هی خوابیدم و بیدار شدم. خسته بودم و کسل. کاری بود در تهران که باید انجام میشد و منتظر تلفن بودم که انجام شد. بعدش دوباره خوابیدم و خواب دیدم دارم توی جاده رانندگی میکنم. انگار جادهی قدیم چالوس بود. پیچ در پیچ. روز بود و تقریبا خلوت. من و دخترک تنها بودیم. شورت شسته بودم و میخواستم به شیشهی ماشین آویزان کنم. بعد از مدتی دیدم شورت خشک شده و رنگش از زرد به بیرنگ تبدیل شده. بعد دیدم فرمون ماشین در کنترلم نیست. و اصلا نمیتوانم بچرخانمش. برای خودش بود. از جاده خارج شدم. هی میخواستم فرمون را بگیرم نمیشد. داشنم به سمت دره میرفتم و از خواب پریدم.
خواب بعدیم هم ببن فامیل بودم و انگار جنگ بود و هنه با هم بودیم و داشتم ظرف میشستم. هر کسی کاری میکرد اما کارهایی که میکردم بیشتر خرابکاری بود. یکهو خالهام آمد و گفت ما برگشتیم خانهمان. دعا کن امشب نزنند. گفتم بیایین خونه ما. اینجا کمتر میزنند.و بعد هم ندیدمش. بعد هم همان توی آشپزخانه بودم. و خیلی ناراحت بودم. ناراحتی و عصبانیتم را در خواب حس میکردم.
چشمانم هنوز باز نشده و دلم میخواهد باز بخوابم اما دیگر خوابی نبینم.
حرفهایم را خواند و جوابی نداد.
کاش زودتر خوابم ببرد. کاش بمیرم. کاش دیگر نباشم. بغض خفهام میکند. گلویم درد گرفته از این بغض. دلم میخواهد بلندبلند گریه کنم. دیگر با کسی حرف نمیزنم. با هیچکس. خفهخون میخواهم. مرگ میخواهم.
برایم بالاخره نوشت: الان ایران برایم مهم است. حتی خودمم مهم نیستم. مهم این خاک است که هزاران بلا سرش آمده. مهم این مردمند. مهم بچهای که با صدای بمب و موشک از خواب میپرد.مهم خواهر دوستم است که سه روزه به خاطر انفجار حتی یک کلمه هم حرف نزده. مهم این مردمند که به هر کس و ناکس دل بستند.
اینها را تندتند نوشت و رفت و نگذاشت من حرف بزنم. حرفهایم را نوشتم و حالا معلوم نیست کی جواب بدهد. اصلا نمیدانم حرفهای قبلیم را خوانده. جوابهای بعدیم را میخواند. منم نوشتم منم همین مردمم که الان به جای اینکه بخوابم ، از اضطراب و دلشوره خوابم نمیبرد. منم از همین مردمم ، نیستم؟ من مهم نیستم؟ بالاخره منم روزی کنار این مردم جان میدهم! منم زیر همین آوار خواهم مرد!
بیانصاف. این را برایش ننوشتم و توی دلم گفتم. بیمعرفت یا بیرحم. نمیدانم جالا چه چیزهایی باید در جواب مینوشتم. اما گریهام گرفت و توی تاریکی اشک ریختم.
تا کی باید بترسم؟ تا کی باید نگران و مضطرب باشم؟؟ تا کی؟
دلم میخواست امشب کمی بخوابم اما خوابم نبرد. چشمانم بسته بود روی تخت و هی وول میزدم. از این پهلو به آن پهلو. توی افکارم غلت و واغلت میزدم. تهران خبری نبود و دوستانم همه خواب بودند انگار چون در گروه دوستان مدرسه سکوت بود. وقتی تهران انفجاری میشنیدند آنجا خبر میدادند هر شب. اما انگار خبری نیست. من اما منتظر شنیدن صدای جنگنده بودم. توی خیالم میگفتم نکند جنگندهها سر از اینجا در بیاورند، یاد دوشنبهی پیش افتادم که جنگندهها فاصلهای با سقف خانه نداشتند و قلبم آمده بود توی دهانم و ترس همان جنگ دوازده روزه ریخت توی تمام بدنم و نفسم بند آمد. شنیدن صدایشان هم وحشتناک بود چه برسد شنیدن صدای انفجار.
