| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | ||
| 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 |
| 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 |
| 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 |
| 27 | 28 | 29 | 30 | 31 |
آدمهای دور مهربانتر از آدمهای نزدیکند. این قانون زندگی است. امروز پنجشنبه است و شش روز شده که زندگی عادی نداریم. امشب فکر میکردم کی بالاخره آن روز فراخواهد رسید؟
یعنی روزی میرسد که بگویم همین بود چیزی که میخواستم. نمیدانم بشود یا نه؟؟؟
اینجا از صبح باران ریزی میبارید. دلم میخواست بیهدف توی خیابانها قدم میزدم. منتظرم پریود شوم تا بیبهانه و بدون تشنگی و خستگی پلاس باشم. خیابانهای اطراف را کشف کنم. با ماشین بابا رفتیم خیابانی که گوشت و مرغ میفروختند. دوسه تا زن بیحجاب اجباری دیدم. شهر آدم را به وحشت میاندازد. اگر برگردیم به قبل از زن زندگی آزادی چی؟ نمیتوانم تصور کنم. تهران به شدت زیر باران بمب و موشک است و من هر لحظه از دوستانم خبر میگیرم. یا چندنفری بهم زنگ زدند و پیام دادند. فکر نمیکردم بهم زنگ بزند اما زنگ زد و دو دقیقه حرف زدیم و هنوز از تهران بیرون نزدهبود. شاید از نظر نویسندهای که جنگ قبلی را هم لمس نکرده جذاب باشد طوریکه خودش گفت خشتک خلبان را هم از اینجا میبینم. خانهش جایی است که صداها را براحتی میشنود. امروز دیگر ازش خبر ندارم امید دارم زنده باشد.
بقیه دوستانم را امروز چک کردم از تبریز و اصفهان و تهران و بروجرد. خوب بودند. مهم نبود که من پیشقدم بودم برای احوالپرسی.
فکر نمیکنم سراغ کسی را بگیرم. حوصلهی کسی را ندارم. امروز کتاب قربانی باد موافق را چند صفحهای جلو رفتم. و داستان کوتاهی درباره غزه خواندم. بقا مسئلهی شخصی نیست را دوباره خواندم. مصاحبهای بود با ابوسیف نویسندهی فلسطینی که دیگر آنجا زندگی نمیکند و داستانهایش خواندنی است. فقط کتاب خواندن نجاتم میدهد و بعد از آن نوشتن.
درخت پر از شکوفهی وسط خیابان شلوغ شهری که شهر من نیست، حالم را خوب میکند. حتی اگر از فاصلهی دور باشد.
بهار رسیده بدون اینکه ما منتظرش باشیم و بخواهیم که بیاید.
بلاگ اسکای عزیزم دوباره برگشت. خواهش میکنم توی این روزهای سخت کنار ما باش لطفا. متشکرم.
توی تاریکی اتاق، نور قرمز و سبز افتاده روی لبهی پنجره و فرندز میبینم. خستهام. بیحوصله و بدون هیچ انگیزهای. ما چه میخواستیم از وطن؟ ما چه چیزی برای زندگیهایمان لازم داشتیم؟ کمی آرامش و اینکه در کنار هم زندگی کنیم. ولی این را از ما گرفتند.
لعنت بر حکومتهای ظالم. لعنت به ظالمین جهان که نمیگذارند ما دل خوش داشتهباشیم. چه داخلی چه خارجی.
دیروز توی جاده، بین شهری به اسم میامی و سبزوار چند کیلومتری توی دشت، دشت خالی که تهش آسکان گاهی آبی بود گاعی خاکستری و ابری، تابلو زدهبود محل عبور پوزپلنگ ایرانی. مثلا بیست و شش کیلومتر. حالم آنقدر خوب نبود که به پنجره خیره شوم و ببینم چیزی به چشمم میآید یا نه. اما نوشتمش که فراموش نکنم. شاید روزی توی یکی ازد استانهایم نوشتم.
ایران قشنگ بزرگ و پهناور است. نباید به دست غریبه بیفتد.
دیگر از امروز میخواهم کتاب بخوانم. شاید هم چند قسمتی فرندز ببینم. روح و روانم در این چند روز به معنای واقعی تحلیل رفته و مثل یک آدم فلج شدهام که فقط یک گوشه اخبار را چک میکند. شاید حال همهی ما در این روزها این باشد. قبل از آن هم همین بودم. فقط اینکه سرکار میرفتم و روزمرگی بیشتری جاری بود.اما حالا رخوت دوباره بیشتر شده.توی گروه بچهها چون به ف دلداری دادم به خاطر خانهاش، متهم شدهان به این که دو رو هستم و حرفم را نزدهام. واقعا برایم اهمیتی ندارد. من همیشه مخالف جنگ بودهام و دلم نمیخواسته نیروی خارجی برایم تصمیم بگیرد. اگر هم اتفاقی میافتد به دست مردم باشد نه گروه دیگری. دیگر نمیدانم چطور باید این را بگویم. خون این همه جوان ریخته شد. خون عسل هنوز داغ است. چطوز میتوانیم فراموش کنیم؟ اما حالا که کل مردم تهدید میشوند واقعا بمب انتخاب نمیکند کجا منفجر شود! روی سر طرفدار یا مخالف! ولی در این بلبشو و جنگ چطور اینها را به دیران توضیح داد که پر از آشوب و هیجانند. پر از استرس و دلهرهاند. همدلی با کسی که خانهاش خراب شده حتی اگر مخالف من باشد، کار اشتباهی نیست. برای همین دیگر در هیچ گروهی حرف نمیزنم. واقعا حوصلهی بحث ندارم. بیشتر نگرانشان بودم. نگران کسانی که تهرانند.
