| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
بعد از آزمایشگاه و آن رادیولوژی سریع و عجیب و غریب ، شنیدن شما خوب است . توی این هوای کاملا ً بهاری جای دوستان عزیزم خالی است . کنار استخر خالی خانه نوساز دایی ام می ایستم و می گویم دوستتان دارم و شما بی خیال همه جا ، در اتوبان بابایی سکوت می کنید و انگار که می دانید خیال واهی است دوست داشتن شما .تا ابد امکان ندارد اما من هیچ چیز را غیر ممکن نمی دانم.
اینکه روز پایان نامه ام بعد هزاران بار تغییر باز هم تغییر کرد ، اینکه کارهایم هنوز تمام نشده و باید سرکار بروم خسته و کلافه ام کرده ، دیشب از سردرد گریه ام گرفته بود ، نمی دانم چرا نمی توانم بر خودم مسلط شوم ، من سختتر از اینها را گذرانده ام و الان نمی دانم چه مرگم شده .چیزی که هست بیست و چهار اسفند بالاخره دفاعیه پایان نامه ام توی گروه صنایع دستی برگزار می شود . با همه خوبیها و بدیهایش . مثل امروز که هشت مارس و روز زن هست و هیچکس اهمیتی نمی دهد . همه اینها می گذرد .
شاید به اندازه این چهار سال که چه زود و سریع گذشت، تا روز ژوژمان راه باشد ، من همچنان در زیرزمین خانه ایمان در حال بافتن رشته های نخ به هم هستم و در سرم با تو زندگی می کنم . رویای زیستن با تو هنوز با من است .
شمارش معکوس تمام شد اما روزش دوباره تغییر کرد و نمی دانم خوشحال باشم یا نه . هفته آینده . شاید هفده اسفند یا نوزده اسفند روز قضاوت باشد .
خوشحالی من بیشتر به خاطر چاپ کتاب ذوب شده آقای معروفی عزیز است که پشت ویترین انتشارات نیک را پر کرده بود و حالا یکیش را دارم .
دوربینی که همه لحظاتم را ثبت می کرد ، امروز گم کردم . فکر کن که تمام خاطرات 5 سال اخیر را به یادش بود . حالا من بدون دوربین چکار کنم ؟