بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

exhausted

از چهاردیواری شهرم ،

اگر شهر من باشد ،

از چهاردیواری وطنم ،

اگر وطن من باشد، 

 

خسته ام . 

پائیزانه

عکست را هر شب می بینم . 

دیدی نطفه دلتنگی از همان اول هفته آبستنم کرد ، 

دیدی زردها بیهوده قرمز نشدند ، 

دیدی اگر باران هم ببارد باز با قطراتش می بارم ، 

فرقی ندارد . 

دارم جنازه ام را این طرف و آن طرف می کشم . 

کجایی تو ؟ 

چند نصف النهار فاصله داری؟  

.. 

.

کاش قلبم تاب بیاورد .

ضیافت

همه اش خواب می بینم ، خواب فردا را ، خواب هشت هشت هشتاد و هشت را که ساعت هشت شب شده و همه بچه ها آمده اند ، همان بچه های روز هفت هفت هفتاد و هفت که با هم فردا را قرار گذاشتیم جلوی پارک جمشیدیه . 

خیلی ها نیستند ، مریم ، حورا ، زینب ، هدی ،  

خیلی ها ازدواج کردند و بچه دارند ، خیلی ها کار می کنند ، خیلی ها تنهاند ، خیلی ها ... 

هر کدام راهی و روزگاری بعد از یازده سال .

صدای بارون ، بوی بارون و سردی قطره ها  

بعد از مدتها  

حال خرابم را با خود می برد .

مریم من

راه دیگری ندارم جز اینکه به خانه اتان زنگ بزنم ، دلم می خواهد صدایت بپیچد توی گوشم ،مثل همیشه مادرت بر می دارند ، حرف می زنم و گوش می دهند ، از اتاقت ، از رفتارت ، از یاد تو لبریز می شویم و من دلم آنقدر تنگ می شود که بغضم می ترکد ، نمی توانم به قولم عمل کنم ، نمی توانم و با هم گریه می کنیم ، قرار بود من زنگ بزنم و بهشان دلداری بدهم اما خودم کم آوردم ، آنقدر دلم برایت تنگ شده که حد ندارد ، این تلفن های لعنتی ، این کارتهای مزخرف تماس با آن ور دنیا ها به درد نمی خورند ، ازشان متنفرم ، صدایت لحظه ای که من را می شناسد توی سرم تکرار می شود : 

سلام چطوری؟ 

و بوق اشغال .حالم را می گیرد . صدای تو با آن هیجان و شادی توی دلم خانه می کند .دلم می خواهد پیش مادرت بروم ، در آغوششان بگیرم ، محکم بغلشان کنم ، ببوسمشان ، گویی تو را بوسیده ام ، بهشان دلداری می دهم که تو را خواهد دید ، دوباره و دوری ها بزودی تمام خواهد شد .

غافلگیرم می کنید ، این برای من که به مرض دلتنگی دچار شده ام ، خوب است ، 

شما قرصی سراغ ندارید که دلتنگی خون را پائین آورد ؟

هیاهو

از عشقی که در وجود تو هست نیرو می گیرم و بر همه فکر هایم که از دوست نداشتن نشأت می گیرد غلبه می کنی، دیگر باور نمی کنم مردی زنی را واقعی دوست بدارد ، اما شما دو نفر کمی محاسباتم را به هم می زنید ،   

دیروز توی دانشگاه هیجان و شادی و اندوه و دلتنگی و همه چیزهای خوب و بد با هم قاطی بود ، پایان نامه ام تصویب شد ، خیلی سخت نبود ، سخت نگرفتم و خوب دارد پیش می رود . 

با خودم با صدای خسرو شکیبایی شعر انار را می خواندم و می گفتم انار عاشق ترین میوه هاست ، ترش و شیرین و ملس ، مثل عشق ، 

دیروز بچه های رشته سینما وسط حیاط ساعت یک و نیم بعدازظهر بست نشسته بودند ، به خاطر اینکه دانشگاه می خواست رشته سینما را حذف کند مثل رشته موسیقی و صنایع دستی که دیگر دانشجویی نمی گیرند . اما بالاخره راضی شدند که سینما همان سینما بماند و من خوشحال شدم .  

دیروز اصغر فرهادی عزیز مهمان دانشگاه ما بود ، به خاطر پایان نامه سید وحید حسینی که فیلمی از پشت صحنه درباره الی بود ، فیلم خوبی بود ، همه چیز درباره الی روشنتر و روشنتر شد ،اما  از نقدهایی که بازیگران درباره خود الی داشتند خوشم نیامد ، بقیه فیلم دوست داشتنی و خوب بود ، 

توی راه بازگشت مثل همیشه مخ ممل را خوردم با حرفهایم ، این روزها تند تند دلم برایش تنگ می شود و بیشتر دوستش دارم ، 

فقط به خاطر دیدن ن به عروسی رفتم ، راه رسیدن به هتل شیان را دوست داشتم ، راه پیچ در پیچی که شرق تهران پیدا بود ، ن گفت سریال زنان خانه دار برایش خیلی جالب است ، انگار اخلاق همه مردم دنیا یک جور باشد ، حسادت و خیانت ، عشق و مهربانی همه جا وجود دارد ، فقط صداقت است که اینجا کم است ،حرف زدم و حرف زدم و او گوش داد ، 

قرار شد چهارشنبه برای دیدن شهاب باران برویم بام تهران ،  

همیشه بعد از عروسی که می آیم مزخرف می شوم مثل دیشب ،

زندگی جای دیگری است میلان کوندرا خوابم می کند ،

دوست قدیمی ام من را به یاد نمی آورد . من دوست قدیمی ام را به یاد نمی آورم . 

کمی ترسناک است .

هی نوشتم حالم ازت بهم می خورد ، ازت متنفرم ، خیلی بی معرفتی ، هی پاک کردم ، هنوز همه چیز بوی تو را دارد ، همه جا ، یادآور توست ، و من دیشب حالم بد شده بود ، از این همه یادآوری بی رحمانه دلم و کاغذ پاره هایی که نگه داشتم ، نمی دانم برای چه وقت ، روی کارت تبریک تولدم را برای هزارمین بار خواندم .تازه بعد از چهار سال فهمیدم خودکاری که باهاش  نوشتی ،داشته تمام می شده ،همه آنها را بزور نوشته بودی ، هی فحش می دادم به خودم به تو و این روزهای سگی .

برای کودکی باقی مانده در درونم 

بادکنک می خری؟ 

دلم یک عالم بادکنک های رنگی می خواهد که نخ بلندی داشته  باشند تا از بالاترین نقطه شهر آنها را رها کنم .