بعد چشمانم را دوباره بستم و به آدمها فکر کردم. یادم افتاد به چند نفر از دوستان دانشگاهم اصلا پیام ندادهام و ازشان خبر ندارم. و بعد گفتم چه اهمیتی دارد؟ آنها هم از من خبر نگرفتند. و دعا کردم حالشان خوب باشد. بعد پاهایم را توی بغلم جفت کردم و محکم خودم را بغل زدم.
در تنهایی و تاریکی مغزم سوراخ شد از بس به هیچ و پوچ فکر کردم. دخترک هم نخوابید و هی کنارم وول زد. و تخت را تکان داد.
از خیابان هم صدایی نمیآمد. دیگر صدای شعار و بلندگوها نبود.
شاید حرصم گرفتهبود که نتوانستم اینستاگرامم را بازکنم و ببینم کدام یکی از دوستان خارجنشینم نگرانم بوده. قبل از قطع شدن چهارپنج نفر بهم پیام دادند و اظهار خوشحالی کردند که زندهام هنوز. اما باز هم اهمیتی نداشت. جماعت هنوز داشتند توی دنیای خودشان زندگی میکردند. دنیای بدون ما. دنیایی که پر بود از استوری های پوچ و بیمعنی. استوریهایی که به درد زندگی ما نمیخورد. مبارزهای بیهدف و پوچ در جریان بود. آنها هنوز هم نمیدانند ما در چه وضعیتی هستیم و هیچ وقت هم نمیفهمند که چه بلایی سر ما آمده. آنها هنوز داشتند مردهباد و زندهباد میکردند. شاید اصلا تقصیر آنهایی شد که طرفداری جنگ را کردند و خواستند اینجا ویران شود به بهانهی چه چیزی. نابودی حکومت؟؟؟ این حکومت آنقدر ریشه دارد که صد سال هم بگذرد و هزاران نفرشان را هم بکشی هرگز تمام نمیشوند. چه خیال خامی!!! چرا از خواب بیدار نمیشوند؟!؟ ما اینجا مدفونیم زیر جنگ و بیعدالتی و ظلم حاکم و ظلم دشمن خارجی. چه سرنوشت شومی. چه سرنوشت شومی.
کانفینگم دیگر کار نکرد. میم برای نامهام جواب نوشتهبود که توی تلگرام خواندم اما نشد بهش جواب بدهم. هر کاری کردم دیگر وصل نشدم.
بچههای کلاس که ایران نیستند نگران بودند و توی گروه نوشتم که ما همه خوبیم و بعدش بهش پیام دادم که بچهها نگران شما هستند و از من حال شما را میپرسند. نوشت قربانت، به همه سلام برسان. همین که جوابم را داد خوشحال شدم که حالش خوب است زیر باران موشک و جنگنده.،چون دفعهی پیش توی روزهای جنگ ایران نبود مانده خانه تا همهی این روزهای سخت را بنویسد.
دلتنگم. تنها میمانم. امروز کتاب نخواندم. فقط دو قسمت فرندز دیدم. دوش گرفتم. موهایم را سشوار کشیدم. توی آینه به خشکی پشت پلکم نگاه کردم که هی دارد بیشتر میشود.
یادداشتهای هدی رستمی در کانال تلگرامش از ماندن در خانه در خیابان سنایی در تهران را خواندم و بالاخره خودش را رسانده پیش پارتنرش که توی کنسرت کماکان با هم بودند. آنجا دیدمشان. دشاشهی سفید پوشیدهبود. حالا رسیده نخلستان. همان جایی که پارسال بین نخلها قدم میزدم و زیر نور خورشید و سایهی نخلها راه میرفتم.
دیگر نمیدانم چطور باید باشم. بیهوده و پوچ روز میگذرانم. بیهدف و بیفکر. باید بروم سراغ همینگوی خبرنگار. باید بروم سراغ بالون سواری، سراغ در باب تسلا، سراغ بقیهی کتابهایی که نصف نیمه خواندهام.
کلمات منتظر من هستند. منتظر خوانده شدن هستند. و بعد بیاید توی کلهی من که بنویسمشان.
