| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
ده روز، خواب و خوراکم قاطی شده، نه اینکه مهم باشد، قبل از آن هم وقتی بیدار بودم، خواب میدیدم که وسط دشتی پر از گل و پروانهام و میدوم و انتها ندارد، اما داشتم در پارک دم خانهام میدویدم و رویا میبافتم و زیر نور آفتاب روی نیمکت مینشستم تا غم از دست دادن عسل را فراموش کنم. فراموش کنم کجا زندگی میکنم و کجا نفس میکشم. در آبی آسمان غرق میشدم و بعد میرفتم مدرسه، میرفتم سر کلاس. میرفتم با بچهها بازی میکردم و حرف میزدم. و میخندیدم تا شب. شب میخوابیدم و خواب میدیدم که صداها برگشتهاند. و فرار میکنم و میدوم. از صدای جنگنده و موشک پناه میبرم به آغوش دخترم و هر دو در کنار هم بودیم میخواهد هر چه که پیش بیاید.
حالا ده روزی میشود خواب میبینم در دشتی میدوم که ته ندارد. صدای پرندگان را میشنوم ولی نمیبینمشان. گندمزار سبز سبز است همانی که فروردین امسال ازش گذشتم. در شمالیترین نقطهی ایران نزدیک خالدنبی. و بعد صدای دریا را میشنوم و مرغان دریایی در جنوبیترینن نقطهی ایران. همانجایی که اسفند پارسال در بوشهر دیدم. دقیقا لبهی دریا آنجا که به مرغان دریایی نان میدادم. و بعد میروم شرق، میروم غرب. میروم هرجایی از ایران که قلبش شکافته میشود. و بعد توی خواب میروم تهران. سر میزنم به تجریش میان دستفروشان پیادهروی ولیعصر جلوی باغ فردوس، از سنبلهای صورتی و بنفش عکس میگیرم. میان مردم، میان شلوغی با دخترک غر میزنیم که چرا آمدیم میان این جمعیت. و بعد میروم در خیابانهای شهر میچرخم. دودی نیست. جنگندهای بالای آن پرواز نمیکند. روی پشتبان بادبادک هوا میکنیم و میخندیم. میایم توی حیاط و دست بقیهی همکاران و دوستانم را میگیرم و جشن میگیریم. جشن بهار را میگیریم. بهاری که منتظر نمیماند و از هر جا سرک میکشد. حتی از دلهای غمگین و شکسته و شکافتهی ما. حتی از دلهایی که رویش آوار ریخته و کسی صدایش را نمیشنود. دلهایی که باید دوباره بهم نزدیک شود. دوختهشود. بهاری شود.
برای مریم عزیزم که پیام داده به «ر »که خیلی نگرانم است.
امروز که بیدار شدم روی صندلی نارنجی حیاط پشتی برف نشسته. برایت تعریف نکردم که خانهی اینجا، در این شهر دور از تهران، و خیلی دورتر از تو، هزاران کیلومتر دورتر، دارد برف میبارد. صبح که همه خواب بودند، در چوبی با شیشههای رنگی را باز کردم و از بین سوراخهای دیوارهای آجری برف روی شمشادها را دیدم و از لبهی بلند دیوار برف روی کلهی سروها که خمیدهبود.
دیوارهای این خانه مدل بناهای قدیمی بازسازی شده. مثل سیوسهپل و عالی قاپو یا شاید مثل دیوارچینهای دورهی سلجوقی باشد. به اندازهی یک بعلاوه خالی و سوراخ است و میشود آن طرف دیوار را دید. برف هر جا که میشد نشسته. خیلی سرد بود نشد بمانم. نشد مثل دو روز پیش روی صندلی بشینم و کتاب بخوانم زیر نور آفتاب. دو روز پیش که ناامیدتر بودم، آفتاب کمی بهم جان داد. دو روز قبلش، با بچهها سر و کله میزدم روی تخت اتاق خواب. و دو روز قبل هم اخبار میخواندم. شبها بیدار بودیم و صبحها میخوابیدیم. این هفته شب کم میخوابم. روز کم میخوابم و بیشتر در تاریکی دراز میکشم و میگذارم افکار به سرم هجوم بیاورد. تو چیکار میکنی؟ همگی خوبین؟ دلم برایت تنگ شده. میروم آن عکسی که چندوقت پیش فرستادی که با نیوان بود نگاه میکنم و میبوسم. بالاخره روزی واقعی میرسد که همدیگر را بغل کنیم و ببوسیم مگر نه؟ ما بهم قول دادیم. بالاخره من میآیم یا شاید هم تو آمدی. راحله میگوید از پس ویرانی آبادانی بزرگی در راه است. برای همین ایمان دارم که ما قبل از مرگ همدیگر را یکبار دیگر خواهیم دید و از آن نبودنهایمان، از دوری، از این روزها، داستان خواهیم نوشت و بهش میخندیم.مگر نه؟
گاهی کتاب میخوانم. گاهی فیلم فرندز میبینم که حواسم پرت شود. گاهی با آدمها حرف میزنم ولی هیچ کس جای تو را نمیگیرد که با صدایت و لبخندت بهم جان بدهی. هیچ دوستی هیچ عزیزی جای تو را نمیگیرد.
