| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
چقدر برف آمده ؟
آنقدر که همه در خوابی سنگین فرو رفته اند
و رویای ساحل طلایی دریاهای آبی دور را می بینند !
هر چه صبر می کنند خورشید بیدارشان نمی کند !
(شب هنگام آسمان سرخ است و روز تاریک )
و ناگهان
(همیشه برایم سوال است ؛گاهی چشمهایم بی دلیل از خواب می پرند؛ هیچ صدایی بیدارم نمی کند ؛شاید نیرویی خاص مثل دلتنگی یا شاید یک صدای بی صدا صدایم می زند؛ مثل امروز و تمام روزها و نیمه شبها که بی دلیل از خواب می پرم .)
با صدای جیغ خنده کودکان بیدار می شوند .
آنقدر برف آمده که گوششان یکسره سمفونی سکوت بوده
که حتی خنده های درخت کاج پشت پنجره را نشنیده اند ؛
و از فرو ریختن برف شاخه های پر برف هم بیدار نشده اند !
از صدای گیر کردن ماشین همسایه در برف
یا صدای بچه های مدرسه نرفته !
بیدار شده اند .
چقدر برف آمده !
آنقدر که گاهی دلت نمی خواهد پتوی گرمت را رها کنی
یا
آنقدر که دلت می خواهد پوتینهایت را بپوشی؛
دوربینت را برداری؛
با موسیقی فرو رفتن برفها ؛
برقصی.
به دیگران لبخند بزنی؛
بخندی (طوری که ردیف دندانهای سفیدت پیدا باشد ).
روی برف دست نخورده ؛
بدوی
درختان پر برف را؛
بتکانی
اولین آدم برفی پائیزیت را
به عاشقترین رهگذر هدیه کنی ؛
(- تو ! عاشق ؛چه کسی هستی ؟ _ بلانش)
دلتنگ شوی ؛
به روزهای رفته .
امیدوار باشی؛
به شبهای نیامده.
روزهایم پر شادی و شبهایم تنهایی و میانه روزهایم شادی و میانه شبهایم تنهایی.و روزهایم پر تنهایی شاد و شبهایم پر تنهایی غم .تنهاییهایم پر شادی و غم و بیشتر اشک و غم با هم . روزهایم شادیهای بدون تنهایی و گاه با تنهایی . تنهایی شاد و غمهای تنها .شبها و روزهایم بی تو و با تو . با تو بودن سخت است و بی تو بودن سختتر .اما اتفاق خاصی نمی افتد اگر تا ابد با تو نباشم . و تو هم هیچ گاه تنها نمی مانی و تنها نخواهم ماند .تن های تنها و تنهایی تن های تنها . من با یاد و خاطره ات شبهایم را روشن می کنم و تنهایی زندگی .
پ ن :نیلوفر جان پایان نامه ات را خواندم . ذوق کردم . مرسی.
صادق هدایت این بار به من زندگی بخشید . دیگر سیاه نمی بینم . و بوف کور دیگر تداعی کننده مرگ نیست . متشکرم آقای خسرو سینایی . فیلم خوبی بود .لذت بردم .
حالا جمله هایی که هزاربار خوانده بودم
و با کلمه ها درد کشیده بودم ؛ با آنها عاشق شده بودم و گریسته بودم بر تلخی تک تک واژه ها .
سایه ای شده بود و با من گفتگو می کرد .
می شنوم " انسان هیچ گاه از عشق تهی نیست و هرگاه از عشق تهی شود خود کشی می کند ."
آن پیرمرد خمیده با آن دندانهای زرد و کرم خورده اش که موقع خندیدن پیدا بود ؛
آمده بود ؛ایستاده بود کناره کوه های شهر ری و کوزه رنگ می کرد و می خواند؛
بیا برویم می خوریم ...
آن زن اثیری زنده شده بود .
و چقدر هم زیبا بود !
دلم می خواهد دوباره و هزار باره بوف کور را بخوانم و همچنین پیکر فرهاد عباس معروفی .
امروز زندگی بود . زندگی دوباره و هزار باره برای من .آغازی دوباره.
