بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

اگر فردا این باشد

دوباره آینده‌ای نامعلوم و پر از پیچیدگی نصیب ما شد. دلم میخواهد خودم را بکشم. بمیرم. نباشم.

سکوت

پشت دیوار، در چوبی شیشه رنگی را باز کردم. و زیر آفتاب روی صندلی نشسته‌ام. ناامید از همه‌ی دنیا.،و فکر میکنم ما نابود می‌شویم. نابود و ویران. خیلی تلخ شده‌ام. میخواهم با هیچ‌کسی حرف نزنم. با هیچ‌کس. خوصله‌ی آدمها با نظریات و تفکرات مسخره‌شان را ندارم. حوصله‌ی هیچ‌چیزی را ندارم. تاب و توانم کم شده. ادای آدمهای قوی را در می‌آوردم. و حالا درنهمین روز،جایی اصلا هیچ صدایی جز صدای پرندگان نیست، ناامید و دلزده آفتاب گرفته‌ام.دیدن عکس آسمان سیاه و دود گرفته‌ی تهران بهمم ریخت. تصور می‌کنم رفته‌ام بالای پارک همانجا که صبحها می‌دویدم. همانجا که شهر زیر پایم بود. روزهای آخر آسکان خوشرنگ بود. ابری بود گاهی. و حالا چه. سیاهی و دود. چه روزگاری شد. کی ما اینها را خواستیم؟ کی ما منتظر چنین و چنان اینها بودیم. کاش همه ظالمین دنیا نابود شوند. هر آنکس که ما را به مرز جنون رساند. چه داخلی چه خارجی. حوصله بحث و تحلیل ندارم. حوصلهی نقد و انتقاد ندارم. حوصله‌ی گنده‌گوییهای الکی ندارم. ساکت شوید. همگی.،دلم سکوت میخواهد.

بودنت

بهم زنگ زد. اصرار داشت که تلفن کند و بگوید دوستم دارد و دلش برایم تنگ شده.در تاریکی و تنهایی بهش گوش دادم. از زمین و زمان گفت. از اینکه همه جا سر و صدا هست و قرار است جهانی نو متولد شود. من درونم غوغا بود ولی در آرامش گوش می‌دادم و از داشتن چنین دوستانی به خودم بالیدم. دوستان قدیمی نابند و آراستگی و زینت انسان. و آدمی مگر چه می‌خواهد؟ پشت تلفن برایم شعر خواند و من گوش دادم و دل سپردم به صدایش. از راه دور هم حرفهایمان گرم و صمیمی بود. باورم نمی‌شود که این روزها وجود دارد! گریه کردم بعدش. بعدش دیگر آرام نبودم. و روزگار بهم سخت گرفت. مثل همیشه.

کاش به حریم خصوصی آدمها احترام بگذاریم. این اولین حقوق یک آدم است. اگر بخواهیم که همه چیز از نو ساخته شود، انسان بودن اولویت است. بگذاریم که این رفتار مردسالارانه از بین برود و جور دیگری نفس بکشیم و فکر نکنیم هر چه می‌گوییم درست است. شاید گاهی تحمل کردن دیگران از روی ادب و احترام است اما آن هم حدی دارد.

مرور

آخرین بارها دیالوگ باکس خیلی گوش می‌دادم و اپیزودهای زیادیش را در تلگرام دانلود کردم و حالا وقتش است که دوباره گوششان بدهم و امشب اپیزود هشتادم. 

مرور کردن صداها و آهنگ‌های دوست‌داشتنی.

آن شنبه که گذشت

توی تاریکی و تنهایی گریه میکنم، قبلا هم تنها بودم. شنبه پیش قرار بود اگر بمب و سنگ از آسمان هم ببارد ما کنارهم بخوابیم و یکبار فقط یکبار آرام بگیریم. ولی حالا ممکن است هیچ‌وقت هیچ‌گاه نباشیم. همین آزارم می‌دهد. چه اهمیتی دارد؟ تو زیر موشک و جنگنده و من از اضطراب آنجا هر روز هزار بار می‌میرم. 

