بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

برگرد پیشم من دارم بیمه‌ی عمر

بهم گفت دو روز پیش خیابان تختی را زدند و من همان لحظه یادم افتاد که هفته‌ی دوم عید وقتی می‌رفتیم جنوب از همین شهر و خیابان رد شدیم. از جلوی دفتر تو رد شدیم. که آن موقع بسته بود.همان موقع بهت پیام دادم که من اینجام. من برای اولین بار در شهر تو بودم. بعد با دخترک رفتیم روی کوه ته خیابان و از آنجا همه‌ی شهر را دیدیم.،قشنگ بود. پشت سرمان رودی پر آب جاری بود که می‌شد رویش قایق سواری کرد انگار. خوب یادم نیست. می‌توان مبروم و عکسها را نگاه کنم و باز دوباره بنویسمش. درختان یرسبز کوچک و بزرگ.،هوای مطبوع بهاری جریان داشت. و من و دخترک سرخوش بودیم که بعد از چند هفته‌ی مضطرب از خانه بیرون زدیم. با مامان و بابا. چهارتایی در شهرهای ایران سرازیر بودیم و می‌گشتیم. و اولین شهر که متوقف شدیم و قهوه خوردیم شهر تو بود. 

دیشب که گفتی دفتر آسیب دیده، دلم هری ریخت. تو پریشان بودی. از همان جملهپی آخرت فهمیدم که خوب نیستی. تو هیچ‌وقت مرگ نمی‌خواستی اما یک لحظه نوشتی دلم می‌خواهد بمیرم و من نبودم که تو را بغل بگیرم و آرام کنم. بعد از این همه سال اولین بار از نو می‌شنیدم. و از این راه دور چطور می‌شد آرامت کنم جز اینکه بگویم فدای سرت. دوستت دارم. و تو دیگر سکوت کردی.

کاش بشود

مامان می‌گوید برف نشسته روی زمین.،حوصله ندارم بروم ببینم. می‌خواهم بخوابم و بعد خبر بیاید که جنگ تمام شده. این زمین پر از چیزهایی شده که ما می‌خواهیم نه چیزی بیشتر و نه کمتر.

تهران من

امروز دقیقا یک هفته است که تهران نیستم. اما تهران را با پوست و گوشت و استخوانم در فیلمها و عکسها دیده‌ام و باهاش زندگی کرده‌ام. در این چند روز که زیر بمب و انفجار و موشک بوده، به ساختمانهای خراب خیره‌ بوده‌ام و هر بار قلبم از جا کنده شده وقتی جنگنده از بالای سر شهر رد شده، چرخیده و موشکهایش را رها کرده. این را کی ما می‌خواستیم؟ خانه قرار بود آرامش باشد. سنگر ما باشد، همین خانه را از ما گرفتند. 

من تازه به آن خانه خو گرفته‌ بودم. دلم برای بوی نم  برای تاریکی، برای صدای موتورها، اسفناجی که هشت صبح با بلندگو نمی‌گذاشت بخوابم، برای همه‌ی این دری وری‌ها تنگ شده. 

دلم برای دوستانم، برای هر چه من را با این شهر تعریف می‌کند تنگ شده. 

اگر فردا این باشد

دوباره آینده‌ای نامعلوم و پر از پیچیدگی نصیب ما شد. دلم میخواهد خودم را بکشم. بمیرم. نباشم.

سکوت

پشت دیوار، در چوبی شیشه رنگی را باز کردم. و زیر آفتاب روی صندلی نشسته‌ام. ناامید از همه‌ی دنیا.،و فکر میکنم ما نابود می‌شویم. نابود و ویران. خیلی تلخ شده‌ام. میخواهم با هیچ‌کسی حرف نزنم. با هیچ‌کس. خوصله‌ی آدمها با نظریات و تفکرات مسخره‌شان را ندارم. حوصله‌ی هیچ‌چیزی را ندارم. تاب و توانم کم شده. ادای آدمهای قوی را در می‌آوردم. و حالا درنهمین روز،جایی اصلا هیچ صدایی جز صدای پرندگان نیست، ناامید و دلزده آفتاب گرفته‌ام.دیدن عکس آسمان سیاه و دود گرفته‌ی تهران بهمم ریخت. تصور می‌کنم رفته‌ام بالای پارک همانجا که صبحها می‌دویدم. همانجا که شهر زیر پایم بود. روزهای آخر آسکان خوشرنگ بود. ابری بود گاهی. و حالا چه. سیاهی و دود. چه روزگاری شد. کی ما اینها را خواستیم؟ کی ما منتظر چنین و چنان اینها بودیم. کاش همه ظالمین دنیا نابود شوند. هر آنکس که ما را به مرز جنون رساند. چه داخلی چه خارجی. حوصله بحث و تحلیل ندارم. حوصلهی نقد و انتقاد ندارم. حوصله‌ی گنده‌گوییهای الکی ندارم. ساکت شوید. همگی.،دلم سکوت میخواهد.

