| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
امروز سر کلاس هیچ حرفی نزدم. دربارهی پروژهام چیزی نداشتم بگویم. سیصد کلمه نوشتن که صحبت کردن نداشت. دیگر انگار همه چیز را بدانم. فقط باید بنویسم. و بعد ارائه بدهم.
غمگینم. غمگینم. نمیتوانم غمگین نباشم. اهمبت نداشتن باعث میشود غمگین شوم.
امشب اول کلاس صدایم را باز کردم و دربارهی عسل حرف زدم. دربارهی اینکه جای خالی او بزودی پر نخواهد شد.چون کسی که مربی بجهها است دارد نسل آینده را تربیت میکند و میخواهد که برای آنها راه را باز کند. نور و روشنایی طلب کند. اصلا برای همین او به خیابان رفت و نترسید. شجاع بود و نترسید.
از عسل گفتم و بغض کردم. چون به ناحق کشته شدهاست.
چندبار از خواب بیدار شدم و یادم نبود که خانهی خودم نیستم. چون جهت خوابیدنمان فرق میکرد. خیلی زود است. ساعت تازه شش شده و ما امروز تقربیا هیچکاری نداریم.به کتاب خواندن ادامه میدهم. در دی ماه مطالعه در طاقچه ام به بیست و شش ساعت رسیدهبود.به تظرم خیلی خوب است نسبت به ماههای قبل. باز هم ادامه میدهم. و البته جزو برنامهی روزانهام میگذارم. امیدوارم عادتی باشد که هیچگاه ترکش نکنم.
ممکن است اینترنت تا آخر سال وصل نشود. ممکن است آخر این هفته وصل شود. هیچچیزی مشخص نیست. این روتین کتاب خواندن در طاقچه نباید فراموشم شود.
دیروز فکر میکردم چقدر زحمت کشیدهبودیم برای پادکستمان و الان وقتی که داشت جان میگرفت و شنونده پیدا میکرد به دست فراموشی سپرده شد. خیلی حیف شد. امیدوارم بزودی دوباره برگردیم و قسمت جدید را منتشر کنیم.
وقتی توی برف راه میرفتم و قدم میزدم، تنها بودم. مثل همیشه. فکر میکنم هیچوقت هم نتوانم چیزی و جایی و کاری را با کسی شریک باشم. دیگر اشتراکی بودن را نمیتوانم تحمل کنم. اشتراکی که از روی اجبار بود حال و دنیایم را سیاه کرد. وقتی به روزهای گذشته برمیگردم، بیشتر اوقات آخر شب در حال گریه کردن بودم. در تاریکی و تنهایی. در این که این چیزی نبود که من میخواستم و این زندگی من نبود. و حالا رسیدم به این نقطه. چند قدم کوچک باید بردارم تا دوباره و دوباره شروع کنم.
برف گرفته. بیشتر از یکساعت است که برف میبارد. و من هنوز به کلاس نرسیدم.ترافیک همهجا هست. و برف بیشترش کرده.
رفتم پیادهروی و توی پارک دویدم. خیلی سرد بود و فقط چندتاخانم بودند و دو تا مرد.، بعد از مدتها تنم از دویدن گرم شد.،چندتا جمله به ذهنم رسید که به داستان قبلیم اضافه کنم. نزدیک پنج کیلومتر شد. باید دوش بگیرم و بروم سر کلاسهایم.
همش شعر چاووشی توی سرم خوانده میشود: عجب اومدی زمستون شده از این بوتهی اقاقی سراغی بگیر از این سایهی جگرخون شده . واقعا این زمستان تلخ و سیاه و خونی است.
دیشب خوابهای عجیبی دیدم. از دست ماموران حکومتی فرار میکردیم. از پلهها بالا میدویدیم. رسیدیم بالا پشت بام. اما بعد گفتند فرار کنید و رفتیم توی یکی از خانهها. خانه دایرهای بود و تمام وسایلش دوتادور خانه بود. تلویزیون قدیمی از این مدل چوبی دردارها روشن بود و نمیدانم سرود یا آهنگ پخش میکرد.مثلا میخواستم باهاش برقصم اما ریتمش نمیخورد. چندتا از فامیلها هم بودند. و من خانهام را با این خانه هی مقایسه میکردم.