بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

که آفتاب بیامد، نیامد.

دیشب قرص سردرد خوردم و خوابیدم. نمی‌دانم برف آمده یا نه. خوابهای عجیب و غریبی دیدم. خواب یکی از بچه‌ها که دیروز نیامد. و با هم حرف خاصی خیلی وقت است نزده ایم. بعد یکهو ازش پرسیدم مجله‌تون چی شد؟ با لحن اینکه بخواهم مسخره‌اش کنم. و بعد از خواب پریدم.،

دیشب بهم گفت پروفایل عسل را بنویسم. باید اول از زینب و پریسا بپرسم. زینب پنجشنبه تلفنش را جواب نداد. و حتی پیامم را. حتما حالش خوب نیست. چون نزدیکترین به عسل بود. به بقیه بچه‌ها شاید زنگ بزنم و از آنها بپرسم. نوشتنش مهم است. برای اینکه قرار نیست فراموش کنیم، قرار نیست از یاد ببریم. 

دیروز وسط برف و اتوبان چمران به میم زنگ زدم و تا تصویر من را دید زد زیر گریه. کاش میتوانستم بعد از این همه سال ببینمش و بغلش کنم. وقتی نتم وصل شد فیس تایمش را گرفتم. اما یک کمی که حرف زدیم دیگر قطع شد. به قول خودش همین چند دقیقه هم غنیمت بود. 

خیلی زود بیدار شدم. هنوز هوا روشن نشده. 

بچه‌ها توی گروه نوشته بودند ناوهای امریکایی آمده‌اند خلیج‌فارس. دیشب هم گفته‌اند ایران حقوق بشر را نقض کرده‌است. اینها نشانه‌ی چیست؟ 

روزهای سختی پیش رویمان خواهد بود. نمی‌دانم.

من قطع شدم. برگشتم خانه. توی برف رفتیم دنبالش و دیدنش خوب بود. خیلی خوب، باز دراز کشیدم و کتاب می‌خوانم. وقتی بهش گفتم این روزها خیلی کتاب خواندم گفت رها نکن و همینطور ادامه بده.کاری که دوستش دارم و بهش گفتم که خیلی دوست دارم بخوانم اگر فرصت داشته باشم.

پروکسی برای تلگرام

تلگرامم با پروکسی وصل شد.

https://t.me/proxy?server=87.248.132.149&port=65535&secret=10403ffffffffffffffffffffffffffb


https://t.me/proxy?server=87.248.132.113&port=9443&secret=10446282fffffffffff80000fff80000


https://t.me/proxy?server=87.248.132.110&port=9443&secret=10446282fffffffffff80000fff80000


https://t.me/proxy?server=87.248.132.110&port=9443&secret=10446282fffffffffff80000fff80000


