| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
کاش به حریم خصوصی آدمها احترام بگذاریم. این اولین حقوق یک آدم است. اگر بخواهیم که همه چیز از نو ساخته شود، انسان بودن اولویت است. بگذاریم که این رفتار مردسالارانه از بین برود و جور دیگری نفس بکشیم و فکر نکنیم هر چه میگوییم درست است. شاید گاهی تحمل کردن دیگران از روی ادب و احترام است اما آن هم حدی دارد.
آخرین بارها دیالوگ باکس خیلی گوش میدادم و اپیزودهای زیادیش را در تلگرام دانلود کردم و حالا وقتش است که دوباره گوششان بدهم و امشب اپیزود هشتادم.
مرور کردن صداها و آهنگهای دوستداشتنی.
توی تاریکی و تنهایی گریه میکنم، قبلا هم تنها بودم. شنبه پیش قرار بود اگر بمب و سنگ از آسمان هم ببارد ما کنارهم بخوابیم و یکبار فقط یکبار آرام بگیریم. ولی حالا ممکن است هیچوقت هیچگاه نباشیم. همین آزارم میدهد. چه اهمیتی دارد؟ تو زیر موشک و جنگنده و من از اضطراب آنجا هر روز هزار بار میمیرم.
به یادت، آه کشیدم و دلم ریخت. به یاد شبی که شاید کنارهم شاید باید میشد و یا میشود آرام بگیریم. آه کشیدم و غمگین رژ قرمز زدم و گوشواره انداختم. انگار زندگی برمیگردد و ما را دوباره از نو میسازد. صدایت میپیچد توی گوشم که گفتی نشستی پای لپتاپ و مینویسی. مینویسم قصهی ناتمامی که خط کمرنگی از دوستداشتن داشت. دلت میخواست وقتی مینویسم بیایی سراغم. و این جمله تا روزها و هفتهها و ماهها و سالها دلم را گرم میکند. میایستم جلوی آینه. جلوی آینه.چشمانم نمیخندند بدون تو. بدون شهرم. بدون خانهام. بدون دوستداشتنیهایم. چقدر دورم. کاش برگردم به خانه زودتر. و ببینم آسمان بدون جنگنده است.بدون غرش و دود است. کاش برگردم و ببینم همه چیزخواب بوده و کابوس تمام شده و ما نجات پیدا کردیم.
خیال میکنم. خیال میکنم و این بد نیست.
دوش گرفتم، پیراهن آبیم را پوشیدم که وقتهایی میپوشم که حالم خوب است. و روزهای خوبی پوشیدمش. مثلا وقتی رفتهبودم اصفهان و کنار علی خدایی در کتابفروشی اردیبهشت ایستادم. یا وقتی نمایشنامهخوانی بود آن روز جمعهی پاییزی.موهایم را پیچیدم توی دستمال یزدی تا خشک شود. یکی از دوستانم پیام داد که بلندشو پیرزن غرغرو. واقعا هم همینم. گفت پاشو رژ بزن. موهاتو خوشگل کن. گوشوارههای آبیم که از استانبول خریدهبودم از ته کولهام بیرون کشیدم و رژ قرمزی که از پاساژ دم خانهی ر از استانبول خریدم را زدم و لبهایم قرمز شد. از خودم چند تا عکس گرفتم. چشمانم خیلی پیر و افتاده شده. توی عکس معلوم است که خوشحال نیستم و الکی میخندم.
باز هم تنهایم و دلم هیچکاری نکردن میخواهد.
دوستت دارم
دوستت دارم
دوستت دارم
به اندازهی انفجارها
به اندازهی ستونهای دود روی شهر
به اندازهی صدای جنگندههای سرگردان روی سر ساختمانهای شهر تاریک
دوستت دارم
دوستت دارم حتی اگر جنگ تمام شود و از شهر ویرانهای باقی بماند.
دوستت دارم هنوز حتی وقتی هواپیماهای فرودگاه در آتش میسوخت و چیزی جز خاکستر از آن سفرهای رفته و نرفته باقی میماند
دوستت دارم
بگذار جنگ تمام شود باز هم دوستت دارم
کاش زودتر تمام شود این کابوس کودکی و جوانی...
کاش زودتر این جنگ نابرابر تمام شود
من باز هم دوستت خواهم داشت.
همین یکساعتی که خوابم برد، خواب دیدم مشهد را هم میزنند. رفته بودیم در یک خانه که خیلی عجیب بود. ما طبقهی اول بودیم. من و برادرم. تصمیم گرفتم از همه چیز از زاویه نزدیک عکس بگیرم. مثلا از لباسهای روی بند، از درختهای خیس حیاط، از چاقاله بادامهای بزرگی که به درخت ماندهبود. خانه قدیمی بود. و ما توی حیاط به تماشا مشغول بودیم. و صداهای انقجار هم از دور و نزدیک میآمد. با خودم میگفتم مگر مشهد امن نبود؟ چرا شروع شد؟ چرا اینجا را میزند؟ چاقاله بادام بزرگ و سفت بود و وقتی خوردم مزهی گندیده میداد. اما به درخت سبز و قشنگ بود. بعد لباسها روی بند فلزی توی باد و آفتاب تکان میخوردند. چیزهایی که یادم مانده اینهاست.
دلم میخواهد دوباره فیلم بمب یک عاشقانه پیمان معادی را ببینم و وقتی دیالوگ لیلا حاتمی میرسد که الان هر لحظه توی این شهر معلوم نیست بمب روی سر کی بیفتد و از یک دقیقه دیگر خبر نداریم، بزنم زیر گریه . باهاش بزنم زیر گرهی و بلند بلند گریه کنم.
اول جنگ یک بسته پوکساید خریدم اما هنوز یک دانه هم ازش نخوردم. چرا گریه نمیکنم؟ دیک کیخواهد گریه کنم.