| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
نمی دانم چرا خواب زن هایی را می بینم که درد زایمان دارند ، هر شب به خوابم می آیند ، و جالب است که همه درد می کشند و آخر سر بچه طبیعی بدنیا می آید .خواب دخترهایی که درد می کشند در هنگام بدنیا آمدن دخترهایشان .
یا خواب درسا کوچولو را می بینم ، انگار دلم برای لپ هایش ، چشمهای کوچولویش که خیره خیره نگاه می کند ، با آن لباس سرمه ای که پایین دامنش گلهای کوچک آبی دارد . دلم برای خانوم خانوما تنگ شده ، انگار.
صدای تو ، صدای تو از سیمها عبور می کند ، از راه دور ، به من می گوید دلم برایت بسیار تنگ است ، به من انرژِی و امید می دهد . می گویی خوب باش . به من زنگ بزن و بگو ارشد قبول شده ای . تا آخر روز صدایت توی گوشم می پیچد . خوشحال باش . من خوبم تا تو خوبی . در این روزها که آشفته و بسیار پر کارم فقط صدای توست که به این زندگی امیدوارم می کند .
I was five and he was six
We rode on horses made of sticks
He wore black and I wore white
He would always win the fight
Bang bang, he shot me down
Bang bang, I hit the ground
Bang bang, that awful sound
Bang bang, my baby shot me down.
Seasons came and changed the time
When I grew up, I called him mine
He would always laugh and say
"Remember when we used to play?"
Bang bang, I shot you down
Bang bang, you hit the ground
Bang bang, that awful sound
Bang bang, I used to shoot you down.
Music played, and people sang
Just for me, the church bells rang.
Now he's gone, I don't know why
And till this day, sometimes I cry
He didn't even say goodbye
He didn't take the time to lie.
Bang bang, he shot me down
Bang bang, I hit the ground
Bang bang, that awful sound
Bang bang, my baby shot me down...
آشفتگی ذهنم به حد بالا رسیده ، به هیچ وجه نمی توانم مرتب فکر کنم ، به همه چیز همزمان فکر می کنم و نمی توانم به نظم برسم . به نظم روحی و فکری و ذهنی . به نظم زندگی . روزها
آنقدر سریع می گذرم که دیگر به یادم نمی مانند . به یادم نمی مانند . و من در حسرت از دست روزهای از دست رفته و آدمهای از دست داده و مثل گذشته شده ام . از صبح تا عصر پرانرژی کار می کنم و شب تا صبح پر از غصه می شوم . نکند این خاصیت همه آدمهاست و من نمی دانم .
دیروز صبح دیوار همسایه ریخت . خانه کلنگی بغلیش گودبرداری کرده بود . دیوار که نباشد انگار خانه عریان است .
از تو می پرسم آنجا برف آمده و تو می گویی اینجا خیلی زیبا شده . من در حسرت ساختن یک آدم برفی . تو به جای من بساز.
آخر این سکوت را خواهم کشت .
آخر این ترس را خواهم کشت .
آخر این جدایی را خواهم کشت .
آخر
آخر
اگر قبل از همه اینها خودم را نکشته باشم
یا کشته نشوم .
نه عینک بزرگ دودی ،
نه لباس مبدل،
نه پالتوی بلند تیره،
نه تغییر چهره ،
هیچ کدامشان
ناشناسَت نمی کنند ،
در شهری
که همه ناشناسَند .
فقط کافی است مثل بقیه خودت را گُم کنی .