بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

خسته‌تر از همیشه

خسته‌ام. از صبح شش تا کلاس داشتم و تا برسم خانه هشت و نیم شده. ترک دیوار نم ندارد و فعلا خشک شده. نمی‌دانم بر اثر چه چیزی بوده یا شده. وقتی به خانه برمی‌گشتم نتیجه را چک کردم. فعلا باز هم باید منتظر بمانم. ساعت پنج و نیم یک لحظه توی خانه‌ی شاگردم واتس‌اپم وصل شد که فکر کردم درست شده. اما چند دقیقه بعد قطع شد. چند تا پیام برایم آمد و پیام دادم. اما چه فایده! 

می‌خواهم کمی بخوانم و بخوابم. خیلی خوابم می‌آید.

روشنایی فردا را باید ببینم

بهش گفتم منتظرم تکلیفم مشخص شود تا دیگر نباشم. دیگر دلم نمی‌خواهد شبها از ترس بمب کابوس ببینم. از ترس اینکه اینجا چه خواهدشد.وضعیت زندگی ما نباید اینطور باشد. باید تغیبرش بدهم. نباید اینطور بماند. باید برپم جلو. جلو و جلوتر.

شبی از شبهای سرد زمستان طاقت‌فرسا

کتاب را تمام کردم. با دخترک مراسم خواب را انجام دادیم. مسواک زده و توی رختخوابیم. این کتاب آنقدر خیال‌گونه و موهوم بود که هی فکر می‌کنم دچار توهم شده‌ام اما از ترک دیوار آشپزخانه آب می‌ریزد. انگشتم را کشیدم به درز دیوار و دیدم خیس شد. دستمال گذاشتم. نمی‌دانم چیست و واقعا حوصله‌ی تعمیرات ندارم. دلم می‌خواست غر بزنم اما کسی نیست. به که بگویم که این خانه هر روز یک ماجرایی دارد و طوری پیش می‌رود که شاید نخواهم دیگر تویش باشم. نمی‌دانم. سرم درد گرفته و قرص خوردم. دردش طوری نبود که بتوانم تحمل کنم. دلتنگیم بیشتر می‌شود. می‌خواهم آنقدر توی طاقچه کتاب بخوانم را بخوابم و چشمانم خسته شوند. فردا بعد از دوهفته باید بروم مدرسه و روز سختی خواهد بود. دلتنگم. ولی باید بزرگ شوم و دیگر برای هیچ‌چیز و هیچ‌کس دلتنگ نباشم. 

از فردا کتاب خواب‌زده مهدیه را تمام می‌کنم و امیدوارم بتوانم یادداشتی برایش بنویسم. 

چراغ‌های رابطه تاریکند. چراغ‌های رابطه تاریکند.من سردم است و انگار هیچ‌گاه گرم نخواهم شد.

باقی‌مانده‌ی روز

کتاب بهاربرایم کاموا بیاور مریم حسینیان را نخوانده‌بودم. در کتابخانه‌ی سین پیدایش کردو صد صفحه اش باقی مانده. میخواهم امشب تمامش  کنم. فردا باید بروم مدرسه. بالاخره باز شد.

سه نفر سر صبح بهم پیام دادند. ممل و زرگر و یکی از بچه‌های گوسان. همان موقع جوابشان را دادم. حوصله‌ی مسیج دادن ندارم. این بدون اینترنتی هم عادتها را تغییر می‌دهد. 

دیشب خوب نخوابیدم و همش توی تاریکی به صداها گوش می‌دادم. لحاف عروسی عمه‌ام رویم بود و حسابی گرم و نرم بودم. اما چندبار بیدار شدم و به صدای پارس سگها و زوزه‌ی شغالها گوش دادم. چند تا صدای بلند هم شبیه صداهای جنگ شنیدم اما کسی نشنیده‌بود. 

عصری خواب دیدم به زنش می‌گویم الان بازی دارد. یک فوتبال بین‌المللی. استوری گذاشته. خندید. با هم آشپزی می‌کردیم. نمی‌دانم ما کنار هم بودیم و او نبود. دور بود. دور دور. 

صبح زود که خوابم نمی‌برد یک داستان دیگر از کااب غزه را خواندم و بخش دیگری از کتاب شناگر. دلم می‌خواهد همینطور تا ابد کتاب بخوانم.

