| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
تا کجا ادامه پیدا خواهد کرد ؟ یعنی تا کی من باید توی صورت آنهایی که فکر می کنند من آدم خوبی هستم لبخند بزنم و خودم را پشت ردیف دندانهایم پنهان کنم ؟ کاش می توانستم بگویم که دروغ گفتم و دروغ می گویم . چرا راحت نمی توانم به پدر و مادرم بگویم که رشته نمایش قبول شدم ؟ چرا باید همه کارهایم را از آنها پنهان کنم ؟ مثل کسی شده ام که تا خرخره در لجن فرو رفته است .
از خودم متنفرم . از این زندگی . از آدمها .
از تو هم.
تا حالا توی یک اتاق تنها بودی؟
اتاقی که پنجره هایش رو به کوههاست
کوههایی که همیشه پوشیده از جنگلهای درخت کاج است
اتاقی با سقف بلند
با یک آینه
و تختی دو نفره
تا حالا روی یک تخت دو نفره تنها خوابیده ای؟
تختی که در آن فرو بروی
و تا صبح ستاره بشمری
و خوابهای عجیب و غریب ببینی
خواب ماهی های رنگی کوچولو را
که از دستت لیز می خورند
تا حالا در یک اتاق تنها بودی؟
اتاقی با ابعاد ساده
آنقدر ساده
که دلت زندگی بخواهد !