More:@IVXVPN

صبحانه‌ی پر از داستان

دیروز با کاف یکی از بچه‌های مدرسه رفتیم  صبحانه. خیلی یکهوی و عوضش چسبید.کاف از آن دخترهایی است گه در جنبش هم بیرون می‌رفت. می‌خواستم ببینم نظرش چیست و چه خواهد گفت. بالاخره کافه نانی که تازه باز شده را پیدا کرد و رسید. یک شب که پیاده می‌رفتم به سمت خانه‌ی عموی بابا اینجا را پیدا کردم.، بنز بزرگی نوشته بودند فردای جنگ می‌خواستند افتتاح کنند. از متنی که برای همدردی با مردم نوشته بودند خوشم آمد. یک جور گرمایی داشت مثل نان. بالای یک نمایشگاه ماشین بود. هر چه فکر کردم یادم نیامد قبلا چه بوده. شاید عیچی نبود و تازه ساخته شده. اتاقک شیشه‌ای که خیابان پیدا بود را اتاخاب کردیم برای نشستن. گرم و نرم بود. مبلها کرم روشن  و تک صندلیهای جلویش دسته‌های رنگ چوب کنار هم بودند. از همه چیز حرف زدیم. لته خوردیم و با یک مدل املت پیچیده توی نان برشته زرد رنگ شبیه تست اما یک سره بود و انگار ساندویچ پهنی باشد. به هر حال خوشمزه بود و پولش هم زیاد. کاف از پنجشنبه بود که با دوستش خیابانها را با ماشین گشته بودند. مثلا اشرفی اصفهانی ث آیت اله کاشانی قفل بوده و ماشینها روی پل و هر جا که بلند بوده نگه می‌داشنند تا تماشا کنند. بعد رسیده بودند به ونک که کسی نبوده و پیچیدند ملاصدرا. حدود ساعت ۹:۴۵. در سیاهی و تاریکی دختری را دیدند که تلوتلوخوران راه می‌رفته و ناگهان روی زمین افتاده. بعد دوستش گفته مراقب باش بگیر آن طرف. چون نزدیک بوده از روی زن دیگری رد شود. قبلش زن از روی موتور افتاده. و موتورسوار رفته. کاف فکر کرده کیسه‌ی زباله است. میگفت آنفدر فضا ترسناک بود که نمی‌توانم هنوز باور کنم یا تصور کنم که چنین چیزی را دیدم. حتی به خوبی یادش نمی‌آمد که ایتدای ملاصدرا بودهیا چراغ قرمز شیخ بهایی.  که این زن روی زمین افتاده. بعد درباره خیلی چیزها بحث کردیم و به نتیجه نرسیدیم. او این ایده را داشت که مفر سومی مردم را کشته، میگفت هر جا می‌رفته سطلی را آتش زده بودند یا مثلا دیده ایستگاه اتوبوس را مردم خراب می‌کردند. آیا مردم عصبانی بودند؟ مردم نباید از دست این حکومت عصبانی باشد؟ این حق را ندارد؟ این زندگیی است که ما مردم داریم. من حرفهایش را شنیدم. و بعد از هم جدا شدیم تا به کلاسهایم برسم.

سرزمین سرخ

کتاب سایبان سرخ بولونیا جان برجر را  در طاقچه بی‌نهایت خواندم. کوتاه بود و زود تمام شد. درباره‌ی عمویش نوشته بود و سفرهایی که رفته. بعد خودش پا گذاشته به بولونیا چون عمویش گفته بود بولونیا سرخ است. اگر راز آن سرخی را می‌فهمیدیم. از خون آدمهایی که کشته شدند. مثل شهرهای ما که از خون کشته‌شدگان سرخ است. ایران سرخ است. اگر راز آن سرخی را می‌فهمیدیم.

باران جانم خانم با احساس قشنگم، با فیلمت گریه‌ام گرفت. 

یک زن برای چه زنده است؟ برای همین کارها. برای بیرون کشیدن گل سرخ از زیر برف. برای زنده ماندن 

ما زنها موجودات عجیبی هستیم. می‌میریم و زنده می‌شویم و دم نمی‌زنیم. چه بر ما می‌گذرد. خروارها مصیبت روی سرمان آوار می‌شود اما همینطور خوشگل و تر و تازه می‌مانیم و کسی نمی‌فهمد. کسی نمی‌داند. کسی بو نمی‌کشد. 

ممنونم ازت مهربانم. سلامت باشی و با احساس و قشنگ.

توی تاریکی خانه‌ام دراز کشیده‌ام. داستان می‌خوانم از کتاب غزه و گریه می‌کنم. برای خودم گریه می‌کنم. برای بیچارگی خودم. برای سادگی خودم. برای تنهایی خودم.برای اینکه مشتاقم. اما زندگی همیشه جور دیگری باهام تا کرده.

باران جان

عکس گل سرخ توی برف چقدر قشنگ بود. ممنونم عزیزم. خیلی خیلی رویایی و زیبا بود.

بعضی از آدمها دروغگو هستند. بازی می‌دهند. حالا می‌فهمم. و اصلا درکشان نمی‌کنم. 

توی سرم می‌گویم برو به جهنم. برو به درک. و سیفون را می‌کشم.

به آدمها چنگ می‌زنم برای پیدا کردن معنای زندگی. بعضی‌ها در لحظه جواب می‌دهند و بعضی نه. صدای گرم و لبخند امید به زندگی است. مگر غیر از این است؟