| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
حالا پنجشنبه است و هی فکر میکنم یک پنجشنبه که همه چیز برعلیه من بود و از ساعت چهار تا هفت و نیم شب اعصاب و روانم بهم ریختهبود و آدمها بهم حمله میکردند و حتی بهم گفتند کلاهبردار، ساعت نه و نیم شب خوشبخت بودم. جایی رسیدم که بقیه دوستم داشتند و بهم محبت کردند. نگاهم کردند و از خوشحالی آنها هم منم خوشجال شدم. صورتم لبخند میزد . توی دلم آتش بود. داشتم میسوختم اما بهم گفتند بیخیال و لبخند بزن. همهچیز درست میشود. فکر میکنم دوهفته یا سه هفتهی پیش بود نمیدانم. اما من به اندازهی چند ساعت احساس خوشبختی میکردم. در کنار کسانی که اولین و آخرین بار بود میدیدمشان. عجیب بود. همه جا تاریک و پر سر و صدا بود. اما فضای گرم و دوستانهای بود که تا به حال درونش نبودم. دوستم داشتند حتی برای چند ساعت. بهم گفتی یکهویی شد و خدا را شکر. چندبار نوشتهبود خداراشکر که من را دیده. ولی همین پایان بود. و من هر پنجشنبه فقط گریهام میگیرد. مخصوصا حالا که در بیخبری مطلقم. و دلم نمیخواهد از کسی خبر داشتهباشم.
اما اگر سفر رفتهبودیم بهمان در کنارش خوش گذشته بود و از سفرش گفته بود و روزهای تنهاییش و خوشحال بود که ما کنارش هستیم و حالا نشسته بودیم لبوی پخته و کدوحلوایی آبپز میخوردیم و او دربارهی کنابهای تازهای که خواندهبود حرف میزد.او از غروبهای سرد روستا میگفت وقتی توی روستا کنار هم بودیم. اما حیف شد. حیف شد که نشد.
حوالی دوازده توی ترافیک گیر کردهبودم. پورهی برف در هوا پخش و پلا بود. نزدیکش بودم. بهش زنگ زدم اما برنداشت. منتظرش ماندم. به کسی زنگ نزدم تا تلفنم اشغال نباشد. تا وقتی موسیقی قطع میشود و موبایلم زنگ میخورد تلفنش را جواب بدهم. سرگردان بودم مثل کلمهای بینقطه که اگر نقطههایش زا بگذاری چند مدل میتوانی بخوانیش. و نمیدانی کدامش درست است. سردم بود. هوای بیرون ماشین خیلی سرد بود. تا بخاری گرمم کند رسیدهبودم به صدر و دیگر نزدیک نبودم. خیلی گرمم شد و منتظر ماندم. دیگر امیدی نداشتم با خودم هی میگفتم آخر چه توقعی چرا باید به تو زنگ بزند اما وقتی رسیدهبودم به سربالایی و آهنگ هزار بار خوانده بود سوغاتی غبار پیراهن تو ، آهنگ متوقف شد. برف نمیبارید. شاید هم میبارید و من دیگر حواسم به کلمهها بود. به اینکه در این وقت کم که میدانستم زود تمام خواهد شد تمام حرفهای توی سرم را بزنم. و صدایش چقدر دلگرمم کرد به زندگی. گرم و خوشحال بود حداقل من اینطور حدس زدم که او چقدر دلش برای همین کثافتی که تویش زندگی میکنیم تنگ شده. و ما خستهایم و دلزده و به تنگ آمده. مخصوصا این روزها که خیلی سخت و کند میگذرد. گفتم کتاب نقطهها را کی برایتان بیاورم؟ گفت وقت زیاد است. حالا که همه چیز در آسمان است. یعنی روی هوا. و تاریخ جدید سفر را گفتم اگر همه چیز تا آن وقت خوب شود. گفت در تماسیم. و ته دلم خوشحال شدم و انگار غم دادگاه و دلتنگی و بیچارگیهایم را فراموش کردم. چرا باید بدبخت باشم؟ دیگر هیچی نخواستم. خواستم زیر برف بدوم و خوشحال باشم و با بچههای افغان سرایدار هم بازی کردم. با عسل و عبداله و سلیمان و سهیل. دستهایمان را گرفتیم و توی پارکینگ چرخیدیم و عمو زنجیرباف خواندیم. و انگار این دنیا فقط جای خنده و بازی است لابد.
باران دوست ندیدهی قشنگم بیدار شدم و داشتم کتاب شناگرهای جولی انسوکا را در طاقچه میخواندم در باب شناکردن آدمها توی استخر و بعدش هم یک ترک توی استخر که نویسنده آسمان را به ریسمان بافته و هی گفته بود فلان و بهمان که این ترک بر اور چیه و چه تاثیری توی شنای بقیه گذاشته. اولین جستارش را تقریبا دوست داشتم اما این دومی کمی حوصلهام را سر برد.
بعد پیام تو را خواندم و دلم برای سبزی شمال تنگ شد. آخرین بار توی اوایل تیرماه رفته بودم که جنگ تمام شدهبود و تو چقدر قشنگ برایم قصهی داییت را تعریف کردی. عزیزدلم باید برای خودت جایی داشته باشی برای نوشتن. دلم خوش میشود به پیامهایت باران عزیزم. صبحت به خیر. ما زنها اگر گریه نکنیم روزمان شب نمیشود.
قرار بود کولههایمان را برداریم و بزنیم به جاده اما نشد. بغض میآید پشت پلکهایم و تاریکی شب و تنهایی آن را بیشتر و بیشتر میکند.
او هم از نوهی خالهاش گفت. بیست و دو ساله که تیر خورده و کشته شده. گفتم همش گریهام میگیرد وقتی یاد عسل میافتم. حالم خوب نیست. او هم همین را گفت. گفت زندهایم فقط همین.
برف گرفتهبود و من توی صف نانوایی سنگکی بودم و هیچ کسی خشخاشی نمیخواست، منم طاقت سرما و صف نداشتم هر سه تا خشخاشیها را خریدم. مردم گرفتار نان شبند. و هیچکس برایش مهم نیست.
برای اینکه کمتر گریه کنم سه قسمت فرندز دیدم. هر شب باید سه قسمت ببینم تا کمتر گریه کنم.
امروز روز زنگ زدن آدمها به من بود. دلم قرص شد که هنوز کسانی دوستم دارند. اما دلم میخواهد به او زنگ بزنم و حالش را بپرسم حالا که از راه رسیده اما میترسم.
خانه را تمیز کردم. جارو زدم. چای دم کردم فکر کردم مهک میآید. با دخترک همه جا را مرتب کردیم و میوه پوست کندم و سالادگذاشتم و نان سنگک خریدم. اما نشد که بیاید.
دوش گرفتم و لباس شستم.
کتاب میخوانم و گاهی مینویسم.