بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

سوال بی جواب

چرا باید از رفتار و اعمال یک مرد به میزان علاقه اش پی برد ؟ چرا در کنار کارهایش با یک جمله ساده نمی گوید دوستت دارم ؟ و از همین جا همه سوءتفاهم ها را به جان زن می اندازد .

از مرز پرگهر

/ فروغ فرخ‌زاد

فاتح شدم!
خود را به ثبت رساندم!
خود را به نامی در یک شناسنامه مزین کردم
و هستی‌ام به یک شماره مشخص شد
پس زنده ‌باد ششصد و هفتاد و هشت
صادره از بخش پنج، ساکن تهران
*
دیگر خیالم از همه‌سو راحت است
آغوش مهربان مام ‌وطن
پستانک سوابق پُرافتخار تاریخی
لالایی تمدن و فرهنگ
و جق و جق جقجقة قانون

آه‌، خیالم از همه‌سو راحت است
از فرط شادمانی
رفتم کنار پنجره، با اشتیاق
ششصد و هفتاد و هشت بار هوا را
که از غبار پِهِن
و بوی خاکروبه و ادرار، منقبض شده بود
درون سینه فرودادم
و زیر ششصد و هفتاد و هشت قبض بدهکاری
و روی ششصد و هفتاد و هشت تقاضای کار نوشتم:
«فروغ فرخ‌زاد»
*
در سرزمین شعر و گل و بلبل
موهبتی‌ست زیستن،‌ آن هم
وقتی که واقعیت موجود بودن تو
پس از سال‌های سال پذیرفته می‌‌شود

جایی که من
با اولین نگاه رسمی‌ام از لای پرده ششصد و هفتاد و هشت شاعر را می‌بینم
که حقه‌بازها همه در هیئت غریب‌ گدایان
در لای خاکروبه‌، به‌دنبال وزن و قافیه می‌گردند
و از صدای اولین قدم رسمی‌ام
یک‌باره از میان لجن‌زارهای تیره، ششصد و هفتاد و هشت بلبل مرموز
که از سر تفنن، خود را
شکل ششصد و هفتاد و هشت کلاغ سیاه پیر درآورده‌اند
با تنبلی به سوی حاشیة روز می‌پرند
و اولین نفس‌ زدن رسمی‌ام
آغشته می‌شود به بوی ششصد و هفتاد و هشت شاخه گل سرخ
محصول کارخانجات عظیم پلاسکو...
*
موهبتی‌ست زیستن،‌ آری
در زادگاه شیخ ابودلقکِ کمانچه‌کشِ فوری
و شیخ ای‌دل‌ای‌دلِ تنبک‌تبارِ تنبوری
شهر ستارگان گران‌وزنِ ساق و [...] و پشت جلد و هنر
گهوارة مؤلفان فلسفة «ای بابا، به من چه، ولش کن»
مهد مسابقات المپیک هوش وای!
جایی که دست به هر دستگاه نقلی تصویر و صوت می‌زنی، از آن
بوق نبوغ نابغه‌ای تازه‌سال می‌آید
و برگزیدگان فکری ملت
که وقتی در کلاس اکابر حضور می‌یابند
هریک به روی سینه ششصد و هفتاد و هشت کباب‌پز برقی
و بر دو دست، ششصد و هفتاد و هشت ساعت ناوزر ردیف کرده و می‌دانند
که ناتوانی از خواص تهی‌کیسه بودن است، نه نادانی
*
فاتح شدم، بله فاتح شدم!
اکنون به شادمانی این فتح
در پای آینه با افتخار
ششصد و هفتاد و هشت شمع نسیه می‌افروزم
و می‌پرم به روی طاقچه تا با اجازه چند کلامی
درباره فوائد قانونی حیات، به ‌عرض حضورتان برسانم
و اولین کلنگ ساختمان رفیع زندگی‌ام را
همواره با طنین کف‌زدنی پرشور
بر فرق ‌فرق خویش بکوبم
من زنده‌ام
بله، ماننده زنده‌رود که یک‌روز زنده بود
و از تمام آن‌چه که در انحصار مردم زنده‌‌ست، بهره خواهم برد
من می‌توانم از فردا
در کوچه‌های شهر که سرشار از مواهب ملّی‌ست
و در میان سایه‌های سبک‌بار تیرهای تلگراف
گردش‌کنان قدم بردارم
و با غرور ششصد و هفتاد و هشت بار
به دیوار مستراح‌های عمومی بنویسم:
«خط نوشتم که خر کند خنده»
من ‌می‌توانم از فردا
هم‌چون وطن‌پرست غیوری
از ایده‌آل عظیمی که اجتماع
هر چارشنبه بعدازظهر، آن را با اشتیاق و دلهره دنبال می‌کند
در قلب و مغز خویش سهمی از آن داشته باشم:
هزار هوس‌پَرور هزار ریالی
که می‌توان به مصرف یخچال و مبل و پرده رساندش
یا آن‌که در ازای ششصد و هفتاد و هشت رأی طبیعی
آن را شبی به ششصد و هفتاد و هشت مرد وطن بخشید
من می‌توانم از فردا
در پستوی مغازة خاچیک
بعد از فروکشیدن چندین نفس ز چند گرم جنس دست‌اوّل خالص
و صرف چند بادیه پپسی‌کولای ناخالص
و پخش چند یاحق و یاهو و وغ‌وغ و هوهو
رسماً به مجمع فضلای فکور و فضله‌های فاضل روشنفکر
و پیران مکتب داخ‌داخ تاراخ‌تاراخ بپیوندم
و طرح اولین رمان بزرگم را
که در حوالی سنة یکهزار و ششصد و هفتاد و هشت شمسی تبریزی
رسماً به زیر دستگاه تهی‌دست چاپ خواهد رفت
بر هردو پشت ششصد و هفتاد و هشت پاکت
اشنوی اصل ویژه بریزم
من می‌توانم از فردا
با اعتماد کامل
خود را برای ششصد و هفتاد و هشت دوره به یک دستگاه مَسند مخمل‌پوش
در مجلس تجمّع و تأمین آتیه
یا مجلس سپاس و ثنا میهمان کنم
زیرا که من تمام مندرجات مجلة هنر و دانش
و تملق و کرنش را می‌خوانم
و شیوة «درست نوشتن» را می‌دانم
من در میان تودة سازنده‌ای قدم به عرصة هستی نهاده‌ام
که گرچه نان ندارد، اما به جای آن
میدان دید باز و وسیعی دارد
که مرزهای فعلی جغرافیایی‌اش
از جانب شمال، به میدان پُرطراوت و سرسبز تیر
و از جنوب، به میدان باستانی اعدام
و در مناطق پرازدحام به میدان توپخانه رسیده‌ست
و در پناه آسمان درخشان و امن امنیتش
از صبح تا غروب، ششصد و هفتاد و هشت قُوی قَوی‌هیکلِ گچی
به اتفاق ششصد و هفتاد و هشت فرشته
ـ آن‌هم فرشتة از خاک و گل سرشته
به تبلیغ طرح‌های سکون و سکوت مشغولند
*
فاتح شدم، بله فاتح شدم!
پس زنده ‌باد ششصد و هفتاد و هشت صادره از بخش پنج، ساکن تهران
که در پناه پشتکار و اراده
به آن‌چنان مقام رفیعی رسیده است که در چارچوب پنجره‌ای
در ارتقاع ششصد و هفتاد و هشت متری سطح زمین قرار گرفته‌ست
و افتخار این را دارد
که می‌تواند از همین دریچه نه از راه پلکان خود را
دیوانه‌وار به دامان مهربان مام وطن سرنگون کند
و آخرین وصیتش این است
که در ازای ششصد و هفتاد و هشت سکه، حضرت استاد آبراهام صهبا
مرثیه‌ای به قافیة کشک در رثای حیاتش رقم زند!