من و دلم هرگز نبوده ایم با هم تا یک بهار
و در زندگی من
نبوده است جز یکصد نو بهار
*****
من
میخ کفشم
از هر تراژدی گوته
دردناکتر است
*****
می آیی
عنق تر از عنق
می گزی پوست گوزن دستکشت را
می گویی :
راستی
خبر داری؟
دارم شوهر می کنم
بکن!
به درک!
خیال می کنی از پا در می آیم ؟
چه باک!
ببین
آرامم
آرامتر از نبض یک مرده!
اگر می خواهید
حتی از نرم نرمتر می شوم
مرد
نه
ابری شلوار پوش می شوم
******
من از هر چه مرگ بیزارم
من عشقم زندگی است.
ولادیمیر مایکوفسکی
حال تهوع گرفته ام . شاید مال قهوه باشد . تازگیها بعد از قهوه سردرد می گیرم یا تهوع . تو این بار از فال قهوه ام فرار کرده ای . بیخودی دارم به حرفهای مریم گوش می دهم . بی خودی دارم عادت می کنم که فنجان قهوه ام را بچرخانم و بعد مریم همانطور که دارد به سیگارش پک بزند بگوید . بگوید و بگوید و من هم زمزمه کنم قهوه های نیمه خورده . من و عشقی که واسه همیشه مرده .و این بار حرفهای تو می شود فال من . من تو را از دست داده ام و خودم خبر ندارم . دستهایم منجمد می شود . و با فشار بیشتری آدامسم را می جوم . در راه بازگشت قصه ام را برای مولود واضحتر از همیشه ها می گویم . خاطرات تلخ و شیرین . از اول . دلم می خواهد گریه کنم . گریه ای تلخ توی تنهایی خودم . توی تاریکی . دارم از دست زندگیم دیوانه می شوم . دلم می خواست زندگیم با بقیه متفاوت باشد اما نه این قدر بهم ریخته و غیر قابل پیش بینی . شاید حرفم مسخره باشد . شاید مال همه این گونه هست و من نمی دانم . تو داری می روی از آینده ام . هیچ فرصتی نیست . تا آخر امسال . نمی خواهم باور کنم . می گویم به فال اعتقادی ندارم . دلم نمی خواهد . نمی خواهد . نمی دانم . آشفته ام . نمی خواهم فکر کنم . می خواهم فرار کنم . تحملم دارد تمام می شود .لعنتی ...
از پشت پنجره ام شهر پیدا بود . از پشت پنجره ام طلوع پیدا بود . تپه های پر از درختان کوچک و بزرگ پیدا بودند . پرندگان پیدا بودند که پرواز می کردند . شاد و آزاد بودند .از پشت پنجره ام نور می تابید و بیدارم می کرد . باد می وزید و سردم می شد . پشت پنجره ام پرندگان خسته می نشستند . گاهی هم پرنده ای با نوکش به شیشه می کوبید و صدایم می کرد . پشت پنجره ام شبها ستاره ها پیدا بودند . شهابها می باریدند و گاه هم ابر بود و باران می بارید . پشت پنجره ام گاه روزها؛ تاریک و بی صدای پرنده ای بود . آن زمان بود که می فهمیدم دارد برف می بارد و زمستان است . پشت پنجره ام خاطرات پیدا بود . می ایستادم و نگاه می کردم . عبور پیدا بود . گاهی هم کلمه پیدا بود و دوره گردی آواز می فروخت . می نشستم و شهر را زیر و رو می کردم پی تو . پی ماه . پی احساس . پی زندگی . گاه می یافتم و زمانی هم نمی یافتم . پشت پنجره ام درختان در باد می رقصیدند .و شب هنگام من با سایه هاشان تصویر می دیدم تا خوابم ببرد . زندگی جریان داشت در پنجره . پشت پنجره و جایی که من بودم .می نشستم . می خوابیدم . پنجره ام بی پرده بود . پنجره ام ماه نداشت و شهر خالی شده بود از دوست و من پشت پنجره دلتنگ زندگی می کردم .می نوشتم . کلمه ها را با احساسم به کاغذ می دوختم تا شاید روزی؛ وقتی؛ لحظه ای یا حتی در زمان بی زمانی من پیدا شوم .