بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

تا کجا ادامه پیدا خواهد کرد ؟ یعنی تا کی من باید توی صورت آنهایی که فکر می کنند من آدم خوبی هستم لبخند بزنم و خودم را پشت ردیف دندانهایم پنهان کنم ؟ کاش می توانستم بگویم که دروغ گفتم و دروغ می گویم . چرا راحت نمی توانم به پدر و مادرم بگویم که رشته نمایش قبول شدم ؟ چرا باید همه کارهایم را از آنها پنهان کنم ؟ مثل کسی شده ام که تا خرخره در لجن فرو رفته است .
 از خودم متنفرم . از این زندگی . از آدمها .
از تو هم.

طعم پاییز را قبل از آنکه بیاید می چشم

با پرتقال نارنجی شیرینی که

هدیه گرفتم .

خدا کند ؛

تا انتها این شیرینی با من باشد.

خدا کند

هر چه زودتر این انتظار کشنده

تمام شود.

خدا کند

خبر خوشی
هر دوی ما را خوشحال کند
خدا کند
.......

تا حالا توی یک اتاق تنها بودی؟

اتاقی که پنجره هایش رو به کوههاست

کوههایی که همیشه پوشیده از جنگلهای درخت کاج است

اتاقی با سقف بلند

با یک آینه

و تختی دو نفره

تا حالا روی یک تخت دو نفره تنها خوابیده ای؟

تختی که در آن فرو بروی

و تا صبح ستاره بشمری

و خوابهای عجیب و غریب ببینی

خواب ماهی های رنگی کوچولو را

که از دستت لیز می خورند

تا حالا در یک اتاق تنها بودی؟

اتاقی با ابعاد ساده

آنقدر ساده

که دلت زندگی بخواهد !

 

همچون درختی کهنسال
که ریشه هایش از خاک بیرون زده است
بر روی زمین ایستاده ام
و می نگرم که
غصه همچون عنکبوتی
بر برگهایم تار تنیده ست
و کرمهای درد
میوه هایم را خورده اند
پوک شده ام به اندازه سالهای زندگی ام
.
.
.
و منتظر مرگم
که همچون باد پاییزی
 از لابه لای شاخه هایم عبور کند.

هیچی بدتر از این نیست که دو تا آمپول گوشه لپت بزنند بعد با یک چیزی شبیه انبر البته به شکل امروزی بیافتند به جان یک دندان بزرگ که هر کسی دید ؛ گفت پوسیده خانم باید بکشی . چقدر وحشتناک بود . داغ شده بودم و از درد صدایم بلند شده بود .بالاخره شکست و نصفیش در آمد . دکتر گفت : فکر کنم بیشتر می ترسی تا درد داشته باشد .چند بار خواستم دست دکتر را بگیرم . اما نگرفتم . هیچ کس نبود دستم را بگیرد . گذاشتم روی پایم و مشت کردم . تمام تنم خیس عرق بود . تمام شد آفرین دختر خوب . اوه راحت شدم . بالاخره کابوس این دندان لعنتی برای مدتی تمام شد .

بِای ذنب قُتلت

زنده بگورم می کنی
وقتی می گویی
 باید
نباید
فریادهایم پر از خاک می شود
ناخنهایم پر از درد
چشمهایم پر از تحقیر
و قلبم له می شود
و همچنان تو
زنده بگورم می کنی
هر روز
هزار بار
انسان درونم
می میرد
وقتی می گویی
باید
نباید

نمی گذارند برای خودم باشم . برای خودم زندگی کنم . حتی در عقیده و دین که خصوصیترین چیز یک انسان است اجازه نمی دهند مستقل باشم . گاهی چقدر زندگی کردن با عزیزترین کسها هم سخت می شود . کاش می گذاشتند مثل گلدان یاسم باشم . از اوایل بهار که به حیاط بردمش شروع کردن به خشک شدن . برگهایش ریخت . ساقه هایش خشک شد و انگار مرد . مامان هرسش کرد و من فقط آبش می دادم . و حالا که تابستان آغاز شده برگ تازه داده است و حتی دیروز گل کرده بود که بویش مستم کرد . نمی گذارند حتی خودم قدم بردارم . هنوز دستم را می گیرند . دورم میله های آهنی گذاشته اند و می گویند رشد کن . بزرگ شو . عاقل شو . می شود آیا ؟ صبر ندارند . می خواهند زود به نتیجه برسند . اما من برای گل دادن شمعدانیم خیلی صبر کردم و حالا هر روز از گلهای صورتیش لذت می برم . دعا می کنم اگر قرار است با بچه هایم این گونه باشم هرگز مادر نشوم .

کاشکی یک پسر بچه تغص داشتم که وقتی از سر پل سید خندان رد می شدم چشمش به بساط دختر کوچولوی جوجه فروش می افتاد و بهم گیر می داد که برایش یک جوجه بخرم .

روزهایی که گذشت
چه تلخ و شیرین
گذشت .
بی جواب...
روزهایی که می آیند ؛
چه سیاه و سفید .
چه خوب و بد .
می آیند .
باز هم ؛
بی جواب ...
دیده ای آسمان تابستان را پر از ابر ؟
پس کی باران می بارد ؟
منتظر جوابم .
******************
خدا را شکر کارتی پیدا کردم که بلاگ اسکای و وب لاگم را فیلتر نکرده است . خیلی خوشحالم .