به یادت، آه کشیدم و دلم ریخت. به یاد شبی که شاید کنارهم شاید باید میشد و یا می‌شود آرام بگیریم. آه کشیدم و غمگین رژ قرمز زدم و گوشواره انداختم. انگار زندگی برمی‌گردد و ما را دوباره از نو می‌سازد. صدایت می‌پیچد توی گوشم که گفتی نشستی پای لپتاپ و می‌نویسی. می‌نویسم قصه‌ی ناتمامی که خط کمرنگی از دوست‌داشتن داشت. دلت می‌خواست وقتی می‌نویسم بیایی سراغم. و این جمله تا روزها و هفته‌ها و ماه‌ها و سالها دلم را گرم می‌کند. می‌ایستم جلوی آینه. جلوی آینه.چشمانم نمی‌خندند بدون تو. بدون شهرم. بدون خانه‌ام. بدون دوست‌داشتنی‌هایم. چقدر دورم. کاش برگردم به خانه زودتر. و ببینم آسمان بدون جنگنده است.بدون غرش و دود است. کاش برگردم و ببینم همه چیزخواب بوده و کابوس تمام شده و ما نجات پیدا کردیم.

خیال می‌کنم. خیال می‌کنم و این بد نیست.

تنهایی مدام

دوش گرفتم، پیراهن آبیم را پوشیدم که وقتهایی می‌پوشم که حالم خوب است. و روزهای خوبی پوشیدمش. مثلا وقتی رفته‌بودم اصفهان و کنار علی خدایی در کتابفروشی اردی‌بهشت ایستادم. یا وقتی نمایشنامه‌خوانی بود آن روز جمعه‌ی پاییزی.موهایم را پیچیدم توی دستمال یزدی تا خشک شود. یکی از دوستانم پیام داد که بلندشو پیرزن غرغرو. واقعا هم همینم. گفت پاشو رژ بزن. موهاتو خوشگل کن. گوشواره‌های آبیم که از استانبول خریده‌بودم از ته کوله‌ام بیرون کشیدم و رژ قرمزی که از پاساژ دم خانه‌ی ر از استانبول خریدم را زدم و لبهایم قرمز شد. از خودم چند تا عکس گرفتم. چشمانم خیلی پیر و افتاده شده. توی عکس معلوم است که خوشحال نیستم و الکی می‌خندم.

باز هم تنهایم و دلم هیچ‌کاری نکردن می‌خواهد.

بودنم

بودن به از نبودن

خاصه در بهار!


احمدشاملو

روز هشتم

دیشب به دوستی قدیمی پیام دادم که فکر نمی‌کردم جوابم را بدهد. دوستی که از همینجا با هم آشنا شدیم و امسال این دوستی به خاطر همکاری در تهیه پادکست رنگ دیگری گرفت. جوابم را داد که هنوز هستم و اینکه مراقب خودم باشم. بعد از سالها گرفتن این پیام، اشک توی چشمانم آورد. و من نوشتم خوشحالم که هستی و همیشه باشی. 
الان از خواب بیدار شدم، البته که خوابم تکه پاره است و مداوم نیست، ببیدار که شدم از دوست دیگری پیام گرفتم که خوابم را دیده. و باید زنگ بزنم تا برایم تعریف کند. زندگی این روزها وابسته به همین اتفاقات کوچک می‌شود. دوستی که اگر در دهه بیستم نبود، شاید زنده نمی‌ماندم که زندگی را ادامه بدهم. 
امروز شنبه هشتمین روز جنگ است. 
سرمان پر از اطلاعیه و وعده است. کاش وقتی تمام می‌شود همانی باشد که همه می‌خواهیم.

جنگ حنگ است دیگر

جنگ برای بعضی‌ها بدبختی می‌آورد برای بعضی خوشبختی.


کتاب قربانی باد موافق

ص ۳۹