بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

دوستت دارم

دوستت دارم

دوستت دارم

دوستت دارم

به اندازه‌ی انفجارها 

به اندازه‌ی ستون‌های دود روی شهر 

به اندازه‌ی صدای جنگنده‌های سرگردان روی سر ساختمانهای شهر تاریک

دوستت دارم

دوستت دارم حتی اگر جنگ تمام شود و از شهر ویرانه‌ای باقی بماند. 

دوستت دارم هنوز حتی وقتی هواپیماهای فرودگاه در آتش می‌سوخت و چیزی جز خاکستر از آن سفرهای رفته و نرفته باقی می‌ماند

دوستت دارم

بگذار جنگ تمام شود باز هم دوستت دارم

کاش زودتر تمام شود این کابوس کودکی و جوانی...

کاش زودتر این جنگ نابرابر تمام شود

من باز هم دوستت خواهم داشت.

رویای بی سر و ته

همین یکساعتی که خوابم برد، خواب دیدم مشهد را هم می‌زنند. رفته بودیم در یک خانه که خیلی عجیب بود. ما طبقه‌ی اول بودیم. من و برادرم. تصمیم گرفتم از همه چیز از زاویه نزدیک عکس بگیرم. مثلا از لباسهای روی بند، از درختهای خیس حیاط، از چاقاله بادام‌های بزرگی که به درخت مانده‌بود. خانه قدیمی بود. و ما توی حیاط به تماشا مشغول بودیم. و صداهای انقجار هم از دور و نزدیک می‌آمد. با خودم میگفتم مگر مشهد امن نبود؟ چرا شروع شد؟ چرا اینجا را می‌زند؟ چاقاله بادام بزرگ و سفت بود و وقتی خوردم مزه‌ی گندیده می‌داد. اما به درخت سبز و قشنگ بود. بعد لباسها روی بند فلزی توی باد و آفتاب تکان می‌خوردند. چیزهایی که یادم مانده اینهاست.

بمب یک عاشقانه

دلم میخواهد دوباره فیلم بمب یک عاشقانه پیمان معادی را ببینم و وقتی دیالوگ لیلا حاتمی می‌رسد که الان هر لحظه توی این شهر معلوم نیست بمب روی سر کی بیفتد و از یک دقیقه دیگر خبر نداریم، بزنم زیر گریه . باهاش بزنم زیر گرهی و بلند بلند گریه کنم. 

اول جنگ یک بسته پوکساید خریدم اما هنوز یک دانه هم ازش نخوردم. چرا گریه نمی‌کنم؟ دیک کی‌خواهد گریه کنم.

امروز روز هفتم است.

ساعت پنج و نیم صبح تنم داغ کرده‌بود. جون تهران داشت بمباران می‌شد.،سالهای پیش همیشه خواب جنگ می‌دیدم. سالهایی دور که اصلا جنگ چیزی محال بود. خوابهایم حول محور گیر افتادن و خورد شدن شیشه‌ها، حمله‌ی آدمهایی که نمی‌شناختم و صدای جنگنده بود. همیشه توی خوابهایم می‌ترسیدم و فرار می‌کردم.،این اثار و فرار لابد از هفت سالگی در وجودم لانه کرده.، چون توی هفت سالگی صدای لرزیدن شیشه‌ها شنیده‌بودم. دوستانم که در تهران مانده‌اند صدای جنگنده‌ها را می‌شنیدند. برای ما می‌نوشتند که حنگنده‌ها آنقدر پایینتد انگار هر لحظه می‌خواهد روی سقف خانه‌شان فرود بیاید.،می‌دانم چه حس بدی دارد. روز دوشنبه صبح دقیقا همین صدا من را از جا بلند کرد. با خودم گفتم دیگر تمام شد. نوبت ما هم رسید. دخترک را بغل زدم و نشستم. مامان گفت چرا نیمدی پایین؟ طبقه اول خیلی بهتر از طبقه‌ی دوم است. در آن لحظه فلج شده‌بودم و تنم داغ بود.همینطور روی تخت نشستم و منتظر ماندم. منتظر اینکه بمب بریزد روی سرمان یا عیور کند. قلبم تندتند می‌زد. مثل همین حالا . بعد از پنج و نیم صبح کمی خوابیدم و حالا که بیدار شدم خیلی غمگینم. جند جا را زده که نمی‌دانم دوستانم آنجا بودند یا نه. زنده‌اند یا نه. پیام داده‌ام ولی جوابی نگرفتم. منتظرم. دعا می‌کنم خواب باشند. و چند ساعت دیگر جوابم را بدهند. چشمانم از بی‌خوابی می‌سوزد. قلبم مچاله است.این جنگ ناجوانمرادنه‌ترین چیزی است که در عمرم می‌بینم. امروز روز هفتم است.

