بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

خواب بی‌سر و ته

خواب دیدم با یک کاسه گل نرگس که شبیه مربا بود از خانه‌ی بابا بیرون زدم.،یک قاشق از گلها روی زمین ریخت. برداشتم و ریختم توی کاسه. بعد به دخترعمه‌ام زنگ زدم و گفتم من الان می‌رسم خانه که بیایم استخر. وقتی سوار آسانسور می‌شدم دخترعمه‌ام را با شوهر و کالسکه‌ی خالی بچه دیدم که سوار آسانسور می‌شد. خندیدیم و گفت زودباش حاضر شو بریم. اول رفتیم طبقه سه تا آنها پیاده شوند و بعد رفتم واحد خودم که مایوام را بردارم و بپوشم. جالب اینجاست که خانه‌هایمان در یک آپارتمان بود. و بعد دیگر با صدای دخترک از خواب پریدم.،خانه‌ام پر از وسیله بود. و قشنگ و دوست‌داشتنی و گرم بود. اما کسی تویش نبود.وارد که شدم از بین مبل‌ها رد شدم و آشپزخانه‌ سمت چپم بود. یک صندلی متفاوت از بقیه‌ی صندلی‌ها جلوی در بود. این خوب یادم مانده.،

از مشهد به لیون۲

می‌خواستم همانجا مستقیم جوابت را بنویسم اما دیگر نتوانستم وصل شوم و باز مجبورم نامه را به دست «ر» برسانم و او برای تو بفرستد. نوشته بودی از لیون به مشهد در میان جنگ اسفند ماه که کاش آخرین سرمای استخوان‌سوز باشد و بهار واقعا برسد و  با دیدن کلماتت قلبم گرم شد.چندبار خواندمش و هر باراشک توی چشمانم حلقه زد. تو یاد سفر مشهدمان افتاده‌بودی. که با مدرسه رفتیم. و همان صبح زودی که برف باریده‌بود و میان برف و سرما من و تو نزدیک حوض وضو می‌گرفتیم و بعد از آن من تب کردم و مریض شدم. و دیالوگ‌های فیلم پری را مثل ورد با خودم تکرار می‌کردم. تو همان حس پشتیبان بودنم، حمایتگرم را یادآوری کردی. و من از اینکه دوستیمان تا اینجا، تا این لحظه و بعد از هفده‌سالگی‌مان امتداد پیدا کرده، خوشبختم. آن روز به یکی دیگر از بچه‌های مدرسه می‌گفتم چرا دوستی‌های قدیمی هنوز هم جان‌دارند و با آنها خوشترم تا دوستان تازه‌ام!؟ و بعد خودم گفتم چون با آنها سبقه‌ای دارم که با دوستان نو ندارم. و آن گذشته، احساس تعلق می‌دهد و باعث می‌شود این حلقه‌ی دوستی را محکمتر کند. و بعد از مامانت نوشتی که تن و بدنم را لرزاند. تو از مادر و وطنت دوری و می‌دانم چیزی که بیشتر از همه آزارت می‌دهد و صدایت را پر از غم و اندوه می‌کند، همین دوری است. نوشته‌بودی چه هولناک است او در این شرایط است و تو از آن دور و خارجی. بهت کاملا حق می‌دهم. ما هر دو مادر شده‌ایم و چیزی که تو گفته‌ای را دقیقا درک می‌کنم. مخصوصا روز شنبه وقتی اولین موشک روانه‌ی تهران شده‌بود، من نزدیک مدرسه‌ی دخترک منتظر بودم کاری اداری را انجام بدهم و توی ماشین نشسته‌بودم که یکی از بچه‌ها نوشت زدن. و این کلمه‌ی منحوس زدن برای ما و تمام ملت ایران صرف شد. من بی‌آنکه بفهمم باز اولین نفر به بابا زنگ زدم. دفعه‌ی قبل هم وقتی نصف شب از صدای انفجار بیدار شدم تلفن بابا را گرفتم. بابا داشت برمی‌گشت خانه. چون می‌دانستم آن ساعتی است که او می‌رود سوار مترو می‌شود که برود بازار. گفت از یکی از همسایه‌ها شنیده و او هن هن کنان سربالایی خانه را می‌برگشت. من با عجله به سمت مدرسه‌ی دخترک راندم. قلبم توی دهانم بود. هر لحظه تصویر انفجار تجریش را متصور می‌شدم و بی‌نهایت می‌ترسیدم. نکند به مدرسه‌ی دخترک نرسم؟ نکند چیزی بین من و او فاصله بیاندازد؟ و تا برسم دم در مدرسه هزار بار پاهایم شل شد. توی ترافیک گیر کردم و صدای انفجار می‌شنیدم. ساعت از ده گذشته‌بود. وقتی رسیدم به مدرسه دخترک و برادرزاده‌ام را بغل کردم. خر دو از ترس می‌لرزیدند و گریه می‌کردند. بچه‌های مدرسه و معلمها و ناظم و مدیر همه هراسان و متعجب نمی‌دانستند باید چه کنند. من دست بچه‌ها را گرفتم و با خودم بردم. چند لحظه طول کشید این جدایی و این عذاب؟؟ و تو چه قدر صبوری می‌کنی این دوری را و نبودن و نداشتن هیچ تجربه‌ای و اشتراکی با ما نداری. همین آزاردهنده است. امشب برای نیم ساعت مستندی دیدم از مدرسه‌ی میناب که قلبم را مچاله کرد. مادران و پدران، کیسه‌های سیاه را باز می‌کردند و دنیال بچه‌هایشان می‌گشتند. تصویر آشنا و دردناکی بود که قلبم را پاره پاره می‌کرد. من چطور تا مدرسه خودم را رساندم؟ این بچه‌ها چطور زیر آوار ماندند و کتابهای خونی به دست والدین‌شان رسید؟ ما به لحظه‌ی درک درد و رنج آنها نمیرسیم. ما خیلی دوریم. و این دنیای ظالم و این خطوط کشورهاست که ما را از هم دور و پراکنده کرده و همین حکومتهای بی‌رحم هستند که نمی‌گذارند زندگی به روال طبیعیش بگذرد. اینجا ما در تاریکی و ظلمت دنبال نور و روشنایی می‌گردیم. دنبال صدای خنده‌ی کودکان می‌گردیم و دلمان می‌خواهد صلح برگردد. آرامش و عشق برگردد.بهار بیاید. بقول تو بهار واقعی.

