| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
سر از خاک مادربزرگ چشم آبی درآوردم و همه غصه هایم را به او گفتم ، خبر نیاورد که مزارش بوی گلاب می دهد ؟
نمی دانم چقدر می دانید ، اما همین قدر ،که نمی دانید چه شبها که بر من یکسال گذشت و هر سال به اندازه 365 سال . و باور نمی کنید که هر لحظه را خواسته ام که شما باشید ، با هم باشیم ، حتی کمرنگ ، نمی دانم نخ نامرئی بینمان است که دیگر خودمان هم نمی بینیم ، اما شما نمی دانید روزها سرکار چقدر سخت گذشت ، و این روزهای آخر که همه دوندگی هایم برایم پایان نامه ام است ، شما بودید و نبودید و من دلگرم بودم به خاطرات ریز و درشت ، کمرنگ و پررنگ روزهایی دور ، خیلی دور ، انگار که هزاران سال گذشته باشد ، باران ریز و تند می بارد ، و هر شب بغضی سنگین تر از شب قبل می خواهد خفه ام می کند . انگار که بیهوده امیدوار باشم .و هنوز هستم .
فقط دلم می خواهد بدانم در آن لحظات چگونه بوده ام ؟ کسی که من را می دید ،من را چگونه می دید؟ مضحک ؟ مهربان ؟ خجالتی ؟ ترسو ؟
توی آسانسور روبه روی آینه خودم را می بینم که تمرین می کند ، شعر می خوانم ، شعرهای فروغ . برای خستگی در کردن خوب است . وقتی از کار خسته ام .وقتی از دنیا خسته ام . وقتی از همه چیز خسته ام .
همه هستی من آیه تاریکی است که تو را در خود تکرار کنان به شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد . من در این آیه .من در این آیه تو را آه کشیدم .آه .من در این آیه تو را به درخت و آب و آتش پیوند زدم . هیچ صیادی در جوی حقیری که مردابی می ریزد ، مرواریدی صید نخواهد کرد . من پری کوچک غمگینی را می شناسم . من پری کوچک غمگینی را می شناسم .من همان پری کوچک غمگین هستم که هر روز با بوسه ای بدنیا می آیم و با بوسه ای می میرم .
من همان زن ام که هر روز با زنبیلی از آن خیابان دراز می گذرم .جهان پر از صدای پای مردمی است که همچنان که همچنان که تو را می بوسند طناب دار تو را می بافند .طناب دار تو را می بافند .
طبقه پنجم . پیاده می شوم .
توی هر سایتی می روی فیلتر شده ، اگر یک روز به وبلاگ من آمدی و دیدی فیلتر شده ، تعجب نکن .
سایت عباس معروفی عزیز و پروانه را دیگر نمی توانم ببینم .
نمی دانم چرا خواب زن هایی را می بینم که درد زایمان دارند ، هر شب به خوابم می آیند ، و جالب است که همه درد می کشند و آخر سر بچه طبیعی بدنیا می آید .خواب دخترهایی که درد می کشند در هنگام بدنیا آمدن دخترهایشان .
یا خواب درسا کوچولو را می بینم ، انگار دلم برای لپ هایش ، چشمهای کوچولویش که خیره خیره نگاه می کند ، با آن لباس سرمه ای که پایین دامنش گلهای کوچک آبی دارد . دلم برای خانوم خانوما تنگ شده ، انگار.
صدای تو ، صدای تو از سیمها عبور می کند ، از راه دور ، به من می گوید دلم برایت بسیار تنگ است ، به من انرژِی و امید می دهد . می گویی خوب باش . به من زنگ بزن و بگو ارشد قبول شده ای . تا آخر روز صدایت توی گوشم می پیچد . خوشحال باش . من خوبم تا تو خوبی . در این روزها که آشفته و بسیار پر کارم فقط صدای توست که به این زندگی امیدوارم می کند .
I was five and he was six
We rode on horses made of sticks
He wore black and I wore white
He would always win the fight
Bang bang, he shot me down
Bang bang, I hit the ground
Bang bang, that awful sound
Bang bang, my baby shot me down.
Seasons came and changed the time
When I grew up, I called him mine
He would always laugh and say
"Remember when we used to play?"
Bang bang, I shot you down
Bang bang, you hit the ground
Bang bang, that awful sound
Bang bang, I used to shoot you down.
Music played, and people sang
Just for me, the church bells rang.
Now he's gone, I don't know why
And till this day, sometimes I cry
He didn't even say goodbye
He didn't take the time to lie.
Bang bang, he shot me down
Bang bang, I hit the ground
Bang bang, that awful sound
Bang bang, my baby shot me down...