ایران در حال شخم خوردن

این را برایم در جواب نوشت: 

اگر قصد کشاورزی باشد، آداب دارد، بهترین بذر را روی آسفالت یا موزاییک یا سطح سیمانی بگذارید هرچه کود و آب و ... مراقبت کنی، رشد نخواهد کرد.

باید زمین را شخم زد سپس بذر کاشت.

ایران درحال شخم خوردن است.

تهران من را پس دهید.

اینجا باران می‌بارد. دلم برای تهران تنگ می‌شود. تهرانی که دیگر نمی‌دانم چه شکلی شده، آینه‌های کاخ گلستان ریخته روی فرشهای قرمز، آخرین بار زمانی دیدمش که مردم توی بازار با هم بحث می‌کردند سر اینکه به چه کسی رای بدهند. ساختمان سنا هم خراب شده، خانه‌ی مامان دوستم شیشه‌هایش خورد شده و ریخته پایین. آدمهایی در آوار گیر کردند و دیگر زنده بیرون نیامدند. شهرم شش روز شده دیگر رنگ آرامش ندیده. شنبه هراسان و نگران از خیابانهای پر از ماشین به خانه پناه بردم. و فقط دو روز دوام آوردیم و بعد از آن صدای انفجار و جنگنده و بمب ما را فراری داد. 

دلم برای خیابانهای سرد و تاریکش، دلم برای روزها و آفتاب گرمش تنگ شده. روزهای آخر، آن موقع که هنوز جان داشتم، صبحهای زود، که روی موزاییکهای سرد آفتاب ندیده‌ی پارک می‌دویدم، بعد از نمی‌دانم چند دور، روی نیمکتی که آفتاب رویش افتاده‌بود می‌نشستم. مینشستم و گرم می‌شدم. آن روزها خیلی سردم بود. و هر چه تلاش می‌کردم گرمم نمی‌شد. 

دلم برای همان گرما و آفتاب کم‌جان تنگ شده. برای صدای پرندگانی که لابه‌لای شاخه‌های خشک درختان آواز می‌خواندند. برای آسمان خاکستری و دودیش. برای همه چیزش. تهران ما را به ما برگردانید. تهرانم را به من پس بدهید. من تهران را می‌خواهم.

تهران را می‌خواهم وقتی دوستانم هستند و بودند. همان شهری که با بودن آدمهایی معنا پیدا می‌کند که دوستشان دارم. 

شاید لحظه‌ای

امروز آدمهای تازه حالم را پرسیدند و منم از دوستانی که تا حالا سراغ نگرفته‌بودم. صبح که بیدار شدم فقط خبرها را خواندم تا ببینم تهران در چه وضعیتی است.،هر روز ساختمانهای بیشتری را خراب می‌کند. نمی‌دانم خانه‌ی کوچک در چه وضعیتی است. فقط از خبرها می‌دانم که فعلا آنجا انفجاری رخ نداده. یعنی کی می‌شود برگردیم و دوباره زندگی از سر بگیریم؟ 

هفت ساله که بودم به خاطر جنگ آمده‌بودیم مشهد که در امان باشیم. یک ماه در هتل خاور زندگی کردیم. حالا دوباره تاریخ زندگیم هم تکرار می‌شود. بچه‌هایمان را آوردیم مشهد که در امان باشند. امروز صبح فندق هم آمد و خیالمان راحت شد که همگی کنار هم هستیم. 