من پشت پنجره تنها شهر را می دیدم . تنها طلوع را می پاییدم . تنها غروب را غصه می خوردم . و تنها با پرندگان همنوا می شدم . شاید تنها بودم . شاید تنها نبودم . همیشه پنجره با من بود . اشکهایم را می دید .می دید که همیشه لبانم شور شور از اشکهای شبانه است چون هیچ انگشت سبابه ای نبود که اشک را ببوسد و همیشه فرشته ها در خواب از شوری لبهایم متعجب بودند . فصلها عبور می کردند . وقت بهار پنجره شاد شاد بود . چون گرد و غبار یکساله خاطرات را کمرنگ می کردم و گاه پاک پاک می شد با روزنامه های باطله و دور انداخته می شد . تابستان حوصله اش سر می رفت و به دنبال چیزی می گشت . مثل من سرگردان و آشفته بود . و سبز می دید و گاهی رنگ قرمز را فراموش می کرد .پائیز که می رسید انگار تازه متولد شده باشد و از نو زندگی را آغاز می کرد . با گلدانهای پشت پنجره عاشقانه ها داشت و زمستان سرد را به عشق آدم برفی هایی که من در کوچه می ساختم سپری می کرد .پنجره ؛آه؛ فقط یک پنجره بود .و هیچ گاه نخواست که گشوده شود . نخواست که باز باز شود و دستانش را دراز کند و آزادی را لمس کد . پنجره برای خودش قفس بود و برای من دریچه . دریچه ای که وقتی می خندیدم با من می خندید و زمانی که می گریستم با من گریه می کرد . پنجره هیچگاه پیر نشد . چون در بی زمانی زندگی می کرد . و برای من زمان را عبور می داد . من پیر شدم و پشت پنجره برای ابد خوابیدم و زمانی بیدار شدم که دیگر همه جا پنجره بود و دیگر پنجره ای نبود . وقتی من بیدار شدم همه جا دریچه ها گشوده بودند و من رها بودم .
۸/۹
وقتی خورشید طلوع کرد .
من بلانش را هرگز ندیده ام . نیلوفر را فقط یکبار دیده ام . مریم را هزار بار دیده ام .و دیگران را نیز هم .دیده ام یا ندیده ام !چه فرقی دارد ؟ که هر بار صدایشان را شنیده ام و یا یا دلتنگی هایشان را خواندم یافتم که بهترین دوستان عالم را دارم . چه لذتی دارد با فنجان چای گرمت به آهنگ وبلاگ بلانش بلند گوش بدهی و مطالب دوستانت را بعد از مدتها دوباره و دوباره بخوانی !من ؛ دخترک؛ دخترک خوب ؛ گاهی بد ؛ شاد ؛ گاهی عبوس و بد اخلاق ؛ دلتنگ و امیدوار دوباره بازگشتم و می خواهم این همه سال و ماه و روز و ساعت که بر من بدون شما و بدون بدون امضا گذشت را بنویسم .
تقدیم به شما
و تو که دلم برایت بسیار بسیار تنگ است:
بهار ؛ تابستان ؛ پاییز ؛ زمستان و آیا دوباره بهار باز می گردد ؟
اگر بهار فصل رویش و تولد است (با اینکه ماه تولدم در بهار است !)
من
متولد روزهای زرد و نارنجی پاییزم .
زمانی که جشن زوال درختان است :
من با باد زبان باز می کنم
و گنجشکان دم صبح به حرفم می آورند .
روی برگهای آبان قدم می زنم
و انتظار آذر را می کشم .
من هر روز در آینه گودالهای کوچک آب
دنبال پری های صورتی می گردم که به دریا پیوسته اند و کودکی ام را برده اند .
بوم نقاشی من بخار شیشه می شود
و سوژه ام ابرهای سرگردان بارانی است.
با اولین برف زمستانی عاشق می شوم
و عریانی درختان با شاخه های پر برف
کادر دوربینم می شود.
زمستان مرگ نیست .خستگی نیست . پیری نیست .
پوچی عکسهایم ؛سکانس اوج زمستان عاقل من است .
پخته می شوم .
رویای ردپای پرنده روی برفهای تازه باریده بی خوابم می کند .
و هر چه صبر می کنم ؛ هوا روشن نمی شود .
این انتهای خوشبختی است .
۲۹/۸