روزهای موقت

به سین می‌گفتم همش فکر می‌کنم خانه‌ام موقتی است. اینجا را درست کرده‌ام که از این مرحله گذر کنم. انگار اینجا را دائمی نمی‌دانم. اینجا برای این است که از مرحله‌ی سخت بگذرم. هیچ وقت فکر نمی‌کنم اینجا قرار است همیشگی باشد. به هیچ چیزش فکر نمیکنم. به بهتر شدنش کمکی نمی‌کنم. چرا مثلا تمیز و مرتبش می‌کنم. وقتی فیوز سوخت بالاخره بعد از سه هفته درستش کردم. اما فکر نمی‌کنم چه وسیله‌ای می‌توانم بهش اضافه کنم. یا بخاری گازی حتما داشته باشم تا گرمتر باشد یا لباسهایم خشک شوند. یا مثلا همین گاز دوشعله بسم است. و همین یخچال کوچک. یعنی بعد از این خانه راه زندگیم عوض خواهد شد؟ امیدوارم. یک امیدوار ناامید.

بالاخره با ر. غ حرف زدم. رسیده‌بود تهران. و قرار شد حتما همدیگر را ببینیم. گفت مریم نمی‌تواند وبلاگم را باز کند از لیون و بخواند و نگران مامانش شده و خواسته که بهش سر بزنیم. شاید اینطوزی وقتی دور هم جمع شویم حال بهتری داشته‌باشیم.

یکی بهم پیام داده که مرسی بهم زنگ زدی امروز، حالا اصلا این شماره را تا حالا نمی‌شناسم. و زنگ نزده بودم.

بهش فکر می‌کنم که اشتباهی فرستاده و منتظر است که جواب بگیرد.،مدل نوشتن جمله‌اش زنانه است. یعنی یک زن به مرد شاید پیام داده و ازش تشکر کرده که بهش زنگ زده.

با دخترک رفتیم خانه‌ی تی‌تی و به قدر کفایت روحم زنده شد باهاش حرف زدم. حالا رسیدم باغ شهریار عمه. هوا سرد و دلپذیر است. نه گرم و نه سرد. کتاب آورده‌ام بخوانم.،حرف می‌زنیم و بحث می‌کنیم. هم خوب است و هم بد.

ابتدای جمعه

دیشب با دخترک خانه‌‌ی سین تا شام ماندیم. من شام درست کردم و او کتاب نقطه‌ها سنان انطون را خواند و خوشش آمد. قرار شد او کتاب بخواند و من آشپزی کنم. بعد فهمیدیم ر توی راه خانه است و خوشحال شدیم که به تهران رسیده. بعدتر سین بهم گفت شوهر معلم جغرافی هم از دنیا رفته و دوقلوها تنها مانده‌اند و این خیلی غم‌انگیز بود. گفت برویم بهشان سر بزنیم. هیچ کسی را ندارند. باید به نون بگویم اما چطور؟ دلم نمی‌آید. خبر از دست دادن ژ را هم نتوانستم بگویم. آن موقع آلمان بود و حالا هم کیش است. حالا می‌گذارم وقتی برگشت. طفلک خودش هزار غصه دارد. تی‌تی گفته بروم خانه‌اش. امیدوارم بزودی ببینمش. 

نویسنده‌ی فلسطینی

از عاطف ابوسیف داستان کوتاهی خواندم، دنبال کتابش گشتم اما توی طاقچه نبود، نمی‌دانم ترجمه شده یا نه، کتابی که درباره‌ش توی مصاحبه باهاش گفته‌بود. زندگی در تعلیق. اما این داستان کوتاهش هم بد نبود. این نویسنده‌ی فلسطینی که کتابهایش به ایتالیایی ترجمه شده. درباره‌ی دو مرد و دو زن که بعد از ده سال دوباره همدیگر را می‌بینند. اتمسفر غزه را توی داستان نخوانده بودم هرگز و همین مشتاقم کرد به دیدنش. آنجا پر از درختهای پرتقال و خرما ست، بارانی که اگر ببارد سیل‌آساست و به اگر روی پل بایستی می‌بینی که به دریا می‌ریزد. قشنگ است، مگر نه؟ 

اسم داستانش سفری در جهت مخالف از کتاب غزه بود.