هفت روز مانده به بهار

پارسال وقتی از بوشهر برگشتیم، گروهی درست شد برای عکسهای سفر، که بعدش همانجا یا یچه‌ها ده روز مانده به نوروز را شمردم. هر روز یک موزیک می‌فرستادم و بجه‌ها هم خوششان آمده بود. موزیکهای بی‌کلام و باکلام مربوط به نوروز. اولینش بهار ویوالدی بود. بعد بهار بنان. و هزار تا آهنگ و موزیک که متنش مربوط به بهار بود. مثل یک مجموعه شد. ده روز مانده به بهار و هر کس به سلیقه‌ی خودش موزیک می‌فرستاد. البته که دیگر بعد از عید دیگر کسی توی گروه حرف نزد. یعنی من که سکوت کردن بقیه‌ هم دیگر حرف نزدند. هنوز گروه و عکسها و موزیکها هستند. هر وقت دلم تنگ می‌شد عکسهای سفرمان را می‌دیدم و موزیکها را گوش می‌دادم. اگر تلگرام وصل بود موزیکها را گوش می‌دادم. آخر هفت روز بیشتر نمانده به آمدن بهار. 

از دوستان بوشهریم خبری ندارم. از خانه‌ی مهرپویای قشنگ که چند روز در آن اقامت داشتیم، خبر ندارم. کاش باز برگردم و همه چیز همانطور سرجایش باشد.

خوابم یا بیدار

هی خوابیدم و بیدار شدم. خسته بودم و کسل. کاری بود در تهران که باید انجام می‌شد و منتظر  تلفن بودم که انجام شد. بعدش دوباره خوابیدم و خواب دیدم دارم توی جاده رانندگی می‌کنم. انگار جاده‌ی قدیم چالوس بود. پیچ در پیچ. روز بود و تقریبا خلوت. من و دخترک تنها بودیم. شورت شسته بودم و میخواستم به شیشه‌ی ماشین آویزان کنم. بعد از مدتی دیدم شورت خشک شده و رنگش از زرد به بیرنگ تبدیل شده. بعد دیدم فرمون ماشین در کنترلم نیست. و اصلا نمی‌توانم بچرخانمش. برای خودش بود. از جاده خارج شدم. هی  می‌خواستم فرمون را بگیرم نمی‌شد. داشنم به سمت دره می‌رفتم و از خواب پریدم. 