پسرداییم با کانفینگ و برنامه وی پی انی که داشتم اینترنتم را درست کرد و وصل شدم. استاد پایان نامهام توی استرالیا مرده بود. استاد بافتم بود و خیلی آدم خلاقی بود. توی این مدت دیده بودم دوبار کبدش را پیوند زدند اما نشد. حالش خوب نشد. و دقیقا هشت روز پیش از دنیا رفتهبود. روزهای آخر خیلی درد کشید. زنش که استاد نقاشی بود روی ویلچر سوارش میکرد و نیآوردش از توی محوطهی بیمارستان بیرون و ازش فیلم و عکس توی اینستاگرام میگذاشت. حالا ازش عکس و فیلم گذاشتهبود و نوشتهبود یارم رفت. خیلی سختی کشیدند هردو. متاسف شدم. بعد از پایان نامهام ندیدهبودمش. مهاجرت کردند سالها پیش. دقیقا چند سال بعد از پایان نامهی من. شاید اوایل سال نود. دختر و پسرش خیلی بزرگ شدند. حالا شیرین تنها شد آن هم در غربت. چه سرنوشتی.
نه روز مانده سال تمام شود. و آن هم چه سالی. چه سالی بود امسال.
ده روز، خواب و خوراکم قاطی شده، نه اینکه مهم باشد، قبل از آن هم وقتی بیدار بودم، خواب میدیدم که وسط دشتی پر از گل و پروانهام و میدوم و انتها ندارد، اما داشتم در پارک دم خانهام میدویدم و رویا میبافتم و زیر نور آفتاب روی نیمکت مینشستم تا غم از دست دادن عسل را فراموش کنم. فراموش کنم کجا زندگی میکنم و کجا نفس میکشم. در آبی آسمان غرق میشدم و بعد میرفتم مدرسه، میرفتم سر کلاس. میرفتم با بچهها بازی میکردم و حرف میزدم. و میخندیدم تا شب. شب میخوابیدم و خواب میدیدم که صداها برگشتهاند. و فرار میکنم و میدوم. از صدای جنگنده و موشک پناه میبرم به آغوش دخترم و هر دو در کنار هم بودیم میخواهد هر چه که پیش بیاید.
حالا ده روزی میشود خواب میبینم در دشتی میدوم که ته ندارد. صدای پرندگان را میشنوم ولی نمیبینمشان. گندمزار سبز سبز است همانی که فروردین امسال ازش گذشتم. در شمالیترین نقطهی ایران نزدیک خالدنبی. و بعد صدای دریا را میشنوم و مرغان دریایی در جنوبیترینن نقطهی ایران. همانجایی که اسفند پارسال در بوشهر دیدم. دقیقا لبهی دریا آنجا که به مرغان دریایی نان میدادم. و بعد میروم شرق، میروم غرب. میروم هرجایی از ایران که قلبش شکافته میشود. و بعد توی خواب میروم تهران. سر میزنم به تجریش میان دستفروشان پیادهروی ولیعصر جلوی باغ فردوس، از سنبلهای صورتی و بنفش عکس میگیرم. میان مردم، میان شلوغی با دخترک غر میزنیم که چرا آمدیم میان این جمعیت. و بعد میروم در خیابانهای شهر میچرخم. دودی نیست. جنگندهای بالای آن پرواز نمیکند. روی پشتبان بادبادک هوا میکنیم و میخندیم. میایم توی حیاط و دست بقیهی همکاران و دوستانم را میگیرم و جشن میگیریم. جشن بهار را میگیریم. بهاری که منتظر نمیماند و از هر جا سرک میکشد. حتی از دلهای غمگین و شکسته و شکافتهی ما. حتی از دلهایی که رویش آوار ریخته و کسی صدایش را نمیشنود. دلهایی که باید دوباره بهم نزدیک شود. دوختهشود. بهاری شود.
برای مریم عزیزم که پیام داده به «ر »که خیلی نگرانم است.
امروز که بیدار شدم روی صندلی نارنجی حیاط پشتی برف نشسته. برایت تعریف نکردم که خانهی اینجا، در این شهر دور از تهران، و خیلی دورتر از تو، هزاران کیلومتر دورتر، دارد برف میبارد. صبح که همه خواب بودند، در چوبی با شیشههای رنگی را باز کردم و از بین سوراخهای دیوارهای آجری برف روی شمشادها را دیدم و از لبهی بلند دیوار برف روی کلهی سروها که خمیدهبود.