بودنت

بهم زنگ زد. اصرار داشت که تلفن کند و بگوید دوستم دارد و دلش برایم تنگ شده.در تاریکی و تنهایی بهش گوش دادم. از زمین و زمان گفت. از اینکه همه جا سر و صدا هست و قرار است جهانی نو متولد شود. من درونم غوغا بود ولی در آرامش گوش می‌دادم و از داشتن چنین دوستانی به خودم بالیدم. دوستان قدیمی نابند و آراستگی و زینت انسان. و آدمی مگر چه می‌خواهد؟ پشت تلفن برایم شعر خواند و من گوش دادم و دل سپردم به صدایش. از راه دور هم حرفهایمان گرم و صمیمی بود. باورم نمی‌شود که این روزها وجود دارد! گریه کردم بعدش. بعدش دیگر آرام نبودم. و روزگار بهم سخت گرفت. مثل همیشه.

کاش به حریم خصوصی آدمها احترام بگذاریم. این اولین حقوق یک آدم است. اگر بخواهیم که همه چیز از نو ساخته شود، انسان بودن اولویت است. بگذاریم که این رفتار مردسالارانه از بین برود و جور دیگری نفس بکشیم و فکر نکنیم هر چه می‌گوییم درست است. شاید گاهی تحمل کردن دیگران از روی ادب و احترام است اما آن هم حدی دارد.

مرور

آخرین بارها دیالوگ باکس خیلی گوش می‌دادم و اپیزودهای زیادیش را در تلگرام دانلود کردم و حالا وقتش است که دوباره گوششان بدهم و امشب اپیزود هشتادم. 

مرور کردن صداها و آهنگ‌های دوست‌داشتنی.

آن شنبه که گذشت

توی تاریکی و تنهایی گریه میکنم، قبلا هم تنها بودم. شنبه پیش قرار بود اگر بمب و سنگ از آسمان هم ببارد ما کنارهم بخوابیم و یکبار فقط یکبار آرام بگیریم. ولی حالا ممکن است هیچ‌وقت هیچ‌گاه نباشیم. همین آزارم می‌دهد. چه اهمیتی دارد؟ تو زیر موشک و جنگنده و من از اضطراب آنجا هر روز هزار بار می‌میرم. 

به یادت، آه کشیدم و دلم ریخت. به یاد شبی که شاید کنارهم شاید باید میشد و یا می‌شود آرام بگیریم. آه کشیدم و غمگین رژ قرمز زدم و گوشواره انداختم. انگار زندگی برمی‌گردد و ما را دوباره از نو می‌سازد. صدایت می‌پیچد توی گوشم که گفتی نشستی پای لپتاپ و می‌نویسی. می‌نویسم قصه‌ی ناتمامی که خط کمرنگی از دوست‌داشتن داشت. دلت می‌خواست وقتی می‌نویسم بیایی سراغم. و این جمله تا روزها و هفته‌ها و ماه‌ها و سالها دلم را گرم می‌کند. می‌ایستم جلوی آینه. جلوی آینه.چشمانم نمی‌خندند بدون تو. بدون شهرم. بدون خانه‌ام. بدون دوست‌داشتنی‌هایم. چقدر دورم. کاش برگردم به خانه زودتر. و ببینم آسمان بدون جنگنده است.بدون غرش و دود است. کاش برگردم و ببینم همه چیزخواب بوده و کابوس تمام شده و ما نجات پیدا کردیم.

خیال می‌کنم. خیال می‌کنم و این بد نیست.

تنهایی مدام

دوش گرفتم، پیراهن آبیم را پوشیدم که وقتهایی می‌پوشم که حالم خوب است. و روزهای خوبی پوشیدمش. مثلا وقتی رفته‌بودم اصفهان و کنار علی خدایی در کتابفروشی اردی‌بهشت ایستادم. یا وقتی نمایشنامه‌خوانی بود آن روز جمعه‌ی پاییزی.موهایم را پیچیدم توی دستمال یزدی تا خشک شود. یکی از دوستانم پیام داد که بلندشو پیرزن غرغرو. واقعا هم همینم. گفت پاشو رژ بزن. موهاتو خوشگل کن. گوشواره‌های آبیم که از استانبول خریده‌بودم از ته کوله‌ام بیرون کشیدم و رژ قرمزی که از پاساژ دم خانه‌ی ر از استانبول خریدم را زدم و لبهایم قرمز شد. از خودم چند تا عکس گرفتم. چشمانم خیلی پیر و افتاده شده. توی عکس معلوم است که خوشحال نیستم و الکی می‌خندم.

باز هم تنهایم و دلم هیچ‌کاری نکردن می‌خواهد.