تجربه

زن گفت وقتی با کسی که دوست داری بخوابی تازه خودت را می شناسی و از خودت خوشت می آید . انگار عاشق خودت می شوی و یک جور حس خوبی زیر پوستت ، رگ و ریشه ات می دود .

time

تو که اینجا نیستی ، خودت را با ساعت من ، در این شهر ابری بارانی تنظیم کرده ای و انگار که دلت تنگ شده باشد برای هوای اینجا . و من که از تو اینهمه دورم همه اش توی ذهنم کوچکم حساب می کنم و ساعت ها را جلو و عقب می کشم تا بفهمم کجای روزی ؟ دیشب بعد از مدت ها گریه کردم و چقدر برای روح خسته درب و داغانم خوب بود که این چنین گرم ، اشک ها روی صورتم بلغزند و خودم هم باورم نمی شد و همه اش امسال فکر می کردم که اشکهایم تمام شده اند . به صدای رعد و برق گوش می دهم و هوای تازه را به ریه می کشم . کتاب تنهایی پرهیاهو را می گیرم جلوی صورتم که کسی اشک هایم را نبیند و تند تند کلمات مرد سی و پنج ساله ای که کاغذها را در دخمه خود خمیر می کند را می خوانم و چقدر زیاد با او هم ذات پنداری می کنم . گاهی چقدر خوشبختم و گاهی هم به همان اندازه بزرگ خوشبختیم ، بدبختم . و این را هم باز هیچ کس نفهمید .

من با برگ های بهاری که سبز شدند ، سبز شدم اما هیچ کس نفهمید .

nightmare

من در بی خوابی های شبانه و اندوه تنهایی نمی دانم دنبال چه چیزی می گردم ، دنبال خودم می گردم ؟ یا دنبال آرزوهای بی سر و ته ام . بی خوابی ها آشفته ام می کند روزها . خواب های کابوس وارم ... 

همه اش داد می زدم دست از سرم بردار و تو که همچون روحی زرد و نحیف شده بودی فریادهای من را می شنیدی .توی خواب هم دیگر نمی خواهمت .

کسی هست که شوهر زنی باشد بلند پرواز و زیاده خواه ؛ زنی که نمی تواند از رویاهایش دست بکشد ؟ آیا مردی پیدا می شود که آرزوها و اشتیاق زنی را سرکوب نکند ‍؟ همراهش باشد . به هیجاناتش پاسخ دهد . مردی هست ؟

وداع

نمی توانستم تمام احساسم را از نیامدنش در یک اس ام اس جا بدهم و برایت بنویسم که چقدر درد کشیدم آنروز . فقط نوشتم که نیامد و ازش بدم می آید . قرار نبود کینه در دلم جای بگیرد . من هیچ وقت از کسی کینه ندارم و این اولین بار بود که نوشتم ازش متنفرم و تو از آن سر دنیا پیغام دادی که هیچ وقت از کسی متنفر نباش . می دانم . اما این روزها کنار دریا موقع پیاده روی دوچرخه سواری غروب و شب هر بار که فکر کردم نتوانستم فراموش کنم و البته دیگر فراموش کردم و روزهای گذشته را پاره کردم ریختم دور و روزهای تازه را با فراموشی آغاز کردم و به ریش خودم و خودت و همه دنیا خندیدم و بی خیال طی کردم .همه بهم گفتند خوش بگذران و بخند و خوب باش و با سال جدید زندگی جدیدم را آغاز کردم و فکر کردم که تو مردی و دیگر نیستی .