بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

ماجرای تازه ای نیست .

صدایت در گوشم می پیچد که تو هنرمندی پس نگذار به غم ببازی . مریم ! من به غم نباختم . تو هم نباز .می دانم که همیشه قوی تر و بهتر از من بوده ای.

حال مریم عزیزم خوب است .

یک دو سه چهار

 

زمستان

مثل آدم برفی آب شد

مثل آدم برفی ای

که هیچ وقت نساختم

تمام شد و رفت .

شبیه داستان های عاشقانه

که بدون پایان

پایان می یابند!

زمستان بر می گردد

آیا.....

 پ ن : این نوشته را با کمک مولود نوشتم.

دل خنک

اینجا سایت دانشگاه . من نشسته ام پشت کامپیوتر . با سرعت بالا و حال می کنم . امروز برف می بارد و من با اینکه مشتاق آمدن بهارم اما دلم نمی خواهد برف تمام شود . خوشحالم که هنوز هوا سرد است و من شال گردن آبی ام را دور گردنم انداختم .خوشحالم و امیدوار. به جهنمی که گاهی از بهشت هم بهتر است . با کتابهایم و شعرها . با مایکوفسکی . هیوا مسیح . پیش از صبحانه یوجین اونیل . با قوی تر . با مونولوگ هارولد پینتر . با ناظم حکمت .با اهنگ وب لاگ بلانش . من خوشبختم و خوشبختی یعنی رضایت از وضیعت حاکم . من راضی ام . به حرف زدن با استادم که مدتهاست ندیده امش و دلتنگشم . برای پیامبرم . برای عمو . برای میمها . برای اسمها . برای بدون امضاها .برای مریمم . برای هوای مه گرفته که مثل فیلمها بخار از آب بلند می شود . به بلند خندیدن راضی ام . به همه چیز . به بستنی سالار با طعم هلو دل خوشم .به بستنی که با پدرم می خورم .به داستایوفسکی و خاطرات خانه مردگانش .به عشق بدون قاف بی شین بی نقطه مستور دل خوشم وبه زندگی و حتی مرگ که بی صبرانه انتظارش را می کشم .

از دانشگاه دارم می نویسم . سخت است . اما بهتر از هیچی است . خوبم . خیلی خوب . منتظر بهارم و روزهای بهتر زندگی . من خوبم .

کاش بیدار شوم ،

و ببینم،

همه گذشته ها،

بغض های بی گریه ،

گریه های بی پایان ،

که همه روزها و شبهایم،

یک کابوس تلخ کشنده بوده

(وقتی کابوس می بینم آنقدر واقعی است که باورم نمی شود خواب است )

و اکنون

زندگی واقعی است که آغاز می شود !

دلم گرفته ؛وبغض دارد من را خفه می کند ؛

بی لیاقت؛ من تا آخر عمر به خاطر حجابت باهات مبارزه می کنم ؛ هه هه هه ؛ بچرخ تا بچرخیم ؛ آدمهای دورو ی خائن ؛ گند زدید به زندگیم ؛ خسته شدم ؛ برید بیرون ؛ ایینجا مثل سگدونیه ؛ حالم داره بد می شه ؛ بیا شریعتی تخت طاووس اگه می خوای حالت بهم بخوره ؛ مگه دیوونه ام ؛ برید گم شید ؛ من نمی خوام با شماها زندگی کنم ؛ گورتون رو گم کنید ؛ می خوام برم یه جایی که هیچ کی نباشه ؛ مریم مواظب باش ؛ تو دیگه هنرمند شدی ؛ نباید به غم ببازی‌؛ تو باید هنرمندانه فکر کنی؛ انرژیتو نگه دار ؛ بسه دیگه ؛ پتو خیس شد از بس گریه کردی ؛ حوصله ندارم ؛ گه بگیرند به این زندگی ؛

فرناز عزیز را آزاد کنید !

چقدر حال بهم زن می شی وقتی که خودتو مثل احمقها می گیری، می دونم ، نمی دونستم بعضی چیزهای ساده اونقدر برات مهم می شن که دوستی رو بهش تف کنی ، ادای بچه ها رودر آری، اشک تو چشمام جمع شد ، دلم نمی خواست بمونم ، بق کردم و قیافه گرفتم و نخواستم بخندونمتون ، یاد دفعه قبل افتادم که رفتیم آتیشه ،چقدر خندیدم ، اصن فضای کوپه تاریک بود ، ما کوپه بیست و شش بودیم ، دلم می خواست همه صندلیهای چرمیشو با چاقوهای استیل ایرانیش پاره پاره کنم اونقدر که قاطی کرده بودم ، پاستای گرم آرومم کرد با سیر که هنوز ته ته مزه اش هست با اینکه یه عالمه آدامس جوییدم ، از نون سیردار متنفرم ، چقدر هوا سنگین بود ، چرا اصن درس می خونم ، برا اینکه یاد بگیرم ، نه اینکه کارمو کس دیگه انجام بده، اگه کمک بگیرم بد نیست ، نه ، من می خوام پیشرفت بزرگی بکنم ، فک کن آدم اندیشه اسلامی بگیره چهارده ، اما مبانی رنگ بیست، می خوام برم برا تدوین ، سارا از افسانه افخمی قول گرفته برا فیلمم ، تا الانم راشهامو دیده ، می گه بشین تا مارکز نیومده داستان کوتاهتو ترجمه کن با تصویر سازی خودت ، خندم می گیره ، شاید ،دختر رو دیدی با اون پسره ، چجوری با هم حرف می زدن ، حال بهم زنا ، اما یک آقایی که قیافش مثل خود شاملو بود حالمو بهتر کرد و دلمو تنگتر،چقدر کتاب دارم برا خوندن تا بیست و هشتم که دانشگاه شروع می شه ، شبام پر شد،آخیش،

تقدیم به بلانش عزیزم : دستهای من کوچک تر از دستهای تو همیشه بوده است این را همه میدانند

دستهای من کوچک تر از دستهای تو همیشه بوده است این را همه میدانند