دیوارهای این خانه مدل بناهای قدیمی بازسازی شده. مثل سیوسهپل و عالی قاپو یا شاید مثل دیوارچینهای دورهی سلجوقی باشد. به اندازهی یک بعلاوه خالی و سوراخ است و میشود آن طرف دیوار را دید. برف هر جا که میشد نشسته. خیلی سرد بود نشد بمانم. نشد مثل دو روز پیش روی صندلی بشینم و کتاب بخوانم زیر نور آفتاب. دو روز پیش که ناامیدتر بودم، آفتاب کمی بهم جان داد. دو روز قبلش، با بچهها سر و کله میزدم روی تخت اتاق خواب. و دو روز قبل هم اخبار میخواندم. شبها بیدار بودیم و صبحها میخوابیدیم. این هفته شب کم میخوابم. روز کم میخوابم و بیشتر در تاریکی دراز میکشم و میگذارم افکار به سرم هجوم بیاورد. تو چیکار میکنی؟ همگی خوبین؟ دلم برایت تنگ شده. میروم آن عکسی که چندوقت پیش فرستادی که با نیوان بود نگاه میکنم و میبوسم. بالاخره روزی واقعی میرسد که همدیگر را بغل کنیم و ببوسیم مگر نه؟ ما بهم قول دادیم. بالاخره من میآیم یا شاید هم تو آمدی. راحله میگوید از پس ویرانی آبادانی بزرگی در راه است. برای همین ایمان دارم که ما قبل از مرگ همدیگر را یکبار دیگر خواهیم دید و از آن نبودنهایمان، از دوری، از این روزها، داستان خواهیم نوشت و بهش میخندیم.مگر نه؟
گاهی کتاب میخوانم. گاهی فیلم فرندز میبینم که حواسم پرت شود. گاهی با آدمها حرف میزنم ولی هیچ کس جای تو را نمیگیرد که با صدایت و لبخندت بهم جان بدهی. هیچ دوستی هیچ عزیزی جای تو را نمیگیرد.
توی تاریکی اتاق دراز کشیدم و به صدای باران گوش میدهم که بیوقفه میبارد. به تو فکر میکنم که چه میکنی؟ گریه نکن. امیدوار باش که این اتفاقها نباید میافتاد اما حالا که افتاده پس حتما خوب است و قرار است بعد از آن همه چیز بهتر باشد. مطمئن باش که بالاخره همه چیز درست میشود.
ما خوبیم. ما زندگی میکنیم. در روشنایی و تاریکی. شب و روز. با اخبار درست و غلط. توی راه درختان شکوفهی بسیاری را دیدم که منتطر بهار نمانده بودند. ما هم باید شکوفه بزنیم و منتظر بهار نباشیم.
این نامه را با عشق و مهر و دلتنگی زیاد برایت مینویسم. راحله به دستت میرساند. عزیزدلم دوستت دارم. مراقب خودت باش.
امروز خیلی زود بیدار شدم. وقتی بیدار شدم یک دنیا کلمه به مغزم هجوم آمد. جنگ، جنگنده، بمب، موشک، ترامپ، اسراییل، آوار، ویرانه، خراب، خانه، کشته، شیشه شکسته، و هزاران کلمهی دیگر که مغزم را میخواست متلاشی کند.نخواستم خودم را بزور بخوابانم که مثل دیروز از سردرد بمیرم. با گوشیم بازی کردم. از وقتی حامله شدم ، سال نود و سه، کندی کراش بازی میکنم. این چند وقت خیلی از مراحلش را رد کردم و دارم میرسم به مرحلهی هزار. این چند روز این هفتاد تا مرحله را میگذرانم که قبل از عید به هزار برسم. شاید به نظر بقیه مسخره باشد، اما در شرایط اضطرار بهم گاهی آرامش میدهد و نمیگذارد که به حد انفجار برسم. وقتی شکلاتها و آبنباتها را میترکانم انگار حالم بهتر میشود. آنقدر رنگی و خوشگل هستند که انگار مزهی دهانم هم عوض میشود.
رفتم یکی از در چوبی رنگیها را باز کردم که دو روز پیش پشتش صندلی گذاشتهبودم و دوساعت آفتاب گرفتهبودم باز کردم. روی صندلی یک لایه برف نشستهبود. از بین سوزاخهای مربعهای آجری برف روی شمشادها و درختهای توی حیاط نشستهبود. هنوز برف میبارد و هوا خیلی سرد است.
کاش همینطور برف ببارد تا یکی دوساعت دیگر برویم برف بازی.