توی تاریکی اتاق دراز کشیدم و به صدای باران گوش میدهم که بیوقفه میبارد. به تو فکر میکنم که چه میکنی؟ گریه نکن. امیدوار باش که این اتفاقها نباید میافتاد اما حالا که افتاده پس حتما خوب است و قرار است بعد از آن همه چیز بهتر باشد. مطمئن باش که بالاخره همه چیز درست میشود.
ما خوبیم. ما زندگی میکنیم. در روشنایی و تاریکی. شب و روز. با اخبار درست و غلط. توی راه درختان شکوفهی بسیاری را دیدم که منتطر بهار نمانده بودند. ما هم باید شکوفه بزنیم و منتظر بهار نباشیم.
این نامه را با عشق و مهر و دلتنگی زیاد برایت مینویسم. راحله به دستت میرساند. عزیزدلم دوستت دارم. مراقب خودت باش.
امروز خیلی زود بیدار شدم. وقتی بیدار شدم یک دنیا کلمه به مغزم هجوم آمد. جنگ، جنگنده، بمب، موشک، ترامپ، اسراییل، آوار، ویرانه، خراب، خانه، کشته، شیشه شکسته، و هزاران کلمهی دیگر که مغزم را میخواست متلاشی کند.نخواستم خودم را بزور بخوابانم که مثل دیروز از سردرد بمیرم. با گوشیم بازی کردم. از وقتی حامله شدم ، سال نود و سه، کندی کراش بازی میکنم. این چند وقت خیلی از مراحلش را رد کردم و دارم میرسم به مرحلهی هزار. این چند روز این هفتاد تا مرحله را میگذرانم که قبل از عید به هزار برسم. شاید به نظر بقیه مسخره باشد، اما در شرایط اضطرار بهم گاهی آرامش میدهد و نمیگذارد که به حد انفجار برسم. وقتی شکلاتها و آبنباتها را میترکانم انگار حالم بهتر میشود. آنقدر رنگی و خوشگل هستند که انگار مزهی دهانم هم عوض میشود.
رفتم یکی از در چوبی رنگیها را باز کردم که دو روز پیش پشتش صندلی گذاشتهبودم و دوساعت آفتاب گرفتهبودم باز کردم. روی صندلی یک لایه برف نشستهبود. از بین سوزاخهای مربعهای آجری برف روی شمشادها و درختهای توی حیاط نشستهبود. هنوز برف میبارد و هوا خیلی سرد است.
کاش همینطور برف ببارد تا یکی دوساعت دیگر برویم برف بازی.
بهم گفت دو روز پیش خیابان تختی را زدند و من همان لحظه یادم افتاد که هفتهی دوم عید وقتی میرفتیم جنوب از همین شهر و خیابان رد شدیم. از جلوی دفتر تو رد شدیم. که آن موقع بسته بود.همان موقع بهت پیام دادم که من اینجام. من برای اولین بار در شهر تو بودم. بعد با دخترک رفتیم روی کوه ته خیابان و از آنجا همهی شهر را دیدیم.،قشنگ بود. پشت سرمان رودی پر آب جاری بود که میشد رویش قایق سواری کرد انگار. خوب یادم نیست. میتوان مبروم و عکسها را نگاه کنم و باز دوباره بنویسمش. درختان یرسبز کوچک و بزرگ.،هوای مطبوع بهاری جریان داشت. و من و دخترک سرخوش بودیم که بعد از چند هفتهی مضطرب از خانه بیرون زدیم. با مامان و بابا. چهارتایی در شهرهای ایران سرازیر بودیم و میگشتیم. و اولین شهر که متوقف شدیم و قهوه خوردیم شهر تو بود.