صدای ادان ظهر توی خیابان پیچیده. همه خوابند و شاید خوابم ببرد دوباره. زندگی روتینهایش را از دست داده. شاید امشب بروم قدمی بزنم و یک کافه پیدا کنم و قهوه بخورم. فکر میکنم چهارده روزی است قهوه نخورده‌ام. 

کتاب تازه ای را شروع کردم. قربانی باد موافق. قبلا خوانده بودم اما باید دوباره میخواندم تا یادم بیاید چه بوده. 

بهم گفت هر جنگی بالاخره روزی تمام می‌شود. نگران روح و روان آدمهاییم که زیر صدای انفجار و بمب و جنگنده هنوز هستند و دوام آوردند. چه چیزی ازشان باقی می‌ماند؟! 

مبهم

آدمهای دور مهربانتر از آدمهای نزدیکند. این قانون زندگی است. امروز پنج‌شنبه است و شش روز شده که زندگی عادی نداریم. امشب فکر می‌کردم کی بالاخره آن روز فراخواهد رسید؟ 

یعنی روزی می‌رسد که بگویم همین بود چیزی که می‌خواستم. نمی‌دانم بشود یا نه؟؟؟

روز پنجم

اینجا از صبح باران  ریزی می‌بارید. دلم میخواست بی‌هدف توی خیابان‌ها قدم می‌زدم. منتظرم پریود شوم تا بی‌بهانه و بدون تشنگی و خستگی پلاس باشم. خیابانهای اطراف را کشف کنم. با ماشین بابا رفتیم خیابانی که گوشت و مرغ می‌فروختند. دوسه تا زن بیحجاب اجباری دیدم. شهر آدم را به وحشت می‌اندازد. اگر برگردیم به قبل از زن زندگی آزادی چی؟ نمی‌توانم تصور کنم. تهران به شدت زیر باران بمب و موشک است و من هر لحظه از دوستانم خبر می‌گیرم. یا چندنفری بهم زنگ زدند و پیام دادند. فکر نمی‌کردم بهم زنگ بزند اما زنگ زد و دو دقیقه حرف زدیم و هنوز از تهران بیرون نزده‌بود. شاید از نظر نویسنده‌ای که جنگ قبلی را هم لمس نکرده جذاب باشد طوریکه خودش گفت خشتک خلبان را هم از اینجا می‌بینم. خانه‌ش جایی است که صداها را براحتی می‌شنود. امروز دیگر ازش خبر ندارم امید دارم زنده باشد. 

بقیه دوستانم را امروز چک کردم از تبریز و اصفهان و تهران و بروجرد. خوب بودند. مهم نبود که من پیشقدم بودم برای احوالپرسی. 

فکر نمی‌کنم سراغ کسی را بگیرم. حوصله‌ی کسی را ندارم. امروز کتاب قربانی باد موافق را چند صفحه‌ای جلو رفتم. و داستان کوتاهی درباره غزه خواندم. بقا مسئله‌ی شخصی نیست را دوباره خواندم. مصاحبه‌ای بود با ابوسیف نویسنده‌ی فلسطینی که دیگر آنجا زندگی نمی‌کند و داستانهایش خواندنی است. فقط کتاب خواندن نجاتم می‌دهد و بعد از آن نوشتن. 

درخت پر از شکوفه‌ی وسط خیابان شلوغ شهری که شهر من نیست، حالم را خوب می‌کند. حتی اگر از فاصله‌ی دور باشد. 

بهار رسیده بدون اینکه ما منتظرش باشیم و بخواهیم که بیاید.

بوس بر بلاگ اسکای و زنده‌باد نوشتن.

بلاگ اسکای عزیزم دوباره برگشت. خواهش می‌کنم توی این روزهای سخت کنار ما باش لطفا. متشکرم.