خواب بعدیم هم  ببن فامیل بودم و انگار جنگ بود و هنه با هم بودیم و داشتم ظرف می‌شستم. هر کسی کاری می‌کرد اما کارهایی که می‌کردم بیشتر خرابکاری بود. یکهو خاله‌ام آمد و گفت ما برگشتیم خانه‌مان. دعا کن  امشب نزنند. گفتم بیایین خونه ما. اینجا کمتر می‌زنند.و بعد هم ندیدمش.  بعد هم همان توی آشپزخانه بودم. و خیلی ناراحت بودم. ناراحتی و عصبانیتم را در خواب حس می‌کردم.

چشمانم هنوز باز نشده و دلم می‌خواهد باز بخوابم اما دیگر خوابی نبینم.

حرفهایم را خواند و جوابی نداد. 

کاش زودتر خوابم ببرد. کاش بمیرم. کاش دیگر نباشم. بغض خفه‌ام میکند. گلویم درد گرفته از این بغض. دلم می‌خواهد بلندبلند گریه کنم. دیگر با کسی حرف نمی‌زنم. با هیچ‌کس. خفه‌خون می‌خواهم. مرگ می‌خواهم.

مردم

برایم بالاخره نوشت: الان ایران برایم مهم است. حتی خودمم مهم نیستم. مهم این خاک است که هزاران بلا سرش آمده. مهم این مردمند. مهم بچه‌ای که با صدای بمب و موشک از خواب می‌پرد.مهم خواهر دوستم است که سه روزه به خاطر انفجار حتی یک کلمه هم حرف نزده. مهم این مردمند که به هر کس و ناکس دل بستند. 

اینها را تندتند نوشت و رفت و نگذاشت من حرف بزنم. حرف‌هایم را نوشتم و حالا معلوم نیست کی جواب بدهد. اصلا نمی‌دانم حرفهای قبلیم را خوانده. جوابهای بعدیم را می‌خواند. منم نوشتم منم همین مردمم که الان به جای اینکه بخوابم ، از اضطراب و دلشوره خوابم نمی‌برد. منم از همین مردمم ، نیستم؟ من مهم نیستم؟ بالاخره منم روزی کنار این مردم جان می‌دهم! منم زیر همین آوار خواهم مرد! 

بی‌انصاف. این را برایش ننوشتم و توی دلم گفتم. بی‌معرفت یا بی‌رحم. نمی‌دانم جالا چه چیزهایی باید در جواب می‌نوشتم. اما گریه‌ام گرفت و توی تاریکی اشک ریختم. 

تا کی باید بترسم؟ تا کی باید نگران و مضطرب باشم؟؟ تا کی؟

شوم

دلم می‌خواست امشب کمی بخوابم اما خوابم نبرد. چشمانم بسته بود روی تخت و هی وول می‌زدم. از این پهلو به آن پهلو. توی افکارم غلت و واغلت می‌زدم. تهران خبری نبود و دوستانم همه خواب بودند انگار چون در گروه دوستان مدرسه سکوت بود. وقتی تهران انفجاری می‌شنیدند آنجا خبر می‌دادند هر شب. اما انگار خبری نیست. من اما منتظر شنیدن صدای جنگنده بودم. توی خیالم می‌گفتم  نکند جنگنده‌ها سر از اینجا در بیاورند، یاد دوشنبه‌ی پیش افتادم که جنگنده‌ها فاصله‌ای با سقف خانه نداشتند و قلبم آمده بود توی دهانم و ترس همان جنگ دوازده روزه ریخت توی تمام بدنم و نفسم بند آمد. شنیدن صدایشان هم وحشتناک بود چه برسد شنیدن صدای انفجار. 

بعد چشمانم را دوباره بستم و به آدمها فکر کردم. یادم افتاد به چند نفر از دوستان دانشگاهم اصلا پیام نداده‌ام و ازشان خبر ندارم. و بعد گفتم چه اهمیتی دارد؟ آنها هم از من خبر نگرفتند. و دعا کردم حالشان خوب باشد. بعد پاهایم را توی بغلم جفت کردم و محکم خودم را بغل زدم. 

در تنهایی و تاریکی مغزم سوراخ شد از بس به هیچ و پوچ فکر کردم. دخترک هم نخوابید و هی کنارم وول زد. و تخت را تکان داد. 

از خیابان هم صدایی نمی‌آمد. دیگر صدای شعار و بلندگوها نبود. 