الان مقاله حمام زیدی اسمیت در کتاب ماجرا فقط این نبود را خواندم. صحنهی درخشان جستار جایی است که زیدی میفهمد پدرش در یکی از حمامهای خانه اتاق تاریک عکاسی درست کرده که وقتی وارد میشود، پدرش بند آویزان کرده و تمام عکسها را به آن خشک کرده. تصویر قشنگی است. چون توی دانشگاه عکس ظاهر میکردم و میدانم آن نور قرمز مضطربی که ازش حرف میزند چیست. بعد میگوید زندگی پدر و مادرش از هم پاره شد، و از نزدگی خودش میگوید و اینکه پدرو مادرش آرزوهایشان را دنبال کردند و خودش هم از این فرصت به رویای نویسندگیش رسیده. و قدردان همین بود. بعدها وقتی پدرش میمیرد عکسهای زیادی را پیدا میکند. که بعدها برادرش یکی از آنها را روی جلد آلبوم موزیکهای رپش میگذارد. خانواده واقعهایست خشونت بار. چه جملهای!!! دقیق و تلخ و واقعی.
از دیروز که با صداهای وحشتناک از خواب بیدار شدم تا دیشب نخوابیدهبودم. موقع خوردن شام در خانهی داییم چشمهایم بیته میشد. آنقدر که خسته بودم. همه دورهم بودیم مول جنگ دوازده روزه که چهار روزش را کنار هم ماندیم. یاد آن روزها که چقدر سخت گذشت. و حالا تازه امروز چهار روز شده. دیروز بچههای مدرسه خبر دادند که دختردایی یکی از بچهها زیر آوار مانده. چهارطبقه ساختمام و خیلی ساعت بود که خبری نبود و نتوانسته بودند از آوار بیرون بیاورندش. دردناک و تلخ است. این لحظات و اتفاقات وحشتناک و دردآور است. کاش زودتر تمام شود. در دلم دلشوره است. از تهران خارج شدم اما هنوز مضطربم. و نگران کسانی هستم از دنستان و عزیزانم که در تهران ماندهاند. و نمیتوانم کاری کنم. فقط اینکه سالم بمانند. هر لحظه که خبر انفجار میشنوم سا میخوانم باید بفهمم کجای تهران بوده. وای از جنگنده و صدایش و بعد هم صدای انفجار. باورم نمیشود که اینطور تهران دارد با خاک یکسان میشود.
دیشب تا صبح باران بارید. صدای رعد و برق چنان وحشتناک بود که هر لحظه تصور میکردم صدای انفجار است. مشهد سرد و ابری بود وقتی رسیدیم و حالا توی اتاق تاریک کنار دخترک که خواب است، بیصدا بیدارم. باران بند آمده. و نمیدانم تا کی قرار است اینجا بمانیم.
سر ضرابخانه را زدند، دوستم پیام داد. توی گروه دوستی مدرسه بلبشویی راه افتاده از دیشب که دو دسته شدیم. شاید هم سه دسته. من هم نمیدانم نه جنگ میخواهم و نه ظلم سابق را. نه پهلوی را و نه بقیهی آدمهای خارجی را. دوستم پیام داد که خانه مامانش بوده و شیشهها ریختهاند. عکس فرستاد و درهای شیشهای طبقات، پودر شدهبود. میگفت پنچ ششتا موشک بود و صدایش وحشت و ترس انداخته به جان بچههایش. شوهرش دم پنجره بوده و از موج انفجار پرت شده. شانس آوردهاند سالمند. اما خانه تمام شیشههایش پایین ریخته. ماشینهای جلوی خانه تمام زیر آوار شیشههایشان ریختهاند و له شدهاند. خیلی دردناک بود. دیدن عکسهای خانهاش و ترسی که از جانشان تا مدتها نمیرود. آدم تا بلا سرش نیاید نمیفهمد. آتلیهای داشت همانجا که تمام شیشههایش خورد شده و غصه میخورد. ما کوچکیم و قربانی قدرت حکومتها. مردم بیچاره ماییم که سرنوشت و زندگیهایمان تغییر میکند. این ماییم که آسیب میبینیم.
وسط تاریخ ایستادیم. عجب روزگاری. عجب. باور نمیکنم مثل زندانیی که به زندانبانش عادت دارد.
فقط ایران پاینده بماند.