دیشب که گفتی دفتر آسیب دیده، دلم هری ریخت. تو پریشان بودی. از همان جملهپی آخرت فهمیدم که خوب نیستی. تو هیچوقت مرگ نمیخواستی اما یک لحظه نوشتی دلم میخواهد بمیرم و من نبودم که تو را بغل بگیرم و آرام کنم. بعد از این همه سال اولین بار از نو میشنیدم. و از این راه دور چطور میشد آرامت کنم جز اینکه بگویم فدای سرت. دوستت دارم. و تو دیگر سکوت کردی.
مامان میگوید برف نشسته روی زمین.،حوصله ندارم بروم ببینم. میخواهم بخوابم و بعد خبر بیاید که جنگ تمام شده. این زمین پر از چیزهایی شده که ما میخواهیم نه چیزی بیشتر و نه کمتر.
امروز دقیقا یک هفته است که تهران نیستم. اما تهران را با پوست و گوشت و استخوانم در فیلمها و عکسها دیدهام و باهاش زندگی کردهام. در این چند روز که زیر بمب و انفجار و موشک بوده، به ساختمانهای خراب خیره بودهام و هر بار قلبم از جا کنده شده وقتی جنگنده از بالای سر شهر رد شده، چرخیده و موشکهایش را رها کرده. این را کی ما میخواستیم؟ خانه قرار بود آرامش باشد. سنگر ما باشد، همین خانه را از ما گرفتند.
من تازه به آن خانه خو گرفته بودم. دلم برای بوی نم برای تاریکی، برای صدای موتورها، اسفناجی که هشت صبح با بلندگو نمیگذاشت بخوابم، برای همهی این دری وریها تنگ شده.
دلم برای دوستانم، برای هر چه من را با این شهر تعریف میکند تنگ شده.
دوباره آیندهای نامعلوم و پر از پیچیدگی نصیب ما شد. دلم میخواهد خودم را بکشم. بمیرم. نباشم.
پشت دیوار، در چوبی شیشه رنگی را باز کردم. و زیر آفتاب روی صندلی نشستهام. ناامید از همهی دنیا.،و فکر میکنم ما نابود میشویم. نابود و ویران. خیلی تلخ شدهام. میخواهم با هیچکسی حرف نزنم. با هیچکس. خوصلهی آدمها با نظریات و تفکرات مسخرهشان را ندارم. حوصلهی هیچچیزی را ندارم. تاب و توانم کم شده. ادای آدمهای قوی را در میآوردم. و حالا درنهمین روز،جایی اصلا هیچ صدایی جز صدای پرندگان نیست، ناامید و دلزده آفتاب گرفتهام.دیدن عکس آسمان سیاه و دود گرفتهی تهران بهمم ریخت. تصور میکنم رفتهام بالای پارک همانجا که صبحها میدویدم. همانجا که شهر زیر پایم بود. روزهای آخر آسکان خوشرنگ بود. ابری بود گاهی. و حالا چه. سیاهی و دود. چه روزگاری شد. کی ما اینها را خواستیم؟ کی ما منتظر چنین و چنان اینها بودیم. کاش همه ظالمین دنیا نابود شوند. هر آنکس که ما را به مرز جنون رساند. چه داخلی چه خارجی. حوصله بحث و تحلیل ندارم. حوصلهی نقد و انتقاد ندارم. حوصلهی گندهگوییهای الکی ندارم. ساکت شوید. همگی.،دلم سکوت میخواهد.
بهم زنگ زد. اصرار داشت که تلفن کند و بگوید دوستم دارد و دلش برایم تنگ شده.در تاریکی و تنهایی بهش گوش دادم. از زمین و زمان گفت. از اینکه همه جا سر و صدا هست و قرار است جهانی نو متولد شود. من درونم غوغا بود ولی در آرامش گوش میدادم و از داشتن چنین دوستانی به خودم بالیدم. دوستان قدیمی نابند و آراستگی و زینت انسان. و آدمی مگر چه میخواهد؟ پشت تلفن برایم شعر خواند و من گوش دادم و دل سپردم به صدایش. از راه دور هم حرفهایمان گرم و صمیمی بود. باورم نمیشود که این روزها وجود دارد! گریه کردم بعدش. بعدش دیگر آرام نبودم. و روزگار بهم سخت گرفت. مثل همیشه.
کاش به حریم خصوصی آدمها احترام بگذاریم. این اولین حقوق یک آدم است. اگر بخواهیم که همه چیز از نو ساخته شود، انسان بودن اولویت است. بگذاریم که این رفتار مردسالارانه از بین برود و جور دیگری نفس بکشیم و فکر نکنیم هر چه میگوییم درست است. شاید گاهی تحمل کردن دیگران از روی ادب و احترام است اما آن هم حدی دارد.