بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

دختر

نمی دانم چرا خواب زن هایی را می بینم که درد زایمان دارند ، هر شب به خوابم می آیند ، و جالب است که همه درد می کشند و آخر سر بچه طبیعی بدنیا می آید .خواب دخترهایی که درد می کشند در هنگام بدنیا آمدن دخترهایشان .

یا خواب درسا کوچولو را می بینم ، انگار دلم برای لپ هایش ، چشمهای کوچولویش که خیره خیره نگاه می کند ، با آن لباس سرمه ای که پایین دامنش گلهای کوچک آبی دارد . دلم برای خانوم خانوما تنگ شده ، انگار. 

voice

صدای تو ، صدای تو از سیمها عبور می کند ، از راه دور ، به من می گوید دلم برایت بسیار تنگ است ، به من انرژِی و امید می دهد . می گویی خوب باش . به من زنگ بزن و بگو ارشد قبول شده ای . تا آخر روز صدایت توی گوشم می پیچد . خوشحال باش . من خوبم تا تو خوبی . در این روزها که آشفته و بسیار پر کارم فقط صدای توست که به این زندگی امیدوارم می کند .

I was five and he was six
We rode on horses made of sticks
He wore black and I wore white
He would always win the fight

Bang bang, he shot me down
Bang bang, I hit the ground
Bang bang, that awful sound
Bang bang, my baby shot me down.

Seasons came and changed the time
When I grew up, I called him mine
He would always laugh and say
"Remember when we used to play?"

Bang bang, I shot you down
Bang bang, you hit the ground
Bang bang, that awful sound
Bang bang, I used to shoot you down.

Music played, and people sang
Just for me, the church bells rang.

Now he's gone, I don't know why
And till this day, sometimes I cry
He didn't even say goodbye
He didn't take the time to lie.

Bang bang, he shot me down
Bang bang, I hit the ground
Bang bang, that awful sound
Bang bang, my baby shot me down...

از میدان آزادی متنفرم . فقط آن روز عاشقش بودم،دو روز قبل از کودتای سیاه ، 4شنبه که از 4راه ولیعصر تا خود میدان پر بود از رنگ  شادی و عشق و محبت ، بدون ترس و ناامنی . 

همه اش کتاب گوجه های سبز هرتا مولر توی ذهنم است .  مثل این روزهای اینجاست.

آشفتگی ذهنم به حد بالا رسیده ، به هیچ وجه نمی توانم مرتب فکر کنم ، به همه چیز همزمان فکر می کنم و نمی توانم به نظم برسم . به نظم روحی و فکری و ذهنی . به نظم زندگی . روزها  

آنقدر سریع می گذرم که دیگر به یادم نمی مانند . به یادم نمی مانند . و من در حسرت از دست روزهای از دست رفته و آدمهای از دست داده و مثل گذشته شده ام . از صبح تا عصر  پرانرژی کار می کنم و شب تا صبح پر از غصه می شوم . نکند این خاصیت همه آدمهاست و من نمی دانم .  

 

دیروز صبح دیوار همسایه ریخت . خانه کلنگی بغلیش گودبرداری کرده بود . دیوار  که نباشد انگار خانه عریان است .  

 

از تو می پرسم آنجا برف آمده و تو می گویی اینجا خیلی زیبا شده . من در حسرت ساختن یک آدم برفی . تو به جای من بساز. 

آخر

آخر این سکوت را خواهم کشت .

آخر این ترس را خواهم کشت . 

آخر این جدایی را خواهم کشت . 

آخر 

آخر 

اگر قبل از همه اینها خودم را نکشته باشم  

یا کشته نشوم .

تمام کاغذها را پاره کن .

همه پرچم ها را بسوزان .

در وطنی که حق مظلومی ضایع می شود ،

خون بی گناهی ریخته می شود ،

هر روز سر حسین بالای نیزه است . 

غریبه

نه عینک بزرگ دودی ، 

نه لباس مبدل، 

نه پالتوی بلند تیره،  

نه تغییر چهره ،

هیچ کدامشان 

ناشناسَت نمی کنند ، 

در شهری  

که همه ناشناسَند . 

فقط کافی است مثل بقیه خودت را گُم کنی .

دیگر تمام شد روزهایی که به رسولان سرشکسته پناه می بردیم .

آخر نه این محرم است و در آن جنگ و خونریزی حرام ؟