شاید حرصم گرفته‌بود که نتوانستم اینستاگرامم را بازکنم و ببینم کدام یکی از دوستان خارج‌نشینم نگرانم بوده. قبل از قطع شدن چهارپنج نفر بهم پیام دادند و اظهار خوشحالی کردند که زنده‌ام هنوز. اما باز هم اهمیتی نداشت. جماعت هنوز داشتند توی دنیای خودشان زندگی می‌کردند. دنیای بدون ما. دنیایی که پر بود از استوری های پوچ و بی‌معنی. استوری‌هایی که به درد زندگی ما نمی‌خورد. مبارزه‌ای بی‌هدف و پوچ در جریان بود. آنها هنوز هم نمی‌دانند ما در چه وضعیتی هستیم و هیچ وقت هم نمی‌فهمند که چه بلایی سر ما آمده. آنها هنوز داشتند مرده‌باد و زنده‌باد می‌کردند. شاید اصلا تقصیر آنهایی شد که طرفداری جنگ را کردند و خواستند اینجا ویران شود به بهانه‌ی چه چیزی. نابودی حکومت؟؟؟ این حکومت آنقدر ریشه دارد که صد سال هم بگذرد و هزاران نفرشان را هم بکشی هرگز تمام نمی‌شوند. چه خیال خامی!!! چرا از خواب بیدار نمی‌شوند؟!؟ ما اینجا مدفونیم زیر جنگ و بی‌عدالتی و ظلم حاکم و ظلم دشمن خارجی. چه سرنوشت شومی. چه سرنوشت شومی.

شب سیزدهم

کانفینگم دیگر کار نکرد. میم برای نامه‌ام جواب نوشته‌بود که توی تلگرام خواندم اما نشد بهش جواب بدهم. هر کاری کردم دیگر وصل نشدم. 

بچه‌های کلاس که ایران نیستند نگران بودند و توی گروه نوشتم که ما همه خوبیم و بعدش بهش پیام دادم که بچه‌ها نگران شما هستند و از من حال شما را می‌پرسند. نوشت قربانت، به همه سلام برسان. همین که جوابم را داد خوشحال شدم که حالش خوب است زیر باران موشک و جنگنده.،چون دفعه‌ی پیش توی روزهای جنگ ایران نبود مانده خانه تا همه‌ی این روزهای سخت را بنویسد. 

دلتنگم. تنها می‌مانم. امروز کتاب نخواندم. فقط دو قسمت فرندز دیدم. دوش گرفتم. موهایم را سشوار کشیدم. توی آینه به خشکی پشت پلکم نگاه کردم که هی دارد بیشتر می‌شود.

یادداشتهای هدی رستمی در کانال تلگرامش از ماندن در خانه در خیابان سنایی در تهران را خواندم و بالاخره خودش را رسانده پیش پارتنرش که توی کنسرت کماکان با هم بودند. آنجا دیدمشان. دشاشه‌ی سفید پوشیده‌بود. حالا رسیده نخلستان. همان جایی که پارسال بین نخلها قدم می‌زدم و زیر نور خورشید و سایه‌ی نخلها راه می‌رفتم.  

دیگر نمی‌دانم چطور باید باشم. بیهوده و پوچ روز می‌گذرانم. بی‌هدف و بی‌فکر. باید بروم سراغ همینگوی خبرنگار. باید بروم سراغ بالون سواری، سراغ در باب تسلا، سراغ بقیه‌ی کتابهایی که نصف نیمه خوانده‌ام. 

کلمات منتظر من هستند. منتظر خوانده شدن هستند. و بعد بیاید توی کله‌ی من که بنویسمشان.

درد و فغان

پسرداییم با کانفینگ و برنامه وی پی انی که داشتم اینترنتم را درست کرد و وصل شدم. استاد پایان نامه‌ام توی استرالیا مرده بود. استاد بافتم بود و خیلی آدم خلاقی بود. توی این مدت دیده بودم دوبار کبدش را پیوند زدند اما نشد. حالش خوب نشد. و دقیقا هشت روز پیش از دنیا رفته‌بود. روزهای آخر خیلی درد کشید. زنش که استاد نقاشی بود روی ویلچر سوارش می‌کرد و نی‌آوردش از توی محوطه‌ی بیمارستان بیرون و ازش فیلم و عکس توی اینستاگرام می‌گذاشت. حالا ازش عکس و فیلم گذاشته‌بود و نوشته‌بود یارم رفت. خیلی سختی کشیدند هردو. متاسف شدم. بعد از پایان نامه‌ام ندیده‌بودمش. مهاجرت کردند سالها پیش. دقیقا چند سال بعد از پایان نامه‌ی من. شاید اوایل سال نود. دختر و پسرش خیلی بزرگ شدند. حالا شیرین تنها شد آن هم در غربت. چه سرنوشتی.

۱۴۰۴

نه روز مانده سال تمام شود. و آن هم چه سالی. چه سالی بود امسال.