب اینجاست که خانه‌هایمان در یک آپارتمان بود. و بعد دیگر با صدای دخترک از خواب پریدم.،خانه‌ام پر از وسیله بود. و قشنگ و دوست‌داشتنی و گرم بود. اما کسی تویش نبود.وارد که شدم از بین مبل‌ها رد شدم و آشپزخانه‌ سمت چپم بود. یک صندلی متفاوت از بقیه‌ی صندلی‌ها جلوی در بود. این خوب یادم مانده.،

از مشهد به لیون۲

می‌خواستم همانجا مستقیم جوابت را بنویسم اما دیگر نتوانستم وصل شوم و باز مجبورم نامه را به دست «ر» برسانم و او برای تو بفرستد. نوشته بودی از لیون به مشهد در میان جنگ اسفند ماه که کاش آخرین سرمای استخوان‌سوز باشد و بهار واقعا برسد و  با دیدن کلماتت قلبم گرم شد.چندبار خواندمش و هر باراشک توی چشمانم حلقه زد. تو یاد سفر مشهدمان افتاده‌بودی. که با مدرسه رفتیم. و همان صبح زودی که برف باریده‌بود و میان برف و سرما من و تو نزدیک حوض وضو می‌گرفتیم و بعد از آن من تب کردم و مریض شدم. و دیالوگ‌های فیلم پری را مثل ورد با خودم تکرار می‌کردم. تو همان حس پشتیبان بودنم، حمایتگرم را یادآوری کردی. و من از اینکه دوستیمان تا اینجا، تا این لحظه و بعد از هفده‌سالگی‌مان امتداد پیدا کرده، خوشبختم. آن روز به یکی دیگر از بچه‌های مدرسه می‌گفتم چرا دوستی‌های قدیمی هنوز هم جان‌دارند و با آنها خوشترم تا دوستان تازه‌ام!؟ و بعد خودم گفتم چون با آنها سبقه‌ای دارم که با دوستان نو ندارم. و آن گذشته، احساس تعلق می‌دهد و باعث می‌شود این حلقه‌ی دوستی را محکمتر کند. و بعد از مامانت نوشتی که تن و بدنم را لرزاند. تو از مادر و وطنت دوری و می‌دانم چیزی که بیشتر از همه آزارت می‌دهد و صدایت را پر از غم و اندوه می‌کند، همین دوری است. نوشته‌بودی چه هولناک است او در این شرایط است و تو از آن دور و خارجی. بهت کاملا حق می‌دهم. ما هر دو مادر شده‌ایم و چیزی که تو گفته‌ای را دقیقا درک می‌کنم. مخصوصا روز شنبه وقتی اولین موشک روانه‌ی تهران شده‌بود، من نزدیک مدرسه‌ی دخترک منتظر بودم کاری اداری را انجام بدهم و توی ماشین نشسته‌بودم که یکی از بچه‌ها نوشت زدن. و این کلمه‌ی منحوس زدن برای ما و تمام ملت ایران صرف شد. من بی‌آنکه بفهمم باز اولین نفر به بابا زنگ زدم. دفعه‌ی قبل هم وقتی نصف شب از صدای انفجار بیدار شدم تلفن بابا را گرفتم. بابا داشت برمی‌گشت خانه. چون می‌دانستم آن ساعتی است که او می‌رود سوار مترو می‌شود که برود بازار. گفت از یکی از همسایه‌ها شنیده و او هن هن کنان سربالایی خانه را می‌برگشت. من با عجله به سمت مدرسه‌ی دخترک راندم. قلبم توی دهانم بود. هر لحظه تصویر انفجار تجریش را متصور می‌شدم و بی‌نهایت می‌ترسیدم. نکند به مدرسه‌ی دخترک نرسم؟ نکند چیزی بین من و او فاصله بیاندازد؟ و تا برسم دم در مدرسه هزار بار پاهایم شل شد. توی ترافیک گیر کردم و صدای انفجار می‌شنیدم. ساعت از ده گذشته‌بود. وقتی رسیدم به مدرسه دخترک و برادرزاده‌ام را بغل کردم. خر دو از ترس می‌لرزیدند و گریه می‌کردند. بچه‌های مدرسه و معلمها و ناظم و مدیر همه هراسان و متعجب نمی‌دانستند باید چه کنند. من دست بچه‌ها را گرفتم و با خودم بردم. چند لحظه طول کشید این جدایی و این عذاب؟؟ و تو چه قدر صبوری می‌کنی این دوری را و نبودن و نداشتن هیچ تجربه‌ای و اشتراکی با ما نداری. همین آزاردهنده است. امشب برای نیم ساعت مستندی دیدم از مدرسه‌ی میناب که قلبم را مچاله کرد. مادران و پدران، کیسه‌های سیاه را باز می‌کردند و دنیال بچه‌هایشان می‌گشتند. تصویر آشنا و دردناکی بود که قلبم را پاره پاره می‌کرد. من چطور تا مدرسه خودم را رساندم؟ این بچه‌ها چطور زیر آوار ماندند و کتابهای خونی به دست والدین‌شان رسید؟ ما به لحظه‌ی درک درد و رنج آنها نمیرسیم. ما خیلی دوریم. و این دنیای ظالم و این خطوط کشورهاست که ما را از هم دور و پراکنده کرده و همین حکومتهای بی‌رحم هستند که نمی‌گذارند زندگی به روال طبیعیش بگذرد. اینجا ما در تاریکی و ظلمت دنبال نور و روشنایی می‌گردیم. دنبال صدای خنده‌ی کودکان می‌گردیم و دلمان می‌خواهد صلح برگردد. آرامش و عشق برگردد.بهار بیاید. بقول تو بهار واقعی.

هفت روز مانده به بهار

پارسال وقتی از بوشهر برگشتیم، گروهی درست شد برای عکسهای سفر، که بعدش همانجا یا یچه‌ها ده روز مانده به نوروز را شمردم. هر روز یک موزیک می‌فرستادم و بجه‌ها هم خوششان آمده بود. موزیکهای بی‌کلام و باکلام مربوط به نوروز. اولینش بهار ویوالدی بود. بعد بهار بنان. و هزار تا آهنگ و موزیک که متنش مربوط به بهار بود. مثل یک مجموعه شد. ده روز مانده به بهار و هر کس به سلیقه‌ی خودش موزیک می‌فرستاد. البته که دیگر بعد از عید دیگر کسی توی گروه حرف نزد. یعنی من که سکوت کردن بقیه‌ هم دیگر حرف نزدند. هنوز گروه و عکسها و موزیکها هستند. هر وقت دلم تنگ می‌شد عکسهای سفرمان را می‌دیدم و موزیکها را گوش می‌دادم. اگر تلگرام وصل بود موزیکها را گوش می‌دادم. آخر هفت روز بیشتر نمانده به آمدن بهار. 

از دوستان بوشهریم خبری ندارم. از خانه‌ی مهرپویای قشنگ که چند روز در آن اقامت داشتیم، خبر ندارم. کاش باز برگردم و همه چیز همانطور سرجایش باشد.